ه ارسال حجت هم از همين باب لطف خداست و معلوم است كسى را به نمايندگى از خود مى پسندد كه ملاكات و ارزشها و كمالات را داشته باشد، پس با توجه به اين سخن، درخواست دوم زكريا- عليه السلام- در صورتى كه بگوييم خواسته ى اول او اين بود كه خدا فرزندى كه وارث علم و نبوت باشد به او عطا فرمايد، معنى ندارد، در نتيجه مقصود حضرت زكريا از جمله ى «رب اجعله رضى» و از وارث و وراثت مال است، يعنى وارثى كه مال و ثروت او را به ارث ببرد و موجب رضايت خداوند و بندگان او هم قرار گيرد مى باشد.

اكنون اگر كسى بگويد كه بر فرض قبول كرديم كه مقصود از ارث در آيات مورد بحث مال است نه نبوت و علم و يحيى- عليه السلام- از زكريا- عليه السلام- ارث برده و زكريا- عليه السلام- خواسته است كه فرزندى خدا به او دهد كه وارث مال او باشد، بر فرض كه اين مسئله را قبول كرديم، و حال اينكه يحيى قبل از زكريا كشته شد و از او ارث نبرده در صورتى كه خدا در ذيل آيه مورد بحث استجابت دعاى زكريا- عليه السلام- را علام مى كند: «انا نبشرك بغلام اسمه يحيى» [ سوره مباركه مريم آيه: 7.] : همانا ما بشارت مى دهيم به تو پسرى را كه نامش يحيى است و بنابراين ارث مال منظور نبوده است.

جواب اين سوال اين است كه اگر مقصود حضرت زكريا در دعايش وراثت نبوت و علم هم بوده، باز همان اشكال وارد است، زيرا كه يحيى پيش از مرگ زكريا كشته شد و نبوت و علم زكريا به يحيى به ارث نرسيد، چرا؟ براى اينكه ارث به چيزى گفته مى شود كه از مختصات و مال شخصى مورث بوده باشد و بعد از مرگ مورث به و ارث منتقل شود و بنا به گفته ى سؤال كننده، اگر مقصود از ارث نبوت و علم هم باشد به يحيى نرسيده است، پس آنچه كه مسلم و قطعى است و طبق قاعده ى ادبى «دلالت لفظ بر تمام معنى موضوع له حقيقت است» ارث مال مى باشد. [ براى اطلاع بيشتر به كتاب پژوهشى پيرامون زندگانى حضرت على- عليه السلام- مراجعه شود.] در آيه ى شريفه ى «و ورث سليمان داود» [ سوره نمل، آيه 16.] (سليمان از داود ارث برد) شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال و سلطنت را از داود به ارث برد، و در اين باره از علماى اهل سنت سخنان تعداى از مفسرين آنها بيان شد و از جمله فخر رازى كه كلام بسيار مبسوطى داشت و ملاحظه شد. و تصور اينكه مقصود از وراثت اگر علم و دانش باشد، از دو جهت قابل قبول نيست و مردود است: اولا لفظ «ورث» در اصطلاح همگان، همان ارث در اموال است، و تفسير آن به وراثت در علم يك نوع تفسير به خلاف ظاهر است كه تا قرينه قطعى نباشد صحيح نخواهد بود. ثانيا علوم اكتسابى و دانشهاى فكرى از طريق استاد به شاگرد منتقل مى شود و از باب استعمال مجازى مى شود گفت: فلانى وارث علوم استاد خود مى باشد و هر چه را كه او گفته است، اين در سينه ى خود جا داده است، ولى مقام نبوت و پيامبرى جداى از اين استعمال مجازى است، چرا كه مقام پيامبر و علوم خدايى موهبتى است و اكتسابى و وراثتى نيست و خداوند به هر كسى بخواهد آن را مى بخشد، و لو اينكه خواندن و نوشتن را نداند، پس از اين جهت، تفسير وراثت با اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب، تا قرينه قطعى و مسلمى در كار نباشد، تفسير صحيح و درست نخواهد بود، چرا؟ براى اينكه پيامبرى بعد از پيامبر اول نبوت و علم را از خدا گرفته است نه از پدر، اگر اين طور بود بايد فرزندان تمام پيامبران داراى مقام نبوت و رسالت مى بودند.

گذشته از اين مطالب كه گفته شد خداوند درباره ى داود و سليمان- عليه السلام- فرموده است: «و لقد آتينا داود و سليمان علما و قال الحمدلله الذيى فضلنا على كثير من عباده المومنين» [ سوره نحل آيه: 51.] : (ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هر دو گفتند: سپاس خداى را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خود برترى داد. آيا ظاهر اين آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا فرموده و علم سليمان موهبتى پروردگار بوده است و نه وراثتى؟. و با توجه به مطالبى كه گفته شد ظاهر اين آيه و آيه قبلى و آنچه كه به روشنى ثابت و قطعى است اين است كه شريعت الهى درباره ى پيامبران پيشين، اين نبوده كه فرزندان آنها از پدرانشان ارث نبرند، بلكه اولاد آنان همانند اولاد ديگران از پدران و از يكديگر ارث مى بردند.

بنابراين نبوت و رسالت اين موهبتى الهى قابل وراثت نيست كه پيامبرى بيايد از خداوند درخواست فرزندى كند كه وارث نبوت و رسالت او باشد، در حالى كه اين دو از حيطه ى وراثت بيرون هستند، و همچنان كه قبلا هم عرض شد خداوند در آيه ى 124 سوره ى مباركه انعام فرموده: «الله اعلم حيث يجعل رسالته»: خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد.

ارث در قرآن آياتى كه بيان كننده ى ارث در قرآن است از اين قرار مى باشد، خداوند مى فرمايد: «للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون مما قل منه او كثر نصيبا مفروضا»: [ سوره ى نساء، آيه 7.] براى فرزندان ذكور سهمى از تركه ابوين و خويشان است، و براى فرزندان اناث نيز سهمى از تركه، چه مال اندك باشد يا بسيار، نصيب هر كس (در كتاب حق) معين گرديده است. و باز هم قرآن كريم فرموده است: «يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين» [ سوره ى نساء، آيه 11.] : حكم خدا در حق فرزندان شما اين است كه پسران دو برابر دختران ارث برند.

شان نزول اين دو آيه هر چه باشد، آنچه كه مورد اتفاق تمام مذاهب امت اسلامى و همه ى مفسرين فريقين است اينكه: دو آيه ى مزبور در مقام بيان حكم ارث، عم است و همگان را شامل مى شود، و براى اين دو آيه هيچ گونه تخصيص وارد نشده و تنها چيزى كه بر خلاف عموميت اين دو آيه آمده است، روايت ابوبكر است كه از زبان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نقل كرده است: «نحن معاشر الانبياء...»: ما طائفه ى انبيا ارث نمى گذاريم. و آنچه كه از ظاهر آيات گذشته در سوره ى مباركه مريم و نحل و نمل و عموميت اين دو آيه ى سوره ى نساء ثابت شد اين است كه زكريا- عليه السلام- و داود- عليه السلام- را مورث معرفى كرد، و غير از ابوبكر كسى ديگر هم اين حديث را نقل نكرده است.

سيوطى در تاريخ خلفاء مى گويد: «قالت: و اختلفوا فى ميراثه، فما وجدوا عند احد من ذالك علما، فقال ابوبكر: سمعت رسول الله عليه الصلاه والسلام يقول: انا معاشر الانبياء لانورث، ما تركناه صدقه»: [تا ريخ خلفاء خلافت ابوبكر، ص 67 و ابن حجر مكى هم در الصواعق المحرقه، باب 20، همين روايت را نقل كرده و در چاپ جديد اين روايت حذف شده است.] از ابوالقاسم بغوى و از ابوبكر شافعى و ابن عساكر و از عايشه نقل شده است كه: بعد از رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مردم در ارث آن حضرت اختلاف كردند و هيچ كسى در اين خصوص علم نداشت و نمى دانست كه چه بايد كرد؟ ابوبكر به تنهايى گفت: من از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم - شنيدم كه فرمود: «ما جمعيت پيامبران ارث نمى گذاريم».

ابن حجر هيثمى مكى از قول ابوالقاسم بغوى و ابوبكر شافعى و ابن عساكر از قول عايشه مى گويد: «و اختلفوا فى ميراثه فما وجدن