ه از سوى وحى امين جبرئيل آمده بود چگونه ناديده گرفتند و زيان آشكار مگر جز همين است (وَيحهم انّى زَحرحُوها عَنْ روسى الرِسالةَ... [خطبه براى زنان انصار).]

براى او اين سؤال مطرح است كه در واقعه خندق كه سرنوشت كفر و اسلام روشن مى شد آنان كجا بودند؟ در برابر مرحب خيبرى چرا كسى قد علم نكرده بود؟ سرنوشت عمرو بن عبدود را چه كسى جز على عليه السلام رقم زد؟ مگر على عليه السلام نبود كه مورد خطاب پيامبر بود كه عَلىِ اَقْضاكُمْ، عَلى اَعلْمَكُم؟ آن روز كه از ترس دشمن نفس ها در سينه ها حبس بود و على عليه السلام با غلبه بر خصم به مردم جان تازه بخشيد بود آنان كجا بودند؟ اينك چه شد كه ديگران متولى اسلام شدند و على عليه السلام جوان شد؟... و بدين سان به اين سوى و آن سوى مى رود تا حق على عليه السلام را زنده كند.

احقاق حق خود

فاطمه عليهاالسلام در رابطه با حق خود از ميراث رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و مسأله فدك نمى تواند ساكت باشد. به خانه ابوبكر مى رود و از حق خود حرف مى زند. در آنگاه كه نتيجه سخن نيكو نمى شود به مسجد مى رود و خطاب به ابوبكر كه من در قيامت گريبان تو را مى گيرم و حق خودم را از تو بازمى ستانم.

در مسجد به خليفه مى گويد اى پس ابوقحافه آيا خدا گفته است تو از پدرت ميراث برى و ميراث مرا از پدرم ببرى؟ اين چه بدعتى است كه در دين مى گذاريد؟ مگر از روز رستاخيز خبر نداريد؟ [ص 308 مناقب ج 2.] و سخنان او دل مردم را مى لرزاند و ابوبكر را به گريه مى اندازد و شرايط بحرانى مى شود.

او در سخنان خود اعتماد بنفس داشت، در برابر ناحق ايستاد و فدك خود را طلب كرد، نه براى اينكه زندگى خود را آباد كند بلكه بدان خاطر كه محرومان را به نوائى برساند. او مى دانست كه بعدها اين اموال و املاك تيول ديگران خواهد شد و چيزى را كه به اسم اسلام از او ستانده اند در مسير غير اسلامى خواهد افتاد.

اتقان سخن

سخنان فاطمه عليهاالسلام از نظر مستند قرآنى و هم از نظر صراحت و متانت از اتقانى برخوردار بود و هيچگونه اضطراب تشويشى در آن ديده نمى شد، در برابر حديث تك سندى و جعلى خصم آيات قرآن را ذكر كرده و نشان مى دهد سخنان خليفه وقت معارض قرآن و او از نظر سواد قرآنى بى سواد است.

او گفته بود ما گروه انبياء درهم و دينارى را به ارث نمى گذاريم (نَحْن مَعاشِر اَلانبياء لا نُورِثَّ دِرهماً وَ ديناراً [حديث تك سندى ابوبكر.]) و فاطمه اين آيات قرآن را خواند و نشان داد كه ميراث يك امر كلى است و ربطى به پيامبر و غير پيامبر ندارد.

1- وَ وَرِثَ سُليمانُ داودَ [آيه 16 سوره نحل.] سليمان پيامبر از داود پيامبر ارث برد.

2- فَهَبْ لِى مِنْ لَدُنْكَ وَلياً يَرثنى وَ يَرِثُ مِن آلِ يَعْقُوبَ [آيه 6 سوره مريم.] زكرياى پيامبر از خداى مى طلبد فرزندى و وليّى به او عطا كند كه از او نيز از آل يعقوب ميراث برد.

3- يُوصيكُمُ اللَّه فِى اَوْلادُكُمْ لِلذَكَرَ مَثِلَ خَطِ الانَثيَين [آيه 11 سوره نساء.] خداى به شما سفارش مى كند كه سهم پسر را دو برابر دختر بدهيد و آنگاه فرمود اى ابوبكر مگر من از اولاد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله نيستم چه شد سليمان از پدرش ارث مى برد و من ارث نمى برم؟ آيا حكم جاهليت را طلب مى كنيد؟ اى مسلمانان چرا دم فروبسته ايد؟ چرا كتاب خدا را رها كرده ايد؟ فاطمه عليهاالسلام در اين احتجاج منتهاى فصاحت و بلاغت را به كار برده با منطقى خدشه ناپذير و محكمه پسند چنان سخن گفت كه گوئى زبان گوياى محمد است. خصم را لرزاند و سنديت خود را اثبات كرد. و شنوندگان و حاضران را لرزاند و اقناع كرد. و نشان داد كه آنها بى حساب حرف مى زنند و يا سواد قرآنى ندارند.

استنصارها

او در راه وصول بهدف نه تنها خود شخصاً تلاش مى كند بلكه از ديگران هم استنصار مى نمايد. خطاب به دو طايفه بزرگ در مدينه در حين اداى خطبه فرمود: شما صاحب عده و اسباب و ادوات هستيد، نيرو و قدرت اسلحه داريد من شما را به يارى اجراى احكام قرآن دعوت مى كنم... آه شما اى مردم (پسران قبيله) پيش چشم شما ميراث پدرم را ببرند و حرمتم را ننگرند و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نمى شنويد در حالى كه ساز و برگ داريد و سربازان بسيار و اثاث و خانه هاى آباد [مناقب ج 2 ص 208.]

او با رفتن به خانه انصار و مهاجران، بحث ها و مجادله ها و گاهى هم با گريه هاى جانسوز حق طلبى مى كرد. مردم را سرزنش مى نمود كه چرا سنت هاى پيامبر را محو نمودند؟ چرا مآثر دينى را فراموش كردند؟ گاهى زنان از فاطمه عليهاالسلام مى پرسيدند كه تكليف تو با ابوبكر چه شد؟ در پاسخ مى فرمود آنها مرا آزار دادند و من از آنها راضى نيستم.

او با همان بدن بيمار و نحيف خود تنها به همراه حسنين و على عليه السلام به در خانه مردم مى رفت و مى خواست بطلان انتخابات را ثابت كند به مردم تفهيم نمايد كه فاجعه اى در شرف تكوين است. از مردم گواهى مى خواست كه آيا سخن پيامبر را درباره على عليه السلام شنيدند يا نه؟ مردم نادان مى گفتند حق با تست ولى، با ابوبكر بيعت كرده ايم و كار از كار گذشت اگر قبلاً مى گفتيد بيعت نمى كرديم!! او در غصب خلافت على عليه السلام مى فرمود: كار اين مردم بسى شگفت انگيز است چرا چنين كردند؟ به چه ريسمانى تمسك جستند؟ به جاى على عليه السلام چه بدلى را انتخاب كردند؟ بخدا قسم نالايقى را بجاى لايقى قرار داده و گمان دارند كار خوبى كردند... [احتجاج ج 2 ص 147.]

اصرار در تلاش

گفتيم اينكه فاطمه عليهاالسلام در احقاق حق تلاش دارد بدان خاطر است كه آينده نگرى و بينش او عميق است، بر اساس پايه هاى غلطى كه در جامعه نهاده مى شد او دورنماى شهادت على عليه السلام، صلح حسن و شهادت حسين را مى ديد. او گويا مى ديد كه بزرگان و نجباى قوم را به شهادت مى رسانند، آبرومندان را خانه نشين مى كنند و تا قيام قيامت بناى كج گذاشته شده و مردم در گمراهى خواهند بود. زيرا اصل تمسك به قرآن و عترت بود و سفارش پيامبر درباره اين دو كه ما اِنْ تَمَسَّكْتُم بِهما لَنْ تَضلُّوا اَبداً [غايةالمرام و منابع متعدد ديگر.]

در اينجا بد نيست به اين نكته هم اشاره داشته باشيم كه چرا على در اين راه مشاركت نكرد و به داد فاطمه عليهاالسلام نرسيد؟ در پاسخ بايد بگوئيم اولاً على عليه السلام ساكت و آرام نبود مخصوصاً در اوائل كار او بر اساس روال معنى به پيش رفت و به نتيجه نرسيد. ثانياً به فاطمه عليهاالسلام گفته بود كه دستور رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به او صبر و تحمل است، ثالثاً در چهارچوب ضوابطى كه براى خود محاسبه داشت خصم را در نابودى اسلام جدى مى ديد و رابعاً چون جو ايجاد شده در صدمه زدن به فاطمه عليهاالسلام مسأله اى بسيار عظيم بود و داستان على عليه السلام را تحت الشعاع قرار مى دهد. در كل فاطمه عليهاالسلام زنى مظلومه بود، كتك خورد، بچه سقط كرد، و اين واقعه ديگر وقايع مربوط به مردان را تحت الشعاع قرار مى دهد. على عليه السلام خود در پاسخ فاطمه كه عليهاالسلام چرا برنمى خيزد فرموده بود

- يا بِنْتَ الصفوَهِ وَ بَقِيّهِ ال