لك عرضا رايناه دون حقنا فردد ناه عليه و ابيناه ان نقبله» [ جامع الاصول، ج 10، ص 250 و سنن ابى دواد، ج 3، ص 146 و سنن نسائى، ج 7، ص 128، كتاب قسم الفيى ء.] : از يزيد بن هرمز روايت كرده اند كه در فتنه ى ابن زبير وقتى كه نجده حرورى حج نمود، شخصى را نزد ابن عباس فرستاد و از او در مورد سهم ذى القربى سؤال كرد كه متعلق به چه كسى مى باشد؟ ابن عباس گفت: اين سهم مخصوص بستگان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- است و عمر مقدارى كمى از خمس را در زمان خود به ما عرضه كرد، ولى چون خيلى كمتر از حق اصلى و واقعى ما بود، قبول نكرديم.

اين روايت نزد محدثين عامه از روايات صحيحه است. و نسائى مى گويد: «قال: كتب عمر بن عبدالعزيز الى عمر بن الوليد كتابا فيه وقسم ابيك لك الخمس كله وانما سهم ابيك كسهم رجل من المسلمين و فيه حق الله و حق الرسول و ذى القربى واليتامى والمساكين و ابن سبيل فما اكثر خصماء ابيك يوم القيامه فكيف ينجو من كثرت خصماوه و اظهارك المعازف و المز مار بدعه فى الاسلام و لقد هممت ان ابعث اليك من يجز جمتك جمه السوء»: [ سنن نسائى، ج 7، ص 130 و مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 320 و صحيحح بخارى، ج 5، ص 197 و الدر المنثور، ج 3، ص 186 و صحيح نسائى، ج 7 ص 200 كتاب فيى ء.] عمر بن عبدالعزيز از اموال خمس سهم رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- و سهم ذوى القربى را به بنى هاشم واگذار نمود. و باز هم نقل شده كه وى به وليد نامه نوشت كه پدرت (وليد بن عبدالملك) تمام خمس را به تو اختصاص داد، در حالى كه به اندازه ى يك فرد مسلمان در اين اموال بيشتر حق نداشت و در اين اموال حق خدا و پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و حق بستگان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و ايتام و مساكين و از راه ماندگان بوده است، و چه بسيارند دشمنان پدر تو در روز قيامت، پس چگونه نجات پيدا مى كند كسى كه دشمنان او بسيارند، و تو آلات لهو و لعب را ظاهر كردى و اين بدعت در اسلام است و هر آينه بدان كه من آخرين تلاش خودم را كردم كه كسى را به طرف تو بفرستم تا اينكه موهاى زيادى كه در اطراف سر تو و بالاى شانه هايت آويزان است قطع كند. و اين كنايه از اين است كه اجتماعات فاسدى كه اطراف تو را گرفته اند آنها را متفرق كند تا از راه حق منحرف نشوى و از منصب و قدرت استفاده ى سوء ننمايى.

بيهقى در سنن كبراى از قول عايشه مى گويد: «ان عائشه رضى الله عنها اخبرته ان فاطمه بنت رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- ارسلت الى ابوبكر رضى الله تساله ميراثها من رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- مما افاء الله على رسوله- صلى الله عليه و آله و سلم- و فاطمه حنئذ تطلب صدقه النبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم- التى بالمدينه، و فدك و ما بقى من خمس خيبر. قالت عايشه رضى الله عنها فقال: ابوبكر رضى الله عنه ان رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- قال: «لا نورث ما تركنا صدقه، انما ياكل آل محمد من هذا المال»... انى والله لا اغير صدقات النبى- صلى الله عليه (و آله) و سلم- عن حالها التى كانت عليه فى عهد النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- و لا عملن فيها بما عمل رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فيها، فابى ابوبكر ان يدفع الى فاطمه منها شيئا، فوجدت فاطمه على ابوبكر (رضى الله) عنهما من ذالك فقال: ابوبكر لعلى رضى الله عنهما: و الذى نفسى بيده لقرابه رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- احب الى ان اصل من قرابتى، فاما الذى شجر بينى و بينكم من هذه الصدقات، انى لا آلو فيها عن الخير، و انى لم اكن لاترك فيه امرا رايت رسول- صلى الله عليه و آله و سلم- يصنعه فيها الا صنعته» [ سنن الكبرى، ج 9، ص 435 كتاب قسم الفيئى والغنيمه، و بنا به گفته وى محمد بخارى هم در «صحيح»، ج 4، ص 252 كتاب الفضائل اصحاب النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- باب مناقب قرابه رسول الله، منقبه فاطمه- سلام الله عليها- روايت كرده است.] :

عايشه گفت: به من خبر رسيد كه فاطمه- سلام الله عليها- دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كسى را نزد ابوبكر فرستاد تا از او ميراث رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را و از آن هنگام مالهايى كه خدا به وى اختصاص داده بود طلب كند، فاطمه- سلام الله عليها- در آن هنگام اموالى كه از پيامبر در مدينه بود، و فدك و آنچه كه از خمس خيبر باقى مانده بود مطالبه مى كرد و بعد ابوبكر گفت: پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده است: ما چيزى را به ارث نمى گذاريم و آنچه كه باقى بماند صدقه است و همانا آل محمد هم از آن مال مى خورند و استفاده خواهند كرد. بعد ابوبكر گفت: قسم به خدا من صدقات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از همان روش كه در زمان خود وى انجام مى شد تغيير نخواهم داد، و هر آينه به آنچه كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- عمل و رفتار مى فرمود، من هم عمل مى كنم، ابوبكر اموال پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از پس دادن به فاطمه- سلام الله عليها- امتناع كرد، وقتى كه فاطمه- سلام الله عليها- اين برخورد را ديد دست برداشت و بعد ابوبكر به على- عليه السلام- گفت: قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست هرآينه قرابت و خويشى من به رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- محبوب تر است براى من از نزديكان خودم و آنچه كه بين من و شما در رابطه با اين اموال و صدقات واقع شده است، همانا من درباره ى آنها از هيچ كار خيرى كوتاهى نمى كنم و من درباره ى اموال و صدقات همان دستور و روشى را كه پيامبر انجام مى داد انجام خواهم داد.

با توجه به اين حديث بيهقى اگر ابوبكر همان روش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را كه در زمان حيات مباركش نسبت به فدك و خمس و خيبر و اموال بنى نضير انجام داده بود و قانون و رفتار پيامبر خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را تغيير نمى داد اگر واقعا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده بود كه ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است، پس اولين بار بايد اين سخن را به دخترش فاطمه- سلام الله عليها- و به على- عليه السلام- مى گفت، آيا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- احتمال نمى داد كه اگر اين حرف را به دخترش فاطمه و على- عليهماالسلام- نگويد، بعد از رحلت او مشاجره و دعوايى بين وراث او و دستگاه حكومت واقع خواهد شد؟! حال بنا به قاعده ى «فرض محال ليس بمحال» بر فرض محال كه اين حديث را پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده باشد، آيا در كدام قاعده و قانون فقهى آمده است كه اگر انسان عادى در زمان حيات خود با كمال سلامتى و با اختيار و اراده و بدون اكراه و اجبار اگر بخشى از مال خود را به شخصى بخشيد و مالكيت او را تثبيت كرد و آن شخص هم متصرف شد، بعد از مرگ او كسانى و يا حكومتى بيايد آن اموال را از شخص متصرف بگيرد؟ در هيچ كتاب و قانون آسمانى و حتى مكتبهاى غير آسمانى اين مسئله پذيرفته نيست، آن هم از يك كسى عادى، چه رسد به پيامبر خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- كه همه حركات و كارهايش به دستور خدا و «وحى يوحى» بوده است كه در زمان حيات طيبه ى خود فدك را به زهرا- سلام الله علي