به مى كرد و مى فرمود:
وا ابتاه ! وا صفياه ! وا محمداه ! وا اباالقاسماه ! وا ربيع الارامل و اليتامى ! من للقبلة و المصلى ؟ من لا بنتك الوالهة و الثكلى !
سپس در حالى كه دامن لباسش به زمين كشيده مى شد به سوى قبر پدر بزرگوارش روانه گرديد. او از شدت اشك چيزى را نمى ديد و همچنان مى آمد تا نزديك قبر پدر فقيدش ‍ رسيد. و چون به سوى حجره رفت و چشمش به محلى كه در آنجا اذان گفته مى شود افتاد پاهايش از رفتن بازماند، ناله و گريه وى همچنان ادامه داشت تا اينكه غش كرد.
آنگاه زنان دويدند و آب بر بدن و سينه و صورت او پاشيدند تا به هوش آيد آن هنگام كه به هوش آمد، برخاست و فرمود:
قدرت و قوت من تمام شد، طاقتم به سر آمد، دشمن مرا شماتت و سرزنش كرد، غم و اندوه مرا مى كشد، پدرجان ! من سرگردان و تنها و حيران مانده ام ، زبان و صداى من ساكت شد، پشت من خم و زندگى من ناگوار و روزگارم تيره و تار گرديد.
پدرجان ! بعد از تو انيس و مونسى ندارم ، كسى نيست كه مرا از گريه آرام نمايد و به هنگام ناتوانى يار و معين من باشد.
پدرجان ! بعد از تو مكان نزول قرآن از بين رفت ، محل هبوط جبرئيل و ميكائيل ناپديد شد.
پدرجان ! بعد از تو اسباب (خير و بركت ) دگرگون شد، درهاى چاره به روى من بسته شد! بعد از تو دنيا را ترك نموده ام .
پدرجان ! تا نفس مى كشم براى تو گريه مى كنم و مشتاق تو مى باشم و غم و اندوه من براى تو ادامه دارد.
سپس ندا سر داد: پدرجان ! پدرجان ! و بعد اين اشعار را خواند:
1 - حقا كه غم و اندوه من براى تو تجديد مى شود. به خداوند سوگند كه قلب من فرو مى ريزد.
2 - و در هر روزى آه و افسوس من افزون خواهد شد، رنجى كه براى فقدان تو مى برم ، تمام نخواهد شد.
3 - اين پيش آمد ناگوار عزا و مصيبت مرا بزرگ نمود، گريه من همه وقت تجديد مى شود.
4 - حقا آن قلبى كه در عزا و مصيبت تو صبور باشد بسيار شكيبا و پرطاقت خواهد بود.
آنگاه فرمود: پدرجان ! بعد از رفتن تو نورهاى دنيا منقطع شد، دنيا آن تر و تازگى را كه با بودن تو داشت از دست داد و روزگار تيره و تار گرديد. تاريكى هاى دنيا تر و خشك آن را فرا گرفت .
پدرجان ! من تا آن هنگام كه تو را ملاقات نمايم تاءسف مى خورم .
پدرجان ! پس از مفارقت تو چشم من به خواب نرفته .
پدرجان ! كيست كه به داد بيوه زنان و بى نوايان برسد؟ كيست كه تا روز قيامت به داد امت تو برسد؟
پدرجان ! ما بعد از تو ضعيف و ناتوان شديم .
پدرجان ! مردم از ما روگردان شده اند، در صورتى كه ما به واسطه تو در ميان مردم معظم و بزرگ به شمار مى رفتيم . كدام اشك است كه در فراق تو فرو نريزد؟! كدام غم و اندوه است كه بعد از تو براى مصيبت تو دائمى نباشد؟! كدام چشم است كه بعد از تو به خواب رود؟! در صورتى كه تو بهار دين و نور پيامبران بودى ، چگونه است كه كوهها خراب نشدند و درياها فرو نرفتند و زمين طعمه زلزله نگرديد؟!
پدرجان ! من دچار مصيبت بزرگى شدم ، اين مصيبت من مصيبت كوچكى نيست .
پدرجان ! من مغلوب اين عزاى بزرگ و اين پيش آمد هولناك گرديدم .
پدرجان ! ملائكه براى تو گريان شدند و افلاك از حركت ايستادند، منبرت بعد از تو دچار وحشت و محرابت از وجود تو خالى شد، قبر تو براى اينكه تو را در برگرفته خوشحال و بهشت به تو و دعا و نماز تو مشتاق گرديد.
پدرجان ! آن مجالسى كه تو داشتى (با رفتن تو) دچار ظلمت بزرگى شده اند. براى تو متاءسفم تا اينكه به همين زودى نزد تو بيايم . ابوالحسن تو را از دست داد، همان ابوالحسنى كه : مؤ تمن ، پدر دو فرزند تو حسن و حسين ، برادر تو دوست تو و محبوب تو مى باشد.
همان على كه تو او را از زمان كودكى پرورش دادى در زمان بزرگسالى او با وى برادر شدى ، همان على كه محبوبترين دوستان و اصحاب تو بود، همان على كه در اسلام آوردن و هجرت نمودن و يارى كردن تو بر همه سبقت گرفت ، ما تو را از دست داديم ، گريه قاتل ما خواهد بود، تاءسف همراه و مونس ما گرديد.
سپس آن بانو فرياد زد و ناله اى كرد كه نزديك بود روح از بدنش مفارقت نمايد، آنگاه اين اشعار را قرائت كرد:
1 - صبر من كم و عزاى من آشكار شد بعد از آنكه خاتم انبيا را از دست دادم .
2 - اى چشم من ، اشك فراوان بريز! اى چشم من ، واى بر تو، بخل مكن و خون گريه كن !
3 - اى رسول خدا! اى برگزيده خدا! اين پناهگاه يتيمان و ضعيفان !
4 - حقا كه كوه ها و وحوش و پرندگان و زمين بعد از گريه آسمان براى تو گريان شدند.
5 - محراب عبادت و مجلس درس قرآن كه در هر صبح و شام تشكيل مى شد براى تو گريه مى كنند.
6 - دين اسلام كه در ميان مردم يكى از غربا به شمار مى رود در مصيبت تو گريان شد.
7 - كاش آن منبرى را كه بر فراز آن مى رفتى مى ديدى كه چگونه بعد از نور وجودت ، اكنون ظلمت آن را فرا گرفته .
8 - اى خداى زهرا اجل مرا به زودى برسان ! زيرا زندگى من تيره و تار گرديد.
سپس به جانب منزل خود بازگشت و شب و روز شروع به گريه و ناله كرد، اشك وى خشك نمى شد و ناله و ضجه اش آرام نمى گرفت .
بزرگان اهل مدينه اجتماع كردند و به حضور اميرالمؤ منين على عليه السلام آمدند و گفتند: اى ابوالحسن ! فاطمه شب و روز گريه مى كند، هيچ كدام از ما شب در رختخواب به خواب نمى رويم ، در حالى كه روزها به علت مشغله و طلب معاش قرار و آرام نداريم ، ما از تو تقاضا مى كنيم كه فاطمه يا شب گريه كند و يا روز.
حضرت امير فرمود: مانعى ندارد. على عليه السلام اين موضوع را با فاطمه عليهاالسلام در ميان نهاد ولى متوجه شد كه آن حضرت از گريه ساكت نمى شود و تسليت گفتن براى او ثمرى ندارد.
در اين حال فاطمه عليهاالسلام گفت : اى ابوالحسن ! من چندان مكثى در ميان اين مردم نخواهم كرد و به زودى از ميان اين مردم مى روم ، على جان به خداوند سوگند من شب و روز از گريه آرام نخواهم گرفت تا اينكه به پدرم ملحق شوم .
حضرت امير فرمود: باشد، هر طور كه ميل دارى انجام بده .
على عليه السلام بعد از آن ، اطاقى خارج از شهر مدينه براى حضرت فاطمه عليهاالسلام ساخت كه آن را بيت الاحزان مى گفتند. به هنگام صبح فاطمه حسن و حسين عليهم السلام را برمى داشت و به بقيع مى رفت و همچنان تا شب مشغول گريه بود. و چون شب فرا مى رسيد حضرت امير مى آمد و فاطمه را به منزل باز مى گردانيد.
حضرت فاطمه پس از فوت پدر بزرگوارش مدت بيست و هفت روز اين برنامه را انجام مى داد، آنگاه مريض شد و تا چهل روز زنده بود و سپس از دنيا رحلت كرد.
به هنگام رحلت آن حضرت ، على عليه السلام نماز ظهر را خوانده به سوى منزل بازگشت .
كنيزان را ديد در حالى به استقبال آن حضرت آمدند در حالى كه گريان و محزون بودند.
امام عليه السلام به ايشان فرمود: چه خبر شده ، چرا شما را ناراحت و مضطرب مى بينم ؟!
گفتند: يا اميرالمؤ منين ! دخترعموى خود زهرا را درياب ، گرچه گمان نمى كنيم حاصلى داشته باشد.
حضرت على به سرعت به سوى اطاق فاطمه رفت و بر آن بانو وارد شد، ناگاه ديد فاطمه در ميان بستر خويش (كتان سفيد مصرى ) افتاده و به طرف راست و چپ مى غلطد.
على عليه السلام ردا را از دوش خود و عمامه را از سر مبارك خويش افكند و لباس خود را در آورد، آنگاه آمد و سر مبارك حضرت زهرا به