ن حساب كننده، و انسانها نويسنده شوند، نمى توانند فضائل على بن ابى طالب را شمارش كنند.

فضيلت اخوت على- عليه السلام- نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و فضيلت نفسيت على- عليه السلام- با پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و فضيلت مشابهت آن دو، از نظر ولايت و امامت و فضيلت عصمت على- عليه السلام- به تصريح آيه ى تطهير، و فضيلت بودن على- عليه السلام- نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به منزله ى هارون نسبت به موسى، براى على- عليه السلام- فضيلتى كوچكى نيست، همان موقعيتى را كه هارون نسبت به موسى در بنى اسرائيل داشت، على- عليه السلام- هم همان موقعيت را نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در امت اسلام مستحق است.

آيا اگر در بنى اسرائيل هارون- عليه السلام- در خصوص جريانى شهادت و گواهى مى داد، امكان داشت كه بنى اسرائيل شهادت ورى را رد كنند و قبول ننمايند و تكذيبش كنند؟ هرگز امكان نداشت، براى اينكه آنچه كه در قرآن آمده است، هارون- عليه السلام- در زمان نبودن موسى- عليه السلام- حجت و دليل مبقيه خدا در بنى اسرائيل بود، پس على- عليه السلام- در غياب پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- حجت و دليل و هدايتگر و علت مبقيّه ى خدا در امت اسلام بود، پس چطور شد كه شهادت على- عليه السلام- مردود شد؟ و تعجب است كه اين همه آيات و رواياتى كه اصحاب نه يك بار و دوبار بلكه دهها بار شنيده بودند نتوانست جلوى آنها را بگيرد تا شهادت على- عليه السلام- را رد نكنند و فدك را از دست زهرا- سلام الله عليها- و اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- خارج نسازند.

اكنون مى توان گفت: هر فرد با وجدان و داراى عقل سليم وقتى اين همه فضايل و مزيتها را كه از ناحيه ذات يگانه و رسول بر حق او بيان شده است و نيز به دفعات گوناگون و در مواقع مختلف پيامبر اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- على- عليه السلام- را به عنوان ولى و برادر و وصى و جانشين خود معرفى نمود و اينكه اگر سعادت دنيا و آخرت را مى خواهيد در گرو پيروى از على- عليه السلام- و فرزندان وى مى باشد، بررسى كند، و نيز برخوردهايى كه با او شد آنها را هم بررسى و تحليل نمايد، آن وقت به اين نتيجه خواهد رسيد كه چه بحق فرموده اند: «حب الشيى ء يعمى و يصم»: دوست داشتن چيزى انسان را كور و كر مى كند و نمى تواند حق را از باطل تشخيص دهد.

اگر بخواهيم مصداق براى اين كلام پرمحتوا پيدا كنيم، در درجه اول مصداق بارز و روشن آن كسانى مى باشند كه در مدت 23 سال از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- درباره ى اهل بيتش آنچه كه شنيدند، مناقب و فضائل و پيروى از آنها بوده است، ولى با كمال تاسف بر سر ولى خدا (على- عليه السلام-) و كنيز خدا (فاطمه- سلام الله عليها-) آوردند آنچه را كه نبايد مى آوردند و كردند آنچه را كه نبايد مى كردند و شكوفه ى خاندان وحى را بين در و ديوار فشار دادند، و يگانه ى غنچه ى نشگفته ى مزرعه ى گلهاى محمدى را لگد كوب كردند، و سرانجام شهادت مولود كعبه را كه خدا شهادت او را قبول فرموده است «افمن كان على بينه من ربه و يتلوه شاهد منه» [ سوره هود، آيه 17 (آيا آن كسى كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى باشد...).] نپذيرفتند و قبول نكردند!! كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «انا على بينه من ربه و على الشاهد منه» [ مناقب ابن مغازلى، ص 270.] (من داراى بينه خدا هستم و على- عليه السلام- شاهد اوست).فصل پانزدهم

فاطمه راستگوتر از زنان پيامبر پيامبر بزرگوار اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم-

به شهادت تاريخ، همسران متعددى داشتند كه هر كدام در حجره ى مخصوصى زندگى مى كردند و به طور طبيعى بعد از رحلت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- آنان در حجراتى كه ساكن بودند ادعاى مالكيت كردند و خود را مالك آن اتاقها دانستند و ابوبكر نسبت به مالكيت آنها هيچ عكس العملى انجام نداد و شاهد و بينه هم از آنها نخواست، بلكه مالكيت آنها را نسبت به آن حجرات تصويب كرد.

اما با كمال تاسف فاطمه- سلام الله عليها- كه نسبت به همسران پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اولى تر به تصديق بود، او را تكذيب كردند، زهرايى كه يكى از مصاديق آيه ى تطهير بود و از دروغ مصون بود و به مقتضاى آيه ى مباهله حجت خدا در مقابل بنى نجران بود و خود حجت و دليل نبوت پيامبر اسلام- صلى الله عليه و آله و سلم- بود و مسلما معصوم و مصون از خطا و گناه بوده است، بنابراين چگونه، ممكن است وى به ناحق ادعاى مالكيت فدك را بنمايد.

ممكن است كسى بگويد: همسران پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مالكيت اطاقهايى كه در اختيار داشتند بر اساس آيه ى مباركه: «لا تخرجوهن من بيوتهن و لايخرجن الا ان ياتين بفاحشه مبينه» [ سوره طلاق، آيه 1.] (آن زنان را تا در عده اند از خانه بيرون مكنيد مگر آنكه كار زشتى مرتكب شوند) بوده و آنها مالك آن حجرات بوده اند؟!.

در جواب گفته مى شود: اينكه خداوند بيوت (خانه ها) را به زنان نسبت داده است از باب اختصاص است نه ملكيت، زيرا كه اگر خانه ملك آنها باشد آن وقت اخراج آنان به هيچ وجه جايز نيست ولو اينكه عمل زشتى هم از آنها بروز كند و بر فرض صدور عمل ناهنجار بايد بر طبق قانون اسلام حد جارى كرد، نه اينكه آنها را از ملكشان اخراج كنند. پس اينكه خداوند دستور داده در صورت بروز عمل فخشا از اين زن مطلقه، او را از خانه اش اخراج كنند، معلوم مى شود كه او مالك خانه نشده است، پس آنهايى كه مدعى هستند حجرات مسكونى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ملك آنها بوده است، هيچ گونه دليل بر مدعاى خودشان ندارند، جز آيه ى شريفه ى «و قرن فى بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولى» [ احزاب، آيه 43.] : در خانه هايتان بنشنيد و آرام گيريد (و بى حاجت و ضرورت از منزل بيرون نرويد) و مانند دوره جاهليت پيشين آرايش و خودآرايى مكنيد... و پيداست كه كلمه بيت در آيه به عنوان مسكن مى باشد، خداوند مى فرمايد كه زنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مانند زنان دوران جاهليت خود را آرايش مى نمودند و پاى كوبان از محلهاى خود خارج مى شدند، آنان چنين نباشد و اين نسبت «بيوتكن» موجب و علت نمى شود كه محل و مسكن آنها ملك آنان باشد. بلكه اين نسبت از باب اختصاص است نه از باب تمليك، چنانكه مى گوييم: درب مال خانه است و نردبان مال پشت بام است. و در هيچ جاى تاريخ ذكر نشده است كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در دوران زندگى خود خانه ى مسكونى كه مال خود حضرت بوده بين زنانش تقسيم فرموده و به آنها تمليك نموده باشد، بلكه حال همسران پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- حال ساير زنانى بود كه در خانه هاى شوهران خود بسر مى بردند، وقتى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به مدينه هجرت فرمود، زمينى را خريد و با سنگ خانه هايى در آن ساخت، در حالى كه از عايشه و حفصه و ساير زنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اثر و خبرى نبود و پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- با هر زنى كه ازدواج مى فرمود، او ر