حتاج آنيم كه گاهى كودكانه درخواست نوازش و محبت داشته باشيم.

مشكل اساسى در سر راه بسيارى از انسانها اين است كه در موردى عقل آدمى به علت ضعف تربيت در مقابله با احساس مجاب مى شود و يا آدمى گاهى در ميان امواج سهمگين عواطف دچار مخاطره مى گردد و در آن صورت شناخت وظيفه مشكل و آدمى غرق در هوسها مى شود.

آلودگى ها، گنهكارى ها، خودخواهى ها و خودپرستى ها، اغلب بخاطر غلبه احساس بر عقل است به همين خاطر اين مهم است كه آدمى در اعتدالى به سر برد، آنچنان كه نه عقل او به دور از عاطفه حكم دهد و نه عاطفه و احساس به فرمان عقل به پيش رود و اين مسأله اى هست كه حضور آن در افراد عادى اندك و در افراد ساخته شده و پرورده به صورت كامل است. شخصيت هاى الهى و حتى آنها كه پاى بند به مذهب نبوده اند ولى تمرين ها و رياضيتهائى و محاسبه و مراقبه اى داشتند اين جنبه را براى خود حل كرده اند.

نگاهى به زندگى فاطمه

حال با اين مقدمه نسبةً طولانى به سراغ فاطمه عليهاالسلام رويم و حيات او را با اين زمينه مورد بررسى قرار دهيم. خواهيم ديد كه حيات او حياتى شگفت انگيز و از اين ديد شايد شامل مجموعه اى از اضداد است. در حيات او هم عاطفه و تعقل را توأماً مى بينيم ولى عاطفه و احساسش تحت راهبرى عقل و اين براى زندگى يك زن مايه شگفتى و حيرت است.

معمولاً آدمى اگر در تعقل قوى باشد در احساس ضعيف خواهد بود و اگر در احساس نيرومند باشد در تعقل ضعيف است. شگفتى حيات فاطمه عليهاالسلام و حتى همسرش على عليه السلام در اين است كه آنها در آنجا كه جاى عاطفه است در منتهاى اوجند و آنجا كه جاى تعقل است باز هم در منتهاى اوج.

شما زندگى اميرالمومنين على عليه السلام را ببينيد براى او خبرى مى آورند كه از پاى دخترى يتيم خلخالى را ربودند شب تا به صبح نمى خوابد، مى گريد و مى لرزد كه خدايا من على عليه السلام چنين حكمى را به كسى نداده ام و آنجا كه مسأله جهاد و مبارزه در راه خدا مطرح مى شود به ميدان مى رود و مى رزمد و به شمشير كجش مى غرّد كه با على عليه السلام نامردى مكن.

فاطمه عليهاالسلام جفت و همتاى على عليه السلام و به عبارتى نسخه ثانى على عليه السلام است. در جاى عاطفه و احساس چنان اشك مى ريزد و مى گريد كه طوفانى ايجاد مى كند و در جاى تعقل و احساس چنان اشك مى ريزد و مى گويد كه خاطره رسول الله را در فصاحت و بلاغت زنده مى سازد.

دنياى فاطمه

دنياى فاطمه عليهاالسلام دنيائى آميخته با تعقل و احساس است، از ديدى نمونه كامل انديشه است و از ديدى ديگر نمونه كامل عاطفه و احساس، و غلبه احساس بر او سبب نمى شود كه از مقصدى عقلانى دور گردد. او زندگى توأم با بصيرتى براى خود برگزيده و بر آن اساس به پيش مى رود. زيرا مى داند حيات بدون بصيرت نوعى بيراهه رفتن است كه سرعت مسير در آن سبب بعد مسافت و دورى بيشتر از هدف مى گردد (العاقلَ عَلى غَيرِ بَصيرة، كالسائر و عَلى غير الطريق لا يَزيدُهُ سُرعَةَ السَّيْرِ اِلَّا بَعْداً) [امام صادق عليه السلام

- كافى 1 ص 43.]

او همچون ديگران احساس و عاطفه دارد، لذت و نفرت را مى فهمد و يا وجودش آن را ادراك مى كند ولى زندگى هوسى ندارد، احساس او هم انديشيده است و از خامى و ناپختگى نسبى به دور است. حيات توام با معرفت دارد كه با ايمان و باور قلبى آميخته است.

احساس فاطمه عليهاالسلام در لفافه ايمان است و عقيده و پيچيده است به عشق و حرمت گذارى به حقيقت و اين خود حكايت دارد از درهم آميختگى عقل و احساس و غلبه عقل بر احساس، فاطمه عليهاالسلام با درآميختن اين دو با يكديگر سندى مى سازد براى اخلاص و وفادارى به حق، دوستدارى حقيقت، طرفدارى از علم، و به كارگيرى از آن در راه خدا. او در سايه حيات عقلى خويشتن را مسؤول راه نشان دادن مى داند و در سايه حيات احساسى خود را مسؤول به راه اندازى مردم و شورآفرينى در آنان براى سرعت سير در راه هدف.

حاصل چنان زندگى

حاصل چنان زندگى آميختگى قول و ايمان و عمل است. او شعار مى دهد ولى به دنبال آن فرونمى خوابد بلكه مى كوشد آن شعار را محقق گرداند و هم شعار او تنها برآمده از دهان نيست كه با جان همراه است. هم فرد قول و سخن است و هم انسان عمل، پس مصداق اين سرزنش قرآنى نيست كه لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ [آيه 2 سوره صف.]

فاطمه عليهاالسلام نيك مى داند كه سخنان بدون عمل فاجعه نفاق را به دنبال دارد و عمل بدون تعقل بدون كارگيرى شعور و آگاهى فاجعه ويرانى و انحطاط و سقوط را و بدين نظر اين هر دو را پوچ و بى ارزش مى شناسد.

فاطمه عليهاالسلام محبت دارد ولى جهت دار، مى داند آن را در چه راهى به كار گيرد. دشمنى و خشم دارد ولى آن هم جهت دار و مى داند آن را در چه راهى مصرف كند. او مصداق اين سخن معصوم است كه: يحبّ فى الله وَ يُبْغِضُ فِى اللَّهِ وَ يَسْخَطُ فِى اللَّهِ وَ يَرْضى فِى اللَّهِ [از كلمات امام صادق عليه السلام.]

تعقل بى عاطفه نقص است و عاطفه بدون انديشه زحمت آفرين. محبت در او وجود دارد زيرا كه اساس دين بر آن استوار است (هَلِ الدّينُ اِلَّا الحُبِّ) [حديث نبوى 3] اما محبت او در جهت دوستدارى خداست. وَ الَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حَبّاً لِلَّهِ [آيه 60 سوره بقره.]

ما در همه جنبه هاى حيات فاطمه عليهاالسلام تعقل و احساس را تواماً مى بينيم مواردى از آنها را ذيلاً نمونه مى آوريم تا درسى باشد براى همه انسانها بويژه براى بانوان كه حيات فاطمه عليهاالسلام گونه را مى طلبند و كيفيت آن را جستجو مى كنند.

عاطفه اش به پدر

بعد تعقل و احساسِ او را در رابطه با پدر در اين نمونه مى بينيم. پيامبر از آخرين سفر حج برمى گردد و مى گويد دخترم، جبرئيل هر سال يكبار تمام قرآن را بر من مى خواند، و امسال آن را دوبار بر من خواند. فاطمه عليهاالسلام پرسيد اين سخن چه معنى دارد؟ پيامبر فرمود پندارم سال آخر عمر من است. فاطمه عليهاالسلام تكان مى خورد و اشك در چشمانش حلقه مى زند [طبقات ج 8 ص 17] (بعد احساس) همين دختر با چنين شرايط عاطفى پدر را در جنگ مجروح مى بيند، همچون جراح و زخم بندى ماهر به مرهم گذارى مى پردازد. (بعد تعقل) پيامبر از سفرى مراجعت مى كند و فاطمه عليهاالسلام را مى يابد كه پرده اى بر در آويخته و دستبند نقره اى بر دست دارد، همانگونه كه هر زنى بدان احساس سرگرم است. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله با خداحافظى سرد از او جدا مى شود و فاطمه عليهاالسلام در بعد تعقل آن را درمى يابد

- پرده را از در باز و بهمراه دستبند براى پدر مى فرستد كه در راه خدا هزينه اش كن و پيامبر اين درك و عقل دختر به وجد آمده و فرمايد فداها ابوها.

او عقلى را واجد است كه زمينه ساز بهشتى كردن اوست (اَلعَقْلُ ما عُبِدُ بِه الرَّحْمنُ وَ اكتُسِبَ بِه الجَنانُ) [حديث نبوى] بدين سان بجاى مستخدمى كه درخواست كرده بود تسبيحات را مى آموزد و خداى را شاكر مى شود و بدين سان اينگونه انديشيدن است كه او را مشاور على عليه السلام مى سازد.

در عاطفه اش با همسر

ارتباط فاطمه عليهاالسلام با همسر از ديدى بما