ر يك بازوبند به بازوى آن حضرت بود تا زمانى كه رحلت فرمود.
آنگاه آن بانو را به نحوى به در كوبيد كه دنده و پهلويش شكست و جنين خود را كه در رحم داشت سقط كرد!
پس از آن زهرا عليهاالسلام چنان در بستر بيمارى افتاد كه ديگر برنخاست و به شهادت رسيد.
سپس حضرت فاطمه مطلع گشت كه ابوبكر فدك را گرفته ! آن مظلومه با گروهى از زنان نزد ابوبكر آمد و فرمود:
آيا مى خواهى زمينى را كه پدرم پيغمبر خدا به من عطا فرموده بگيرى ؟!
ابوبكر دوات خواست تا بنويسد كه فدك مال فاطمه باشد.
عمر وارد شد و به او گفت : اى خليفه پيامبر خدا! مبادا سند فدك را براى زهرا بنويسى مگر اينكه براى ادعاى خود شاهد بياورد.
حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: على و ام ايمن براى مدعاى من شهادت مى دهند.
عمر گفت : شهادت زن عجمى كه فصاحت ندارد قبول نيست . على هم روى خمير خود آتش مى كشد!! (290)
حضرت فاطمه با حالتى خشمناك مراجعت كرد و بيمار گرديد.
يك روز على بن ابى طالب عليه السلام در مسجد نمازهاى پنج گانه را به جاى مى آورد كه ابوبكر و عمر به آن حضرت گفتند:
دختر رسول خدا در چه حال است ؟
چون از آن جريانى كه بين ما و او گذشت آگاهى ، چنانچه صلاح بدانى از آن بانو كسب اجازه كن تا ما نزد او بياييم و از گناه خود عذرخواهى نماييم ؟ حضرت امير فرمود: اختيار با شما.
آنان برخاستند و بر در خانه حضرت زهرا آمدند. حضرت على نزد فاطمه آمد و گفت : اى بانوى آزاده ! فلانى و فلانى آمده اند و تصميم دارند سلامى به تو بگويند، نظرت چيست ؟ فاطمه زهرا فرمود: خانه خانه تو مى باشد و من همسر تو. هر عملى كه مى خواهى انجام بده .
حضرت على به فاطمه زهرا گفت : مقنعه خود را بر سر كن . آن بانو مقنعه خويش را در بر كرد و صورت خود را به سمت ديوار نمود.
سپس آنان به حضور آن بانو آمدند و پس از اينكه سلام كردند به حضرت زهرا گفتند: از ما راضى باش تا خداوند از تو راضى شود. ما قبول داريم كه به تو ستم كرديم تقاضاى عفو و بخشش داريم .
فرمود: اگر شما راست مى گوييد اين موضوعى را كه من از شما مى پرسم جواب بگوييد و مى دانم كه جواب آن را مى دانيد. اگر جواب مرا درست گفتيد يقين دارم براى اين مطلبى كه گفتيد آمده ايد. گفتند: آنچه در نظر دارى بپرس .
فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آيا نشنيديد كه پدرم پيغمبر خدا درباره من مى فرمود: فاطمه پاره تن من است ، كسى كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده است .
گفتند: چرا. آن حضرت دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت :
پروردگارا! اين دو نفر مرا اذيت كردند، من شكايت ايشان را به تو و به پيامبرت مى كنم !! به خداوند سوگند من هرگز از شما راضى نخواهم شد تا اينكه نزد پدر بزرگوارم بروم و او را از اين ظلم و ستمى كه درباره من كرديد آگاه نمايم و آن حضرت درباره شما قضاوت نمايد!
ابوبكر پس از شنيدن اين مطلب صدا به واويلا بلند كرد و دچار جزع و فزع شديدى شد! عمر گفت : اى خليفه پيامبر خدا! آيا جا دارد كه تو از سخن يك زن اينطور جزع و فزع كنى ؟!
راوى مى گويد: حضرت زهرا مدت چهل روز بعد از رحلت پدر بزرگوارش زنده بود.
هنگامى كه بيمارى آن بانو شديد شد، حضرت على بن ابى طالب را خواست و به آن حضرت فرمود: پسرعمو! من خودم را آماده سفر آخرت مى بينم . به تو وصيت مى كنم كه به دخترخواهرم ازدواج نمايى ، زيرا او براى فرزندانم نظير خودم مى باشد. يك تابوت براى من پيش بينى كن ، زيرا ملائكه اوصاف آن را براى من شرح داده اند. مبادا در موقع تشييع جنازه و دفن و نمازخواندن بر بدن من احدى از دشمنان خدا حاضر گردند!!
ابن عباس مى گويد: حضرت زهرا همان روز از دنيا رحلت كرد. مردان و زنان مدينه عموما غرق ضجه و گريه شدند و مردم دچار مصيبتى گرديدند كه در روز رحلت پدرش حضرت رسول به آن حضرت گفتند: مبادا قبل از ما بر جسد دختر پيامبر نماز بگزارى !
ولى هنگامى كه شب شد على بن ابى طالب عليه السلام عباس ، فضل و مقداد، سلمان ، ابوذر و عمار را خواست . آنگاه بر بدن مبارك آن مظلومه نماز خواندند و و را به خاك سپردند.
و چون صبح شد ابوبكر و عمر با مردم مدينه آمدند كه بر بدن فاطمه زهرا نماز بخوانند. ولى مقداد گفت : فاطمه را شب گذشته به خاك سپرديم . عمر به ابوبكر گفت : قبلا گفتم كه ايشان كار خودشان را خواهند كرد!!
عباس گفت : فاطمه زهرا خودش وصيت كرد كه شما بر بدنش نماز نخوانيد!
عمر گفت : اى بنى هاشم ! شما آن حسدى را كه از قديم الايام با ما داشتيد هرگز ترك نخواهيد كرد، آن دشمنى و كينه هايى كه در سينه شماست از بين نخواهد رفت ؟! به خداوند سوگند تصميم دارم كه قبر فاطمه را نبش كنم و بر جنازه اش نماز بخوانم !
حضرت على عليه السلام فرمود: اى پسر صحاك ! به خداوند سوگند اگر چنين عملى را انجام دهى سوگندى را كه خورده اى به تو باز مى گردانم و اگر اين شمشيرم را از غلاف بكشم آن را غلاف نمى كنم تا اينكه تو را هلاك نمايم . عمر جا خورد و ساكت شد، زيرا مى دانست على هرگاه سوگند بخورد طبق سوگند خود عمل خواهد كرد.
آنگاه على فرمود: آيا تو آن كسى نيستى كه پيامبر تصميم گرفت تو را بكشد، آن حضرت به دنبال من فرستاد، من با شمشير كشيده به سوى تو آمدم كه تو را به قتل برسانم و خداى عليم اين آيه را نازل كرد:
بر عليه آنان عجله منماى ، زيرا ما آنچه را كه بايد براى آنان آماده كنيم آماده كرده ايم .
340/30 - مصباح الانوار: (291) عن جعفر بن محمد، عن آبائه عليهم السلام قال : ماتت فاطمة عليهاالسلام مابين المغرب و العشاء و عن عبدالله بن الحسن ، عن اءبيه ، عن جده عليه السلام اءن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله لما احتضرت نظرت نظرا حادا ثم قالت : السلام على جبرئيل ، السلام على رسول الله ، الله مع رسولك ، اللهم فى رضوانك و جوارك و دارك دارالسلام ، ثم قالت : اءترون ما اءرى ؟ فقيل لها: ما ترى ؟ قالت : هذاه مواكب اءهل السماوات ، و هذا جبرئيل ، و هذا رسول الله ، و يقول : يا بنية اءقدمى فما اءمامك خير لك .
و عن زيد بن على عليه السلام اءن فاطمة عليهاالسلام لما احتضرت سلمت على جبرئيل و على النبى صلى الله عليه و آله و سلمت على ملك الموت ، و سمعوا حس الملائكة ، و وجدوا رائحة طيبة كاءطيب ما يكون من الطيب .
و عن اءبى جعفر عليه السلام قال : ان فاطمة عاشت بعد رسول الله صلى الله عليه و آله ستة اءشهر.
و عن اءبى جعفر عليه السلام قال : مكثت فاطمة عليهاالسلام فى مرضها خمسة عشر يوما و توفيت .
و عن جعفر بن محمد عليهماالسلام قال : شهد دفنها سلمان الفارسى و المقداد بن الاسود و اءبوذر الغفارى و ابن مسعود و العباس بن عبدالمطلب و الزبير بن العوام .
و عن جعفر، عن آبائه عليهم السلام اءن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه و آله عاشت بعد النبى صلى الله عليه و آله ستة اءشهر مارؤ يت ضاحكة ، و عنه عليه السلام اءن فاطمة كفنت فى سبعة اءثواب .
و عن حسين بن علوان ، عن سعيد بن طريف ، عن اءبى جعفر عليه السلام قال : بدو مرض فاطمة بعد خمسين ليلة من وفاة رسول الله صلى الله عليه و آله فعلمت اءنها الوفاة فاجتمعت لذلك تاءمر عليا باءمرها و توصيه بوصيتها و تعهد 