ه دختر تو از تو ارث ببرد ولى من از پدرم ارث نبرم؟ ابوبكر از اين سخن فاطمه- سلام الله عليها- تكانى خورد و شروع كرد به گريه كردن، پس از منبر پايين آمد و پاره ى پوستى به دست گرفت و ملكيت فاطمه- سلام الله عليها- نسبت به فدك را بر آن نوشت، در اين لحظه عمر وارد شد، به ابوبكر گفت: چه مى نويسى؟ ابوبكر گفت: اين نامه را به عنوان سند مالكيت براى فاطمه- سلام الله عليها- مى نويسم كه فدك را از پدرش به ارث برده است، عمر گفت: چگونه مسلمانان را از فدك محروم مى كنى و آن را به زهرا- سلام الله عليها- مى دهى؟ بدان كه تمام عرب بر تو خواهند شوريد، و سپس نامه را گرفت و آن را پاره كرد.

خواننده ى گرامى ملاحظه فرموديد كه ابوبكر در پاسخ سوال عمر گفت: «كتاب كتبته لفاطمه- سلام الله عليها- بميراثيها من ابيها» اين نامه را براى فاطمه- سلام الله عليها- به عنوان تاييد ميراث وى از پدرش مى نويسم، كه اين خود دليل قانع كننده و روشن است بر اينكه فدك از ابتدا در تصرف فاطمه- سلام الله عليها- بوده و او از ملكيت وى خارج كرده و بعد از بيانات فاطمه- سلام الله عليها- تصميم گرفته تا آن را به وى برگرداند، اكنون اين سوال مطرح است: اگر فاطمه- سلام الله عليها- از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث مى برد پس چرا از اول آن را از فاطمه- سلام الله عليها- گرفتند؟ و اگر فدك را به عنوان ارث پدر مستحق بوده است (البته پيامبر در زمان حيات مباركشان ملكيت فدك را به فاطمه واگذار فرمود) و ابوبكر طى سندى مى خواست مالكيتش را به فاطمه تثبيت كند، پس چگونه ابوبكر گفت: از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شنيدم كه فرمود: ما پيامبران ارث نمى گذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است و مال همه ى مسلمين مى باشد؟!

بنابراين برادران اهل سنت يكى از اين دو راه را بايد انتخاب كنند و آن اينكه يا روايت سيره ى حلبى و ابن ابى الحديد را انكار كنند كه نمى توانند منكر آن شوند، و يا اينكه بگويند حديث ابوبكر كه در روزهاى اول زمامداريش به آن استناد نمود، ساختگى و جعلى مى باشد، البته درست هم همين است و حديث مزبور حقيقت ندارد كه در فصلهاى بعدى بيتشر بررسى مى شود.

حالا با توجه به اين روايت آنچه كه ابن ابى الحديد از على- عليه السلام- نقل كرده است اگر صحيح باشد (كه حقيقت دارد و صحيح است) بايد گفت: عمر دو خطا و اشتباه كرد: يكى اينكه در پاره كردن نامه ى ابوبكر اجتهاد بكار برده است، و دوم اينكه با اين عمل از اطاعت امام و رهبرش (ابوبكر) سرپيچى نموده و خروج كرده و او را به عنوان ولى امر خود قبول نداشته است. و نكته ى ديگر اين نسبت به اميرالمؤمنين على- عليه السلام- جسارت نموده و به آن حضرت طعن زده است، در حالى كه عمر كسى بود كه در غدير خم صراحتا و با صداى بلند گفت: «على ولى كل مومن و مومنه» (على- عليه السلام- بر هر مرد مومن زن و مومنه ولايت دارد)، گويا او اين سخن را فراموش كرده است.

اكثر محدثين و مورخين اهل سنت از جمله فخر رازى در تفسير خود و ابن كثير در كتاب «البدايه والنهايه» به سخن عمر تصريح كرده اند: «هنيئا لك يابن ابى طالب اصبحت مولاى و مولا كل مومن و مومنه»: [ تفسير كبير، ج 3، ص 636 و البدايه والنهايه، ج 7، ص 349 والرياض النضره فى مناقب العتره، ج 2، ص 169، و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 281 و ج 5، ص 347 و مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 110، و كنزالعمال، ج 6، ص 154 و منابع ديگر آنها.] گوارا و مبارك باد بر تو اى پسر ابى طالب كه تو مولاى من و مولاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه گرديدى. آيا عمر بن خطاب آيه شريفه ى «و الذين آمنوا بالله و رسوله اولئك هم الصديقون» [ سوره حديد، آيه 19.] (و آنان كه ايمان آوردند به خدا و فرستادگانش آنانند راستگويان) نخوانده بود. احمد بن حنبل با چهار سند نقل كرده است و مى گويد: اين آيه در مورد على- عليه السلام- نازل شده است و مصداق آن على- عليه السلام- مى باشد. و ابن حجر مكى هيثمى از ابن عباس نقل كرده است كه پيامبر اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه حزقيل مومن آل فرعون، و حبيب النجار صاحب ياسين و على بن ابى طالب- عليه السلام-»: [ الصواعق المحرق، ص 76، حديث 30.] راستگويان عمده سه نفرند، حزقيل كه معروف بود به مومن آل فرعون، و حبيب نجار از حواريون حضرت عيسى- عليه السلام- كه معروف بوده به صاحب ياسين و سوم حضرت على- عليه السلام-.

ابن حجر نيز از ابونعيم و ابن عساكر از ابى ليلى نقل كرده اند كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «الصديقون ثلاثه: حبيب نجار مومن ياسين، قال يا قوم اتبعوا المرسلين [ سوره ياسين، آيه 19.] و حزقيل مومن آل فرعون الذى قال اتقتلون رجلا ان يقول ربى الله و على بن ابى طالب- عليه السلام-»: [ الصواعق المحرقه، ص 76، حديث 31- همين حديث را ابن مغازلى در مناقب، ص 246 آورده و در آخر گفته است: «و هو افضلهم» او (على) افضل آنها است.] راستگويان سه نفرند: 1- حبيب نجار آن كسى كه مى گفت: اى قوم من پيروى كنيد فرستادگان را، 2- حزقيل مؤمن آل فرعون كه وقتى فرعون اراده ى كشتن موسى- عليه السلام- را كرد گفت: آيا مردى را كه مى گويد پروردگار من خداست مى كشيد؟ 3- على بن ابى طالب- عليه السلام-.

ثعلبى در تفسير آيه ى شريفه ى «والسابقون السابقون اولئك المقربون» [ سوره واقعه، آيه 11.] (و طائفه ى سوم آنانكه در ايمان بر همه پيشى گرفته اند، آنان به حقيقت مقربان درگاهند) از عباد بن عبدالله مى گويد: شنيدم از على- عليه السلام- كه مى فرمود: «انا عبدالله و اخو رسول الله و انا الصديق الاكبر لا يقولها بعدى الا كذاب مفتر صليت قبل الناس بسبع سنين»: [ صحيح ابن ماجه، ص 12، و سيد بن طاووس، طرائف، ص 183.] من بنده ى خدا و برادر رسول خدا هستم، من صديق اكبرم و هر كس بعد از من چنين ادعايى كند ، كذاب است، و من هفت سال قبل از ساير مردم نماز خواندم.

احمد بن حنبل مى گويد: ابوسعيد خدرى گفت: در مسجد نشسته بودم كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به سوى ما آمد و با هم به سوى نماز روانه شديم، آن موقع على- عليه السلام- در منزل فاطمه بود، چند قدمى نرفته بوديم كه بند كفش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- پاره شد و به على- عليه السلام- داد تا آن را تعمير كند، على- عليه السلام- از ما عقب ماند، وقتى كه به محل نماز رسيديم، رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- خطبه خواند و فرمود: «ان منكم من يقاتل على تاويل القرآن كما قاتلت على تنزيله» [ مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 33 ابوسعيد خدرى مى گويد: چون براى دادن بشارت به سراغ على- عليه السلام- رفتيم كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- درباره ى تو چنين فرموده است، او كمترين اظهار خوش حالى و مسرتى نكرد، مثل اينكه قبلا از رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- شنيده بود و اين سخن ابوسعيد خدرى را نسائى در خصائص ص 40 و حاكم در مستدرك الصحيحين ج 3، ص 122 و ابن اثير در اسد الغابه، ج 3، ص 282 ذكر كرده اند.] (از شما مردم كسى است كه بر تاويل قرآن قتال مى كند، چنانكه من بر تنزيل آن قتال كردم) ما همگى از جمله ابوبكر و عمر سرها را بل