ميق و طولانى مى كشيد. پس از آنكه پيامبر خدا ديد چشم فاطمه به خواب نمى رود و قرار و آسايش ‍ ندارد، فرمود:
دخترم برخيز! حضرت زهرا برخاست ، رسول خدا امام حسن را برداشت و فاطمه اطهر امام حسين را برداشت و دست ام كلثوم را گرفت تا به نزد حضرت على بن ابى طالب بروند، حضرت امير در آن زمان خواب بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با پاى مبارك خود پاى على را فشار داد و به وى فرمود:
اى ابوتراب !... برخيز! ابوبكر را از خانه خود و عمر را از مجلس خود با طلحه نزد من حاضر كن !
حضرت امير رفت و آنان را از منزلشان به حضور پيغمبر اعظم اسلام آورد. وقتى آنان نزد رسول خدا اجتماع نمودند، آن حضرت به على بن ابى طالب فرمود:
آيا نمى دانى فاطمه پاره تن من است و من از او مى باشم ، كسى كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده و كسى كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده و كسى كه وى را بعد از موت من اذيت كند مثل اين است كه او را در زمان حيات من اذيت كرده باشد و كسى كه فاطمه را در زمان حيات من اذيت كرده باشد مثل اين است كه وى را بعد از موت من اذيت كرده باشد؟!
على عليه السلام گفت : چرا يا رسول الله ! فرمود: پس چه باعث شد كه تو اين عمل را انجام دادى ؟!
حضرت امير گفت : سوگند به آن خدايى كه تو را به پيغمبرى مبعوث نموده چنين مطلبى كه به گوش فاطمه رسيده از من سر نزده و اصلا يك چنين خيالى هم نداشته ام .
حضرت رسول فرمود: فاطمه راست گفت و تو نيز راست گفتى . (293)
پس از اين جريان حضرت زهرا خوشحال گرديد و به نحوى لبخند زد كه دندانهايش ديده شد.
يكى از دو نفر به رفيق خود گفت : خيلى تعجب مى كنم ! چه باعث شد كه رسول خدا ما را در اين ساعت خواست ؟! (294)
سپس پيامبر خدا دست على را گرفت و انگشتهاى مبارك خود را در ميان انگشتان حضرت امير نهاد، آنگاه حسن را برداشت و على عليه السلام حسين را برگرفت و حضرت زهرا ام كلثوم را، و داخل خانه على شدند. و پيغمبر خدا يك قطيفه روى ايشان انداخت و آنان را به خداوند سپرد و برگشت و بقيه شب را به نماز مشغول شد.
زمانى كه حضرت فاطمه دچار آن بيمارى گشت كه از دنيا رفت ، ابوبكر و عمر براى عيادت حضرت زهرا عليهاالسلام آمدند و اذن ورود خواستند، ولى آن حضرت اجازه نداد. ابوبكر كه با اين منظره مواجه شد، با خدا عهد كرد كه زير سايه و سقف نرود تا اينكه نزد حضرت فاطمه برود و از آن حضرت رضايت حاصل كند.
لذا يكشب در زير آسمان خوابيد و زير سقف و سايه نرفت .
پس از اين جريان عمر به حضور حضرت امير آمد و گفت : ابوبكر پيرمردى است دل نازك ، ابوبكر در غار يار پيغمبر بوده ، افتخار رفاقت با آن حضرت را دارد، ما غير از اين مرتبه مكررا نزد فاطمه آمديم و اذن ورود خواستيم ولى وى به ما اجازه نداد تا مشرف شويم و رضايت او را حاصل نماييم ، اگر صلاح مى دانى كه از آن حضرت براى ما اجازه ملاقات بگيرى به موقع است .
حضرت امير فرمود: مانعى ندارد.
اميرالمؤ منين على عليه السلام نزد حضرت زهرا آمد و به وى فرمود:
اى دختر رسول خدا! تو از جريان اين دو نفر بااطلاعى كه چند مرتبه به نزد تو آمدند و تو ايشان را رد كرده اى و اذن ورود به آنان نداده اى . ايشان از من خواسته اند كه از تو براى آنان اذن ورود بگيرم .
حضرت فاطمه زهرا فرمود: به خداوند سوگند من به ايشان اجازه ورود نخواهم داد و با آنان يك كلمه تكلم نخواهم كرد تا اينكه پدرم را ملاقات كنم و از اين عملى كه ايشان با من انجام دادند به آن حضرت شكايت نمايم .
على عليه السلام فرمود: من براى آنان ضمانت داده ام .
فاطمه عليهاالسلام فرمود: اكنون ضمانت كردى مانعى ندارد، زيرا خانه خانه تو است ، زنان بايد تابع مردان باشند، من راجع به هيچ موضوعى با تو مخالفت نخواهم كرد، به هر كسى كه دوست دارى اجازه ورود بده .
على عليه السلام خارج شد و به آن دو نفر اذن ورود داد. آنان وارد شدند و پس از آنكه چشمشان به حضرت زهرا افتاد، سلام كردند. ولى آن حضرت جواب سلام آنان را نداد و صورت مبارك خود را از آن دو برگردانيد. آنان برخاستند و در مقابل صورت آن حضرت قرار گرفتند و اين عمل را چند مرتبه انجام دادند.
حضرت فاطمه به زنانى كه در اطراف آن بانو بودند، فرمود: صورت مرا برگردانيد! وقتى صورت او را برگردانيدند، آن دو نفر برخاستند و در مقابل صورت حضرت زهرا نشستند. ابوبكر گفت :
اى دختر رسول خدا! ما آمده ايم كه از تو رضايت حاصل نماييم و از خشم تو برحذر باشيم .
تقاضا داريم كه تو ما را درباره آن اجحافى كه نسبت به تو كرده ايم عفو فرمايى ؟
زهراى اطهر فرمود: من اصلا با شما يك كلمه سخن نمى گويم تا اينكه پدرم را ملاقات كنم و از شما راجع به اين رفتارى كه با من داشتيد، به آن حضرت شكايت نمايم .
گفتند: ما آمده ايم كه از تو پوزش بطلبيم و رضايت حاصل كنيم . خواهش مى كنيم كه از ما درگذرى و از ما مؤ اخذه ننمايى .
حضرت زهرا متوجه حضرت امير شد و فرمود:
من با اينان يك كلمه تكلم نمى كنم تا درباره يك موضوعى كه ايشان از رسول خدا شنيده اند جويا شوم ، اگر راست بگويند من صلاح خود را بهتر مى دانم .
آنان گفتند: بارخدايا! تو شاهد باش كه هرچه فاطمه جويا مى شود ما جواب وى را راست خواهيم گفت .
حضرت زهرا فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آيا به خاطر داريد كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله نيمه شبى شما را از منزل خودتان احضار كرد؟ گفتند: آرى والله !
حضرت فرمود: شما را به خداوند سوگند مى دهم آيا نشنيديد كه پيغمبر خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است و من از فاطمه مى باشم ، كسى كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و كسى كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده ، كسى كه زهرا را بعد از موت من اذيت كند مثل اين است كه در زمان حيات من او را اذيت نموده باشد، كسى كه در زمان حيات من او را اذيت نمايد مثل كسى است كه وى را بعد از فوت من اذيت كرده باشد؟
گفتند: آرى والله ! چنين بوده است .
سپس حضرت فاطمه فرمود: پروردگارا! من تو را شاهد مى گيرم و اين افرادى را كه حضور دارند شهود قرار مى دهم كه اين دو نفر مرا در زمان حيات و موقع مردن اذيت و آزار نمودند.
به خداوند سوگند كه من اصلا يك كلمه با شما تكلم نخواهم كرد تا آنكه خداى خود را ملاقات نمايم و راجع به اين رفتارى كه شما با من داشتيد، به پروردگار خود شكايت كنم .
ناگاه صداى ابوبكر به ((واويلا)) بلند و گفت : اى كاش مادر مرا نمى زاد!!
عمر گفت : تعجب مى كنم از اين مردم كه چگونه تو را سرپرست و متصدى امور خود قرار دادند، در صورتى كه تو پيرمردى ضعيف و خرفت هستى و براى غضب يك زن جزع و فزع مى كنى و براى خوشنودى او خوشحال مى شوى ! چه مانعى دارد كه شخص يك زن را خشمناك كند. آنگاه برخاستند و خارج شدند.
هنگامى كه حضرت فاطمه به فرا رسيدن مرگ خويشتن يقين پيدا كرد به دنبال ام ايمن كه نزد آن حضرت از موثقترين زنان محسوب مى شد فرستاد، پس از آنكه حاضر شد، حضرت زهرا به وى فرمود:
اجل من فرا رسيده ، على عليه السلام را نزد من بياور! هنگامى كه حضرت امير آمد فاطمه زهرا به آن حضرت گفت :
پسرعمو! من در نظر دارم وصيتى بكنم ؛ وصيت مرا گوش كن .
اميرالمؤ 