كوه مى كنى ؟ او از خوابى كه ديده بود، مرا آگاه كرد و گفت : وقتى وفات كردم ، كسى جز ام سلمه ، ام ايمن و فضه و از مردها دو پسرم و عباس ، سلمان ، عمار، مقداد، اباذر، و حذيفه مطلع نشوند، و فقط شب دفن شوم و محل قبرم را كسى نداند.(53)
بر اساس اين روايت محرمان واقعى اسرار اهل بيت در اين مقطع تاريخى روشن مى شود و در فضه نوبيه نيز يكى از آنهاست و اين مقام به دست فضه نيامد مگر به خاطر اينكه وى با وجود تمام خطرها در جبهه اقليت ماند و مونس و هم دم فاطمه شد. از اين روى دختر رسول خدا (ص) سخن دل خود را با او در ميان گذاشت .عشق به خدا
براى آشنايى با ميزان علاقه فضه به فاطمه همين بس كه بدانيم ، تا نام حضرت فاطمه زهرا (س ) را مى بردند، اشك چشمانش را پر مى كرد و مرواريدوار بر گونه هايش جارى مى شد. نمونه بارز آن را در ملاقات ورقة بن عبدالله در مراسم حج با فضه به وضوح مى توان مشاهده كرد.
ورقة بن عبدالله در ملاقاتى با فضه از حال فاطمه زهرا (س ) در هنگام وفات سؤ ال كرد، خود مى گويد: ((تا سخن مرا شنيد، چشمانش از اشك پر شد و گريست ، آنگاه گفت : اى ورقة بن عبدالله ! اندوه ساكن مرا به هيجان در آوردى و مصيبت و دردهاى دلم را كه در قلبم پوشيده بود، آشكار كردى .))(54)
او هميشه خود را با نام فضه كنيز فاطمه زهرا (س ) معرفى مى كرد و به اين وسيله نيز ارادت خود و اشتياقش را به فاطمه زهرا (س ) نشان مى داد. آنگاه كه ورقة بن عبدالله به وى گفت : گمان دارم از دوست داران اهل بيت عليهم السلام هستى ، در پاسخ وى اينگونه سخن بر زبان جارى ساخت انا فضه امه فاطمه زهرا بنت محمد المصطفى (ص). من كنيز فاطمه زهرا (س ) دختر محمد مصطفى (ص) هستم .(55) و آنگاه كه مى خواست از فاطمه زهرا (س ) يادى كند، با عنوان سرور و بزرگ ياد مى كرد و مى گفت :
((مولاتى الزهرا (س ))) بانويم فاطمه زهرا (س )(56) . به هر روى فضه هميشه ميل قلبى خود و رضايت خاطرش از بانوى بزرگوار اسلام را ابراز مى داشت .روايت فراق تا شهادت
فضه نوبيه به اين دليل كه در كنار فاطمه زهرا (س ) بود و ((مقام محرم )) او را داشت و نيز به خاطر عشق و علاقه اش به دختر رسول خدا (ص) از تمام قضاياى پشت پرده كه براى غصب ولايت صورت مى گرفت ، آگاه بود. در حالى كه برخى از اصحاب به شدت در پس كسب مقام حكومت بودند ((فضه نوبيه )) مى ديد كه فاطمه (س ) با چشمان گريان از فراق پدر مى نالد و با ناله هاى جان سوزش از مظلوميتش شكوه مى كند.
ابن هشام مى نويسد: ((ابوبكر به همراه ابن خطاب و ابو عبيده و گروهى از اصحاب سقيفه مى آمدند، در حالى كه به هيچ كس برخورد نمى كردند، مگر اينكه او را كتك مى زدند و جلو مى آوردند و دستش را مى گرفتند و روى دست ابوبكر مى گذاشتند و خواه ناخواه از او بيعت مى گرفتند.))(57)
فضه در راستاى همان روش تبليغى خود براى افشاى چهره غاصبان ولايت مظلوميتهاى فاطمه زهرا (س ) را از لحظه وفات پدر تا شهادتش ، به تصوير كشيد. او در ملاقات با ورقة بن عبدالله ازدى مى گويد: ((از اهل زمين ، اصحاب و نزديكان و دوستان ، كسى به اندازه مولايم فاطمه (س ) غمگين و گريان نبود. هر لحظه اندوهش تجديد مى شد و گريه اش افزونتر مى شد.
او هفت روز نشست . ناله اش خاموش نشد و رنجش آرامش نيافت . هر روز گريه اش بيشتر از روز قبل مى شد. وقتى روز هشتم شد، اندوهى ، را كه پنهان ساخته بود، آشكار ساخت ...
طاقت نياورد، بيرون آمد و فرياد زد. گويا از زبان رسول خدا (ص) سخن مى گفت . زنان رو به او كردند و پسران و دختران بيرون آمدند. مردم گريه مى كردند، ضجه مى كشيدند و از هر گوشه اى آمده بودند. چراغ ها خاموش ‍ شد تا صورت هاى زنان ديده نشود، زنان گمان كردند كه رسول خدا (ص) از قبر برخاسته است . مردم در دهشت و وحشت فرو رفتند و فاطمه (س ) ندا زد و ندبه كرد.
اباه وا ابتاه وا صفياه وا محمداه وا اباالقاسماه وا ربيع الارامل و اليتامى من للقبلة و المصلى و من لا بنتك الوالهة الثكلى .(58)
پدر، واى پدر، واى برگزيده خدا، واى محمد (ص)، واى اباالقاسم واى بهار بيوه زنان و يتيمان چه كسى رو به قبله ايستد و نماز گذارد و چه كسى براى دختر مصيبت زده و حيران تو هست ؟
آنگاه برگشت . از شدت گريه ديگر چيزى را نمى ديد. تا اينكه از قبر پدرش ‍ محمد (ص) دور شد. وقتى نگاهى به خانه كرد، يك سمتش به سوى ماءذنه قرار گرفت . قدم هايش را كوتاه كرد و همچنان ناله بر مى آورد، تا اينكه بيهوش شد. زنان به سويش شتافتند و آب به صورتش پاشيدند تا به هوش ‍ آمد آنگاه گفت :
پدر جان قوتم و خويشتن دارى خود را از دست داده ام . دشمن مرا سرزنش ‍ مى كند. حزن و اندوه مرا مى كشد. پدر جان يكه و تنها باقى مانده و در كار خود سرگردانم . صدايم خاموش ، پشتم شكسته ، زندگيم در هم ريخته و روزگارم تيره شده است . پدر جان ! پس از تو براى وحشتم مونسى نمى يابم و مانعى براى گريه ام و ياورى براى ضعفم پيدا نمى كنم . آرى پدر بعد از تو نزول قرآن و محل هبوط جبرئيل و مكان ميكائيل از بين رفت . پدر جان ! پس از تو روابط انسان ها دگرگون شد و درها به روى من بسته شد. پدر عزيز؛ من بعد از تو از دنيا نفرت دارم و تا زمانى كه نفسم برآيد، بر تو گريه خواهم كرد. پدر جان ! شوق من نسبت به تو پايانى و اندوهم بعد از تو انجامى ندارد. فرياد اى پدر فرياد اى پروردگار جهانيان !(59)
فضه بعد از نقل تمام سخنان فاطمه زهرا (س ) مى گويد:
((فاطمه (س ) به خانه اش برگشت ، شب و روز گريست و اشكش قطع نشد. بزرگان مدينه جمع شدند، به نزد على (ع) رفتند و گفتند: اى اباالحسن (ع) فاطمه (س ) شب و روز گريه مى كند و كسى از ما نيست كه شب را به راحتى به صبح برساند...از او بخواه يا شب گريه كند يا روز. على (ع) به نزد فاطمه (س ) آمد، فاطمه (س ) با ديدن على (ع) آرام شد. على (ع) گفت : اى دختر رسول خدا (ص) بزرگان مدينه از من خواسته اند تا از تو بخواهم يا شب گريه كنى يا روز، فاطمه (س ) فرمود: اى اباالحسن چقدر اندك است ماندن من در ميان مردم و چه قدر نزديك است پنهان شدن من از جمعشان . سوگند به خدا هرگز سكوت نخواهم كرد نه شب و نه روز گريه ام را تعطيل نمى كنم تا اينكه به پدرم رسول خدا (ص) بپيوندم . على (ع) فرمود: هر طور دوست دارى عمل كن .))(60)
فضه مى گويد: از آن پس على (ع) خانه اى براى فاطمه در بقيع ساخت كه ((بيت الاحزان )) ناميده مى شد. فاطمه (س ) با حسن و حسين عليهم السلام به آنجا مى رفت و بين قبرها گريان بود، وقتى شب از راه فرا مى رسيد، على (ع) مى آمد و او را به خانه مى برد. به همين صورت بود تا اينكه بيست و هفت روز گذشت و فاطمه (س ) مريض شد.
روز چهارشنبه كه على (ع) نماز ظهر را خواند، به سوى خانه روان شد. در راه از وخامت حال فاطمه آگاهى يافت ، به سرعت خود را به او رساند و با وى سخن گفت .(61)
اى پسر عمو! مرگى را كه گريزى از آن نيست ، يافته ام . من نمى دانم كه بعد از من براى ازدواج نكردن تحمل نخواهى داشت . اگر ازدواج كردى يك روز و شب را به فرزندان من و روز و شب ديگر را به او اختصاص بده . به صورتشان داد مزن كه آنها يتيم و غريب و شكسته هستند. ديروز پدر بزرگ و امروز مادرشان را از دست داده اند. واى بر مادر آنا