ام بساطت و جمع متحدند و اين بهترين مصداق اتحاد عاقل و معقول مى‏باشد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: مستدرك، حاكم نيشابورى، ج 3، ص 109 - 110 - نشر دارالفكر، بيروت.
3- هم چنان كه آيات و سوره‏هاى قرآن در مقام فرقانى از يكديگر جدايند و در مقام جمعى قرآن متحدند،انسان‏هاى كامل نيز در عالم طبيعت، مثال و غير آن از يكديگر جدايند ولى در مقام ظهور اول و صدر نخستين با هممتحدند و در اثر اتحاد حقيقت است كه رقيقه - حاق وجود - هر كدام از آنها توان اين را دارد كه گاهى بدون واسطه ازمتكلم ازل (خداى متعال) سخن بشنود. ازاين‏رو آنچه مثلاً از امام صادق(علیه السّلام) نقل شده است مانند همان چيزى استكه از پيامبر اكرم( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) نقل گشته است و همين‏طور است نسبت به ساير معصومان(علیه السّلام)؛ زيرا چنان كه در جوامع روايى ما- به ويژه در زيارت جامعه كبيره - آمده است طينت، حقيقت و نور وجود همه آنان يكى است و جدايى ميان آنهانيست. بدين خاطر همه كاظمند، همه صادقند، همه حسينند، همه حسنند و... . بر اين اساس، با اين كه حقيقت كلامخدا (قرآن) با حقيقت انسان كامل كه كون جامع بوده و همه اسماى حسناى الهى را دانا است و نيز همه جوامع كلم راواجد است و در عينيت خارجى و حقيقت باطنى با قرآن همسنگ و همسان، به طورى كه هيچ كدام بر ديگرىافضليت و برترى ندارد، ولى در حديث ثقلين در برخى نقل‏ها از قرآن تعبير به «ثقل اكبر» و از «عترت و اهل بيت» تعبيربه «ثقل اصغر» شده است. رازش اين است كه قرآن كلام و پيام خداست و بر بندگان خدا هر چه به آن ذات يگانهنزديكتر باشند تكريم مولى و خضوع در برابر او لازم‏تر است. ازاين‏رو اين تفضيل به لحاظ قائل و متكلم ازل (خدا)است نه به جهت قول و نفس كلام.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: مسند احمد حنبل، ج 3، ص 14، 17، 26 و 59 ؛ ج 5، ص 181 - 182 و 1289 - 190، نشر دارصادر، بيروت.
4- با آنچه گفته شد روشن گرديد كه انسان كامل «كون جامع»، قرآن ناطق و مُمثّ سوال 76 : اهل سنت مي گويند ضارب فاطمه (سلام الله علیها) عمر ابن هشام مي باشد نه عمر بن خطاب آيا صحيح است ؟
جواب: طبيعى است كه بسيارى از ما به جهت تولد و رشد در محيطى كه فرهنگ تشيع بر آن حاكم است، به اين آييندرآمده‏ايم؛ ليكن اين نقصى بر تشيع و مسلمانى نيست. نقص آن است كه ما بدون گسترش آگاهى‏هاى دينى وژرف‏كاوى در معارف و احكام نورانى اسلام، اندك ميراثى كه از خانواده به ما رسيده است بسنده كنيم و به رشد فكرىو معرفتى خود و جامعه نينديشيم و باورداشت‏هايى را كه در طول تاريخ نياكان ما با جان و دل از آن پاسدارى كرده وبراى ما به ارمغان آورده‏اند، درست نشناسيم و به بسط و گسترش حكيمانه آن نپردازيم. و اگر مقصود اين است كه اساساً فلسفه اسلام و تشيع چيست و چرا از آغاز نياكان ما بدان گرويده و علما ودانشمندان دين از آن حمايت كرده‏اند؟ پاسخش اين است كه دين مبين اسلام، بر اساس ادله قطعيه و روشن، آخرين وكامل‏ترين دين الهى است كه جز آن، دين ديگرى نزد خداوند پذيرفته نيست: و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يُقبلمنه ، (آل عمران، آيه 85) . تشيع نيز چيزى جز پيروى از حقيقت اسلام ناب ـ كه از قرآن و سنت به دست مى‏آيد ـ نيست و فرق اساسى آن باتسنن، آن است كه شيعه، بر اساس رهنمودهاى قرآن و احاديث شريف نبوى ـ كه در كتاب‏هاى فريقين آمده استمجراى وصول به سنت بعد از پيامبر را، اهل بيت عصمت و طهارت مى‏داند؛ ولى ديگران به جاى اهل بيت، سنتخلفا را معتبر مى‏شمارند. به نظر شيعه امامت امتداد نبوت است و متصديان آن از جانب خداوند تعيين مى‏شوند. ازجمله دلايل اين مدعا حديث غدير است. در رابطه با غدير خم، عين واقعه را به نقل از ترجمه الغدير (ج 1، ص 29 - 37) تقديم مى‏داريم. لازم است بدانيدكه اين واقعه و خطبه پيامبر اكرم( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) در آن، مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان شيعه و سنى است و جايگاه ويژه‏اىدر نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازهاين واقعه به حد فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست. در ميان صحابه پيامبر( صلّی الله علیه و آله و سلّم ) 110 نفر و ازتابعين 89 نفر آن را نقل كرده‏اند و طبقات راوى آن، به 360 نفر رسيده است. شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظمآورده‏اند؛ از جمله: در قرن اول: اميرالمؤمنين(علیه السّلام)، حسان بن ثابت انصارى، قيس بن سعد بن عباده انصارى، عمر و بن عاص بنوائل، محمد بن عبداللّه‏ حميرى. در قرن دوم: كميت بن زياد، سيد اسماعيل بن محمد حميرى، شعيان بن مصعب كوفى. در قرن سوم: ابو تمام حبيب بن اوس طايى، دعبل بن على بن رزين الخزاعى و در قرون بعد ده‏ها نفرديگر. از اهميت اين واقعه، همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند «الغدير» را پيرامون اين حادثه به نگارشدرآورده است. اكنون اين سؤال رخ مى‏نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين، اجماعى و مورد اتفاق است، پساختلاف در چيست؟ اساس اختلاف بر سر همان ماهيت و دلالت اين واقعه است: 1ـ برادران اهل تسنن اظهار مى‏دارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تأكيدات پيامبر اكرم( صلّی الله علیه و آله و سلّم )، صرفا بهمعناى لزوم «محبت و دوستى» حضرت على(علیه السّلام) است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشانندارد. دليل آنان نيز آن است كه «ولايت» چند معنا دارد و يكى از معانى آن «دوستى» است. بنابراين تا زمانى كه به اينمعنا قابل حمل است، نمى‏توان به معانى ديگر آن تمسّك جست. 2ـ ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم( صلّی الله علیه و آله و سلّم )، نصى صريح و قاطع بر امامت و پيشوايىحضرت على(علیه السّلام) است و قراين و شواهد حالى، مقالى و مقامى به گونه‏اى است كه هرگز نمى‏توان آن را تنها به دوستىو محبت تفسير كرد. البته بايد توجه داشته باشيد كه شيعه ادله بى‏شمار ديگرى از قرآن و عقل و سنت بر امامت آنحضرت در دست دارد و اين مسأله يكى از آن ادله مى‏باشد، در عين حال اين رخداد، حجتى قاطع و خلل‏ناپذير استو به هيچ روى نمى‏توان از آن دست برداشت. دلايل و قرائنى كه بر صحّت ديدگاه شيعه گواهى مى‏دهد، عبارتاست: 1ـ معناى ولايت: لغت شناسان و كتاب‏هاى برجسته و ممتاز لغت، كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهده‏دارى امور، سلطه، استيلا،رهبرى و زمامدارى معنا كرده‏اند. در اين جا معناى اين كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتاب‏هاى لغت اهل سنت برايتان نقلمى‏كنيم:- راغب اصفهانى مى‏نويسد: «وِلايت؛ يعنى، يارى كردن. و وَلايت؛ يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت مانند دِلالت و دَلالت است وحقيقت آن «سرپرستى» است. ولى و مولى نيز در همين معنا به كار مى‏رود»، (المفردات الراغب، ص 570) .- ابن اثير مى‏نويسد: «ولىّ؛ يعنى، ياور... و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولى و ولىّ آن است». سپس خودش مى‏گويد: «و از همين قبيل است حديث «من 