د، انكار نمى كردند و از جمله فاطمه- سلام الله عليها- و سعد بن عباده تا زمانى كه زنده بودند بيعت و خلافت ابوبكر را انكار كردند، در حالى كه فاطمه- سلام الله عليها- از مؤمنين و بندگان شايسته ى خداوند بود. و باز دليل و جهت ديگر رد حديث عايشه انكار انصار مدينه و بنى هاشم و از آن جمله على- عليه السلام- از بيعت و خلافت ابوبكر بود كه خلافت او را قبول نداشتند. و دليل و جهت ديگر رد حديث عايشه اين است كه اهل سنت و جماعت اتفاق نظر دارند كه منصب خلافت و امارت اجماعى است نه تصريحى و نصى، [ يعنى اين كه دستور از مقام بالاترى برسد و زعامت و رياست فردى را تصريح كند.] بلكه اگر عده اى جمع شدند و كسى را به خلافت پذيرفتند، همان اجماع و جمع مورد قبول است. حالا سوال اين است: بر فرض كه اين حديث عايشه خانم در نزد اهل سنت و جماعت صحيح است و به آن استدلال مى كنند، پس براى چه سراغ اجماع مى روند و اين همه از اجماع امت سخن مى گويند، اگر به آن حديث استدلال كنند بهتر است، زيرا آن نص و دستور است. و اين كه آنها فقط اجماع و (لاتجتمع امتى على الخطاء) را مطرح كرده اند، معلوم است كه آن حديث كه راوى آن عايشه است مورد قبول نيست و مردود مى باشد.

دليل ديگر رد حديث مزبور اين است كه اگر آن حديث حقيقت مى داشت، بايد ابوبكر در روز سقيفه به آن استدلال و احتجاج مى كرد و مخالفين خود را با بيان آن قانع مى كرد تا آن همه حوادث ناگوار و ناميمون به وجود نمى آمد. بنابراين اينكه ابوبكر به آن استدلال نكرده، معلوم است كه حديث مذكور صحت و واقعيت ندارد.

با توجه به اين چند دليل كه در جواب حديث عايشه گفته شد، جاى تعجب است از كسانى كه در مسئله ى بيمارى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در وحى خداوند به وى شك كردند و گفتند كه پيامبر در حال اغما است!! و هذيان (العياذ بالله) مى گويد!! و مانع نوشتن دستورات وى شدند، ولى وقتى كه نوبت به ابوبكر رسيد و در حال بيمارى و مرگ عمر را خليفه ى خود قرار داد و او در حال اغما و بيهوش بود، آن چه را كه او اراده كرد نوشتند و اطاعت كردند و در آن جا عمر «حسبنا كتاب الله» نگفت و نگفت «هذا الرجل يهجر او يهذو»: اين مرد هذيان و حرفهاى بى اختيار و بدون اراده مى گويد. و يا نگفت كه «غلبه الوجع»: درد و ناراحتى بر ابوبكر غلبه و شدت پيدا كرده است، و در آن منازعه و دعوا نكردند. كما اينكه متقى هندى در كتاب «كنزالعمال» مى گويد: «عن عثمان بن عبيدالله بن عمر بن الخطاب قال: لما حضرت ابوبكر الصديق الوفات دعا عثمان بن عفان فاملى عليه عهده ثم اغمى على ابوبكر قبل ان يملى احدا فكتب عثمان عمر بن الخطاب فافاق ابوبكر فقال لعثمان: كتبت احدا فقال: ظننتك لما بك، و خشيت الفرقه فكتبت عمر بن الخطاب فقال: يرحمك الله اما لو كتبت نفسك لكنت لها اهلا» [ كنزالعمال، ج 3، ص 146، و روضه الاحباب، ج 2، ص 43.] : وقتى كه ابوبكر در حال احتضار بود، عثمان بن عفان را خواست تا اينكه ولى عهد و جانشين بعد از خود را تعيين كند. پيش از آنكه عثمان اسم كسى را بنويسد، ابوبكر بيهوش شد و از حال رفت، و عثمان نام عمر بن خطاب را نوشت و بعد ابوبكر به هوش آمد، به عثمان گفت: اسم كسى را نوشته اى؟ عثمان در جواب گفت: آن حالت كه به تو ديدم گفتم شايد ديگر به هوش نيايى، و احساس ترس كردم از اينكه اختلاف بين مردم واقع شود و لذا اسم عمر بن خطاب را به عنوان جانشين تو نوشتم، بعد ابوبكر گفت: خدا تو را ببخشد، اگر اسم خودت را هم مى نوشتى هر آينه تو اهل آن بودى و لياقت داشتى.

7- يكى ديگر از نتائج منع كاغذ اين است كه عمر نداى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را اجابت نكرد، در حالى كه دستور اين است كه رسول خدا را در هر حالى ولو در حين نماز بايد اجابت كرد و به نداى او لبيك گفت، و اگر به نداى او جواب داده نشود، اين خود اذيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مى باشد، و اذيت وى حرمت ابدى دارد، كما اينكه نووى در شرح مسلم گفته است: «قال العلماء فى هذا الحديث (اى حديث يريبنى ما يريبها و يوذينى ما آذاها) تحريم ايذاء النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- بكل حال، و على كل وجه، و ان تولد ذلك الايذاء مما كان اصله مباحا [ شرح مسلم، ج 4، ص 290.] »: علما درباره ى اين حديث كه پيامبر فرمود: «ناراحت مى كند مرا آن چه كه فاطمه- سلام الله عليها- را ناراحت كند و اذيت مى كند مرا كسى كه فاطمه را اذيت كند» مى گويند كه اذيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در هر حال، و در هر شرايطى حرام است و استثنا بردار نيست و اگر چه اين اذيت از راه چيزى كه در اصل مباح باشد به وجود بيايد، باز هم حرام است. و بخارى نيز در صحيح خود مى گويد: «عن ابى سعيد بن المعلى قال: كنت اصلى فى المسجد فدعانى رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فلم اجبه، فقلت: يا رسول الله انى كنت اصلى، فقال: الم يقل الله «استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم [ سوره انفال، آيه 24.] » [ صحيح بخارى، ج 4، ص 122.] ابى سعيد معلى مى گويد: در مسجد نماز مى خواندم، رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- مرا صدا فرمود: من جواب ندادم. بعد از نماز عرض كردم: اى رسول خدا من نماز مى خواندم و از اينكه جواب شما را ندادم عفو فرماييد. پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: آيا خداوند نفرموده است: خدا و رسول را هنگامى كه شما را مى خوانند و دعوت مى كنند اجابت كنيد؟ سيوطى هم در كتاب خصايص از قول بخارى و او هم از ابى سعيد مى گويد:

«ان النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- دعاه و هو يصلى ثم اتاه فقال: ما منعك ان تجيبنى اذ دعوتك؟ قال انى كنت اصلى. الم يقل الله «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا و للرسول اذا دعاكم... [ سوره انفال، آيه 24.»] [ خصايص الكبرى، ج 2، ص 253.] همانا پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مرا صدا كرد در حالى كه من نماز مى خواندم، بعد از نماز خدمت وى آمدم، فرمود: چه چيزى مانع شد از اينكه جواب مرا بدهى هنگامى كه تو را صدا كردم؟ عرض كردم: يا رسول الله من نماز مى خواندم. پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: آيا خداوند نفرموده است: اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه خدا و رسول شما را دعوت مى كنند اجابت كنيد؟ و باز هم سيوطى گفته است: «انه يجب عليه اجابته اذا دعاه، و لاتبطل صلاته» (و هكذا قال الشيخ الدهلوى فى مدارج النبوه) [ مدارج النبوه، ج 1، ص 165.] : همانا بر مصلى واجب است اجابت پيامبر اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- زمانى كه او را مى خواند و نمازش هم باطل نمى شود، و همين حرف را هم شيخ دهلوى در مدارج النبوه خود گفته است. و فى فتح البيان: قوله سبحانه «اذا دعاكم» الى ما فيه حياتكم من علوم الشريعه لان العلم حياه كما ان الجهل موت، ثم قال وقد ثبت فى البخارى...». [ فتح البيان، ج 4، ص 19 والفلك النجاه، ص 75.] در فتح البيان آمده است: در ضمن قول خداوند «زمانى كه پيامبر اكرم شما را خواند» به چيزى كه زندگى شما در آن است كه عبارت از علوم و مسائل شريعت باشد، حتما دعوت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را اجابت كنيد. براى اينكه در علم زندگى است و در جه