صود از وراثت، نبوت و رسالت باشد، چنين دعايى درست خواهد بود، و مثل اين مى باشد كه بندگان از خدا بخواهند براى منطقه اى پيامبرى بفرستد و او را پاك و پسنديده قرار دهد و يك چنين ادعايى درباره ى پبامبرى كه از جانب خدا به مقام رسالت و نبوت خواهد رسيد، چيزى لغو و بيهوده خواهد بود.

خواننده ى گرامى اينكه خداوند دعاى زكريا- عليه السلام- را اجابت فرمود، و فرزندى به نام يحيى- عليه السلام- براى وى عنايت فرمود، ولى يحيى- عليه السلام- در زمان حيات زكريا- عليه السلام- به شهادت رسيد و بنا بر بعضى اشكالاتى كه يحيى- عليه السلام- نتوانست از زكريا- عليه السلام- ارث ببرد، مى توانيد به كتاب پژوهشى پيرامون زندگى حضرت على- عليه السلام- مراجعه فرماييد. و اما از نظر عقل و نقل از نگاه عقل و ثبوت عقلى، ارث و وراثت مربوط به مال هست، نه اينكه علم و نبوت و رسالت باشد، زيرا علم و نبوت چيزى نيست كه به ارث از نياكان و گذشتگان به آيندگان منتقل شود. و اگر چنين بود، لازم بود كه همه ى اولاد و فرزندان آدم دانشمند بودند، چرا؟ براى اينكه حضرت آدم- عليه السلام- هم پيامبر بود و هم دانشمند، چون خداوند درباره ى علم حضرت آدم- عليه السلام- فرموده: «و علم آدم الاسماء كلها» [ سوره بقره، آيه 31.] خداوند همه ى نامها و اسماء را به آدم آموخت. منظور از اسماء در اين آيه ى شريفه علوم است، يعنى خدا همه ى علوم را براى حضرت آدم- عليه السلام- تعليم فرمود و بنابراين اگر بگوييم كه پيامبران علم و كتاب و نبوت را ارث مى گذارند، پس بايد تمام اولاد حضرت محمد- صلى الله عليه و آله و سلم- پيامبر آخرالزمان، هم عالم و هم پيامبر باشند و حال آن كه چنين نيست، بلكه هر دو و مخصوصا پيامبرى در گروى يك سرى تلاشها و مجاهدتها و ارزشهاى معنوى مى باشد و خدا مى داند و داناتر است كه رسالت و نبوت را در كجا قرار دهد. [ «الله اعلم حيث يجعل رسالته»، آيه 24، سوره ى انعام.] و اما از جهت نقل، محدث شهير ابن جرير طبرى مى گويد: «قال قتاده ذكر لنا ان نبى الله- صلى الله عليه و آله و سلم- اذا قرا هذه الايه و اتى على «يرثنى و يرث من آل يعقوب» قال رحم الله زكريا ما كان عليه من ورثته» [ جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 16، ص 37.] قتاده گفت: هرگاه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم-، قرآن مى خواند و هنگامى كه اين جمله را قرائت مى كرد «يرثنى و يرث...» مى فرمود: خدا رحمت كند زكريا را كه وارث نداشت. و نيز قتاده از حسن روايت كرده كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: خدا رحمت كند زكريا برادرم را كه وارثى براى مال او نبود، از اين رو مى گفت: خدايا از جانب خودت ولى به من مرحمت فرما كه از من، و از آل يقعوب ارث ببرد.

باز هم طبرى مى گويد: «القول فى تاويل قوله تعالى «و انى خفت الموالى من ورائى...» يقول و انى خفت بنى عمى و عصبتى من ورائى»: مى گويد خدايا مى ترسم از پسر عموهايم و دودمانم كه بعد از من مال مرا ارث ببرند (و در راه باطل مصرف كنند). و نيز طبرى چند روايت ديگرى را ذكر كرده و سندهاى آنان را به ابن عباس، و ابى صالح و مجاهد، و قتاده مى رساند كه در همه ى آنها جمله ى «خفت الموالى من ورائى» را به معنى عصبه و يا كلاله الاولياء معنى مى كند (يعنى دودمان و نزديكان من). و باز هم در روايتى ديگر كه سند آن به سدى مى رسد، مى گويد: «موالى هن العصبه» و در آخر آن مى گويد: «يرثنى و يرث من آل يعقوب، يقول يرثنى من بعد وفاتى مالى» (بعد از من مال مرا ارث ببرد). و نيز در سه حديث ديگر كه سند آنها را به ابى صالح رسانده است، مى گويد: « يرثنى قال يرث مالى»: مال مرا از من ارث ببرد. [ جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 16، ص 38.] از اين بيان طبرى و روايات چندى كه ذكر شد آنچه مسلم و قطعى به نظر مى رسد اين است كه خواسته ى زكريا- عليه السلام- وراث براى اموالش بوده است والا، غير از آن معنى ندارد كه انسان از خدا بخواهد كه كسى بيايد كه علم و دانش و نبوت و پيامبرى مرا ارث ببرد، و در حالى كه آن در گروى استعدادها و لياقتها و ارتباطات با عالم بالا مى باشد، چنانچه خداوند درباره ى حضرت ابراهيم مى فرمايد: «انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى، قال لاينال عهدى الظالمين»: [ سوره بقره، آيه 124.] همانا من تو را براى مردم امام و رهبر و پيشواى معنوى قرار دادم، حضرت ابراهيم به درگاه خداوند عرض مى كند، از فرزندان كسى به اين مقام خواهد رسيد! خداوند در جواب ابراهيم فرمود: ظالمين و ستمگران به اين مقام و معنويت نمى رسند.

يعنى اين راهى كه تو رفتى و اين امتحاناتى كه تو دادى و اين تلاشها و مجاهدتها و رنجهايى كه تو متحمل شدى، اگر فرزندانت هم همان مسير و راه را رفتند، بلى به مقام امامت مى رسند، و الا نخواهند رسيد. بنابراين، اينكه حضرت زكريا به درگاه خدا عرض مى نمايد: «انى خفت موالى»: خدايا من از اينها مى ترسم كه بعد از من مال و ثروت مرا در راه باطل مصرف كنند.

فخر رازى در تفسير آيه ى شريفه ى «و ورث سليمان داود» [ سوره نمل، آيه 16.] مى گويد: «فقد اختلفوا فيه فقال الحسن المال، لان النبوه عطيه مبتداه و لا تورث... و ليس كذالك النبوه لان الموت لا يكون سببا لنبوه الولد فمن هذا الوجه يفترقان» [ تفسير كبير، ج 26، ص 186.] : در مورد ارث سليمان از داود اختلاف شده است، و حسن گفته است: مقصود از ارث مال بوده است، چرا كه نبوت و پيامبرى قابل توارث نيست، و در هر حال مرگ پدر موجب مى شود كه مال او به فرزندش منتقل شود و معنى حقيقى ارث همين است، ولى نبوت و علم به مجرد مرگ پدر منتقل به فرزند نمى شود تا عنوان ارث بر آن صادق باشد. و شاهد بر اينكه مقصود از كلمه ى ارث و ميراث در اين آيات ارث مال است، اين است كه وقتى فاطمه- سلام الله عليها- به اين آيات استدلال فرمود، تمام افرادى كه در مجلس حضور داشتند و طرف مقابل وى بودند، استدلال فاطمه- سلام الله عليها- را با اينكه مقصود از ارث در اين آيات ارث علم و نبوت مى باشد، رد نكردند. بنابراين از اين جا معلوم و روشن است كه اين حقيقت از نظر همگان در صدر اسلام مسلم بوده كه مقصود از ارث در اين آيات ارث مال است، و وقتى كه خود خليفه اين استدلالها را از فاطمه- سلام الله عليها- شنيد و حديث «نحن معاشر الانبياء» را جعل كرد، نگفت كه منظور اين آيات ارث مال نيست بلكه ارث علم و نبوت است و چنين چيزى را ابوبكر نگفت و بلكه حديث مزبور را در مقابل فاطمه- سلام الله عليها- عنوان كرد. اگر تمام كتب تاريخ و حديث اهل سنت را بررسى كنيم كه سخن و كلامى به اين معنى كه منظور آيات ارث علم و نبوت مى باشد و از زبان ابوبكر و عمر و طرفداران آنها بيان شده باشد وجود ندارد.

باز هم فخر رازى در ذيل آيه ى 6- 5 سوره ى مباركه مريم مثل طبرى اقوالى را ذكر مى كند كه آيات منظور از ميراث چيست؟ و قول اول را از ابن عباس و حسن، و ضحاك بيان مى كند كه مقصود از ارث مال است، و بعد مى گويد: «و احتج من حمل اللفظ على وارثه المال بالخبر والمعقول، اما الخبر فقوله- عليه السلام- (رحم الله زكريا ما كان له من يرثه) و ظاهره يدل 