تا ستور و اسب سركش خلافت رام گردد و تسليمتان شود كه به راحتى بتوانيد از آن سوارى بگيريد و كينه و نفرتتان فروكش كند. هيزم در آتش فتنه افكنده آن را براى شعله ورشدن بر هم زديد. نداى شيطان فريبكار را لبيك گفتيد و به خاموش ساختن آيين حق و دين نورانى و از ميان برداشتن سنت پيامبر برگزيده كمر بستيد. چنين ماند كه زدودن كف از روى شير را بهانه كرده آن را پنهانى تا به آخر سركشيديد. براى گوشه نشين كردن خاندان و فرزندان پيامبر در كمينگاه خزيديد. ما چاره اى جز شكيبايى نديديم ، و همچون خنجر به گلو فرورفته و تيغ بران دل نشسته سكوت نموديم .
شما مى پنداريد كه ما ارثى نداريم ؟ ((مگر رسم جاهليت را مى جوييد؟ براى مردم داراى يقين چه حكمى از حكم خداوند بهتر است ؟)) آيا آگاه نيستيد؟ چرا، آگاهيد و همچون آفتاب درخشان براى شما روشن است كه من دختر آن پيامبر هستم .
شما اى مسلمانان ! آيا رواست كه ميراث پدرم به زور از من ستانده شود؟
آه ! دردا! اى گروه مهاجر! چقدر عجيب و در عين حال سخيف است كه ارث پدرم مورد دستبرد و تجاوز قرار گيرد و من از آن محروم بمانم ؟
اى فرزند ابوقحافه ! خداوند گفته كه تو از پدرت ارث برى و من از پدرم ارث نبرم ؟ ((چه سخن ناروايى !)) آيا از سر عناد و لجاج كتاب خدا را ترك و به پشت سر افكنده اى ؟ در حالى كه او مى فرمايد: ((سليمان از پدرش داود ارث برد.)) و يا آنجا كه داستان يحيى فرزند زكريا - كه درود خداوندى شاملشان باد - را بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مرا از جانب خود فرزندى عطا كن كه وارث من و خاندان يعقوب باشد)) و نيز مى فرمايد: ((هرگاه يكى از شما را مرگ فرا رسد و مالى برجاى نهد درباره پدر و مادر و خويشان به ديده انصاف سفارش كند كه اين شايسته پرهيزگاران است .))
شما به خيال باطل خود چنين پنداشتيد كه من هيچ بهره و ارثى از پدر ندارم ؟ و هيچ خويشاوندى و قرابتى ميان ما وجود ندارد؟ آيا خداوند آيه اى در خصوص شما فرو فرستاده كه پدرم از آن خارج است ؟ يا بر اين راءى و نظريد كه و من و پدرم هر يك به آيينى جدا سر نهاده ايم ؟ يا اينكه دعوى آن داريد كه از پدرم و پسرعمويم به خاص و عام قرآن آگاهتر هستيد؟
حال كه چنين است بگير آن شتر را كه آماده است و مهارزده و بر آن سوار شو! ليكن بدان در روز برپايى رستاخيز تو را ديدار مى كند و بازخواستت مى نمايد و آن روز چه روزيست ! در آن ساعت ((گمراهان زيان خواهند ديد)) اما چه سود كه پشيمانى فايده اى نخواهد داشت .
((كه براى هر خبر زمانى معين است و به زودى خواهد دانست كه چه كسى به عذابى كه خوارش مى سازد، گرفتار مى آيد و يا عذاب جاويد بر سر او فرود مى آيد.))
سپس حضرت فاطمه عليهاالسلام گروه انصار را مخاطب قرار داده فرمودند:
اى جوانان و اى بازوان توانمند ملت و ياران اسلام ، اين سهل انگارى شما در ستاندن حق من از چيست ؟ اين چه سستى است كه در برابر ستمى كه بر شده ، روا مى داريد؟ آيا پدرم رسول خدا صلى الله عليه و آله نمى فرمود: ((بزرگداشت مرد را درباره فرزندان هم بايد پاس داشت ))؟ چه زود اوضاع را واژگون نموديد و به بيراهه گام نهاديد، با اينكه توانايى بر احقاق حقوق مرا در بازو و عده كافى در اختيار داريد.
آيا مى گوييد كه محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و با رفتن او همه چيز تمام شد؟ آرى مرگ او ضربه هولناكى بر پيكره اسلام بود، فاجعه بزرگى است كه بر همه غبار غم فرو ريخت كه شكافش هر روز فراختر و گسستگيش دامنه دارتر و وسعتش فزونتر مى گردد. زمين از نبود او تاريك و ظلمانى و در مصيبت حضرتش بهترين بندگان او محزون و اندوهگين شدند و خورشيد و ماه پشت ابرهاى تيره و تار پنهان ، و به خاطر اين مصيبت ستارگان از هم جدا و پراكنده شدند. اميدها نااميد، كوهها متزلزل ، حريم افراد شكسته ، و گراميداشت و حرمتها پايمال شد. به خداوند سوگند مرگ او حادثه اى بزرگ ، مصيبتى دهشتناك و ضايعه اى جبران ناپذير بود كه هيچ بليه اى بدان پايه نمى رسد. اما به ياد داشته باشيد كه قرآن از پيش اين واقعه را گوشزد نموده بود. همان كتابى كه پيوسته در خانه هاى شماست و صبح و شامگاه با صداى بلند و زمانى آهسته و با الحان مختلف به تلاوت آن مى پردازيد. در اين مسير انبياى پيشين هم واقع شدند چرا كه مرگ فرمان تخلف ناپذير الهى است : ((جز اين نيست كه محمد پيامبرى است كه پيش از او پيامبران ديگرى هم بوده اند، اگر او بميرد و يا كشته شود شما به آيين پيشين خود بازمى گرديد؟ بازگشت هر كس زيانى را متوجه ذات حق نخواهد كرد. و خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد)).
هيهات ! پسران قيله (اى قبيله هاى اوس و خزرج ) پيش چشمان شما ميراث پدرم را ببرند! حرمتم را بشكنند! در حالى كه شما آشكارا مى بينيد و مى شنويد و اخبارش به شما مى رسد. اما شما بيهوش و خاموش نشسته ايد؟ در حالى كه سرباز و نيروى بسيار داريد. ساز و برگ و فراوان داريد و سلاح و سپر بى شمار. دعوتم را مى شنويد و پاسخ نمى گوييد! فرياد من در ميان شما طنين افكن است اما چه سود كه به فرياد نمى رسيد! در حالى كه شما در شجاعت زبانزد خاص و عام ، در خير و صلاح شهره آفاق ، و برگزيدگان قبايل و اقواميد. و نزد ما اهل بيت از بهترين مردمان محسوب مى شديد.
با عرب درگير شده ، رنج و محنت فراوان تحمل كرديد. شاخهاى گردنكشان را شكستيد و با جنگجويان قدر دست و پنجه نرم نموديد. شما بوديد كه پيوسته در راه ما، و سر به فرمان ما داشتيد، تا اينكه آسياى اسلام بر محور وجود ما به گردش درآمد و شير مادر روزگار به فزونى نهاد. نعره مشركان گلوگيرشان شد، لهيب دروغ فروكش كرد، آتش كفر بى فروغ شد، فراخوانى به جدايى و تفرقه بازايستاد، و دين نظام يافت . اكنون پس از آن همه زبان آورى چرا دم فرو بستيد؟ و حقايق را پس از آشكارشدن مكتوم مى داريد؟ آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را شكستند؟ و پس از قبول ايمان راه شرك پيشه كردند ((آيا با مردمى كه سوگند خود را شكستند و آهنگ اخراج رسول كردند و بر ضد شما دشمنى آغاز كردند نمى جنگيد؟ آيا از آنها مى ترسيد؟ و حال آنكه اگر ايمان آورده باشيد سزاوارتر است كه از خداوند بترسيد و بس )).
اما مى بينم كه به تن آسايى خو گرفته ايد، و كسى را كه از همه براى زعامت و اداره امور مسلمانان شايسته تر است دور ساخته ايد، و به آسودن در گوشه اى دنج و خلوت تن داده ايد، و از فشار و تنگناى مسئوليت به بى تفاوتى روى آورده ايد. آرى آنچه از ايمان و آگاهى در درون داشتيد، بيرون افكنديد، و آب گوارايى كه نوشيده بوديد، به سختى از گلو برآورديد.
((اگر شما و همه روى زمين كافر گردند خداوند بى نياز و در خور ستايش است )).
من آنچه شرط بلاغ است ، با شما گفتم . اما مى دانم مردمى خوار، و در چنگال زبونى گرفتار، و خيانت پيشه هستيد و قلبهاى شما بدان گواه است . چه كنم كه دلى پرخون دارم . و از اين رو بازداشتن زبان شكايت از طاقتم بيرون است ! اندوهى كه در سينه ام موج مى زند، بيرون ريختم ، تا با شما اتمام حجت كنم و عذرى براى كسى باقى نماند. اكنون كه چنين است اين مركب خلافت ارزانى شما، به آن مح