گيرى از آن عامل رشد انسانيت انسان و مخصوصاً زنان جهان است و كدام عبادت است كه بدين ميزان داراى ارزش و ثمره اجتماعى باشد.

حالات و روحيات فاطمه

اين بخش از بحث را به معرفى حالات و روحيات و حيات شخصى و مواضع اجتماعى فاطمه عليهاالسلام اختصاص داده ايم و مجموعه مباحثى تنظيم شده را در چهار قسمت عرضه مى داريم. فصلى از آن در زمينه معرفى حيات احساسى و تعقّلى فاطمه عليهاالسلام است و در آن از نقش و عامل عقل و عاطفه در حيات انسانها ياد كرده و حيات فاطمه عليهاالسلام را در رابطه با اين دو عامل مورد بررسى قرار مى دهيم. در آن بحث مى كنيم كه فاطمه عليهاالسلام در مواقع حساس چه تصميمات اصولى بر اساس عقل اتخاذ مى كرد و راه و روش او چگونه بود.

فصل دوم آن در رابطه با عبادت فاطمه عليهاالسلام است يعنى، مسأله اى كه مى توان آن را مهمترين نقطه اشتراك او با على عليه السلام بحساب آورد. از درجات ايمان و عشق او، خضوع و خشوع در عبادت، از حال و شوق او و از تسبيحات و اشكهاى او در حال عبادت در اين فصل بحث خواهيم كرد.

فصل سوم آن در رابطه با روحيه فاطميّه است و در آن سعى داريم در اجزاء تشكيل دهنده اين روحيه و از جنبه هاى سرشتى آن بحث بميان آوريم، از روح وظيفه شناسى و مقاومت او، از روحيه اطاعت و عبادت او، از روحيه سازگارى و مديريت او بحث كرده و از روح ايثار او سخن گوئيم. و بالاخره فصل آخر آن در مورد صبر و تحمل فاطمه عليهاالسلام است و در آن سعى داريم از تحمل محروميت ها و بدرفتارى هاى مشركان در دوران كودكى، از تحمل فقر و مشكلات زندگى در دوران مشترك با على عليه السلام و از تحمل غصب حق خود و شكست على عليه السلام و نفاق ها و آزار رسانى هاى خصم در دوران پس از وفات پيامبر سخن گفته، رمز و راز اين صبر و تحمل و نقش آن را در حيات اسلامى مورد عنايت قرار دهيم. حيات احساسى و تعقّل فاطمه

مقدمه

در هر انسان معتدلى دو عنصر وجود دارد كه سبب پيشروى و حركت او در زندگى است: يكى عقل است كه مايه روشنائى راه زندگى است و ديگرى را احساس و عاطفه كه عامل به پيش و پس راندن است. اولى به انسان شعور و شناخت داده و براى او آگاهى و تميز مى آفريند، دومى زمينه ساز شور و جنبش و عامل پيدايش عشق ها، هيجانها تند و كند شدن هاست.

عقل را پيامبر درونى انسان معرفى كرده اند و راهنماى حيات، تا حدى كه پاداش ها و كيفرها بر اساس آن است خداوند پس از آفرينش عقل فرمود: بِكَ اُعاقِبُ وَ بِكَ اُثيبُ [كافى كتاب العقل] و عاطفه و احساس را هم مانند گريس هاى لاى چرخ ماشين كه در آدمى علاوه بر شورآفرينى نقش كم كردن اصطكاك و تصادم را ايفا مى كند.

حيات انسانى بدون تعقل لنگ است و سبب مى شود آدمى به خواب و خيال و حيوانيت كشانده شود. و حيات بدون عاطفه و احساس هم زمينه ساز بى طراوتى ها، خشكى ها و سخت سرى هاست، به همين نظر وجود اين دو توأماً ضرورت حيات اند.

زن و احساس

دنياى زن را دنياى عاطفه و احساس معرفى كرده اند و اين مسأله اى است كه در حيوانات از ابتداى بلوغ حضور دارد و براى انسان از ابتداى دوران حاملگى، بر اين مسأله دو عامل اساسى نفوذ دارند: يكى عامل زيست و جنسيت است كه به سبب آن ترشحاتى ولو خفيف از هورمون غريزى پديد مى آيد كه بگفته عالمى هر سلول وجودى زن فرياد برمى آورند كه من زنم. و ديگرى عامل تربيت كه در همه جاى جهان سعى بر اين است دختران را از همان آغاز مادر بار آورند و مادرى همه گاه تداعى كننده عاطفه و احساس است.

اين است كه گاهى احساسات و عواطف انسان عامل اسارت و ذلّت آدمى مى شوند و در اينجاست كه دستگاه تربيت بايد به كمك رسد و آن جنبه را در نسل تعديل و هدايت كند.

عاطفه ضرورى حيات است ولى عامل تعقل ضرورتر است تا قادر به كنترل آدمى باشد. ما در اين مسأله اندكى تأمل مى كنيم تا در شرح و تطابق آن با حيات فاطمه عليهاالسلام مسأله نسبتاً روشن تر باشد.

نقش عاطفه در حيات

نخست از نقش عواطف در زندگى ياد مى كنيم و از اثرات آن، بدينگونه كه مى يابيم عواطف زندگى را رنگ مى دهند و به حيات انسان تنوع مى بخشند و زندگى را از حالت يك نواختى بيرون مى آورند. چه بسيار غم ها و تاثرها كه در عين نگرانى آفرينى نعمتى بحساب مى آيند و چه بسيارند شادى ها و سرورها كه راه مرگ را بر روى آدمى سد مى نمايند.

عواطف بهمه انواعش موج آفرينند، چه عواطف مثبت مثل عشق، نوازش، محبت، چه عواطف منفى مثل ترس و نفرت و چه و عواطف خطرآفرين مثل خشم، كينه و خشونت، عواطف زمينه ساز فراز و نشيب و نوسانات در زندگى انسانند و باعث مى شوند آدمى در يك نواختى و يكسانى در جا نزند و نپوسد.

حاصل عواطف شور و رغبت است، پيشروى است، تن دادن به خطر و از دشوارى ها نهراسيدن است. چه بسيارند گره هاى گشاده كه در سايه آن از نو بسته مى شوند و بر عكس. چه بسيارند انس ها و پيوندها كه تجديد و يا ايجاد مى گردند و سبب مى شوند زندگى به روى انسان لبخندى داشته باشد.

در حيات مشترك گاهى روابط دو تن به سر نخى وصل مى شود و نزديك به از هم گسستن است ولى وجود عواطف و يادآورى آن سبب مى شود كه اين تار فيمابين از هم نگسلند و روابطشان را تيره و غير انسانى نسازند و زندگى زن و شوهر، والدين و فرزندان از اين نمونه ها بسيارند.

نقش عقل در حيات

كار عقل تميز خير از شر و حق از باطل است، بوسيله آن صحيح را از سقيم و حسن را از قبح بازمى شناسيم. درمى يابيم كه در شرايطى ويژه چگونه عمل كنيم و يا در تنگناها و در مخاطرات از بين دو يا چند راهى كه پيش روى ماست كدام را برگزينيم عقل را پيامبر درونى انسان و يكى از دو حجت خدا بر خلق معرفى كرده اند. بر اساس سخنى از امام موسى بن جعفر عليه السلام خداى را بر هر انسان دو حجت است، حجت ظاهر، و حجت باطن، حجت ظاهر انبياء و ائمه اند و حجت باطن عقل ها. (اِنَّ لِلَّهِ عَلَى الناسِ حجّتين

- حُجَّةُ ظاهِرِه و حُجةٌ باطِنَه

- و امّا الظاهِرةُ و الانبِياءُ وَالرسَلُ وَالائمةَ فامّا الباطنه فالعقول [كافى كتاب العقل]).

اين كه، به خدا اعتقاد داريم، به نبوت و معاد ايمان داريم بر اساس تأييد عقل است و اينكه ما به دنبال مفاسد نيستيم و از شرور و گمراهى مى پرهيزيم، بديها را نهى و خوبيها را توصيه مى كنيم باز هم بدليل عقل است. بدين سان عقل نعمتى بزرگ است و فاقد آن فاقد همه چيز است.

بناى حيات انسان

بدين سان بناى حيات انسان بايد بر دور ركن عقل و احساس ولى مهار احساس بدست عقل باشد. اين سخن بدان علت است كه در حيات اين جهان كه مقدمه حيات آن جهان است راه و بيراهه بسپارند و اينكه آدمى بايد راه را بيابد و از بيراهه بپرهيزد جاى بحث و سخنى نيست، ولى اينكه اين دو را عقل بايد تشخيص دهد با احساس جاى بحث براى عده اى است و از ديد ما بدليل خود عقل راهنماى ما بايد عقل باشد.

عقل ضرورى حيات براى عقال و دربند كردن آدمى است و بايد نقش ترمزى را ايفا كند كه در سراشيبى ها ما را از سقوط نجات دهد و اين در عين ضرورت وجود عاطفه است. ما به نرمش هاى عاطفى در همه سنين نياز داريم و حتى م