پهلويش شكسته مى شود و فرزندش سقط مى گردد، او ندا مى كند: يا مُحَمَّداهُ!

جوابى نمى شنود يارى مى طلبد ولى كسى او را يارى نمى كند، همواره بعد از من محزون و غمگين و گريان است، گاهى بياد مى آورد كه وحى از خانه اش قطع شده، و زمانى بياد مى آورد كه به فراق من مبتلا گشته، و نيمه هاى شب وحشت زده مى شود از اين رو كه صداى قرآن مرا هنگام نماز شب، همواره مى شنيد، ولى اينك نمى شنود، سپس خود را پس از آنكه در دوران پدر، عزيز مى يافت، پريشان و غمزده مى يابد، در اين هنگام خداوند، فرشتگان را مونس او مى سازد، فرشتگان با او همسخن مى شوند چنانكه با حضرت مريم همسخن مى شدند، و فرشتگان خطاب به او مى گويند:

يا فاطِمَةُ اِنَّ اللَّهَ اِصْطَفاكِ وَ طَهَّرَك وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ، يا فاطِمَةُ اُقْنُتِى لِرَبِّكِ، وَاسْجُدِى وَارْكَعِى مَعَ الرّاكِعينَ. :

«اى فاطمه! خداوند ترا اختيار كرد و برگزيد و پاك ساخت و بر همه ى بانوان جهانيان، ممتاز نمود، اى فاطمه! خداى خود را عبادت و سجده كن و با راكعان درگاه خدا، ركوع بجاى آورد».

سپس گوئى مى بينم كه او دردمند و بيمار شده، و نياز به پرستار دارد، خداوند حضرت مريم دختر عمران را به پرستارى او مى فرستد، تا از او پرستارى كند، در آن وقت با خدا چنين راز و نياز مى كند:

«خدايا از زندگى سير و خسته شده ام و از دنياپرستان افسرده گشته ام، مرا به پدرم ملحق كن».

خداوند او را به من ملحق مى سازد، او نخستين فرد از اهل بيت من است در حالى كه محزون و غمگين است و حقش غصب شده، و او را كشته اند، به من مى پيوندد، در اين هنگام به خدا عرض مى كنم: «خدايا كسانى را كه به او ظلم كردند، از رحمت خود دور كن، و آنان را كه حق او را غصب كردند، مجازات فرما، و آنان را كه او را پريشان نمودند، خوار نما، و آنان را كه به پهلوى او ضربت زدند و كودك او را سقط نمودند، در آتش دوزخ، مخلّد كن».

در اين هنگام، فرشتگان مى گويند: آمين: «خدايا به استجابت برسان». ماجراهائى از ازدواج حضرت زهرا

مهريّه ى زهرا

در كتاقب بحار، از امالى شيخ نقل شده كه امام صادق (ع) فرمود: كه رسول خدا (ص) فاطمه (س) را به حضرت على (ع) ازدواج نمود، روزى نزد فاطمه (س) رفت ديد گريه مى كند، فرمود: «چرا گريه مى كنى؟ سوگند به خدا اگر در خاندان من شخصى بهتر از على (ع) بود، تو را به ازدواج او درمى آوردم، وانگهى من ترا به ازدواج على (ع) درنياورده ام بلكه ترا همسر على (ع) گردانيدم، و مهريّه ى ترا خُمس (يك پنجم) دنيا تا ابد قرار داد.

جهيزيّه ى عروسى از پول زره

حضرت على (ع) مى فرمايد: رسول خدا (ص) به من فرمود: برخيز و برو زره (يعنى پيراهن جنگ) خود را بفروش، برخاستم و رفتم آن را فروختم و پول آن را گرفتم و به حضور رسول خدا (ص) آورده و به دامنش ريختم، رسول خدا (ص) از من نپرسيد كه اين پول چقدر است، و من هم چيزى نگفتم.

پيامبر (ص) مقدارى از آن را برداشت و به بلال حبشى داد و فرمود: با اين پول، عطر خوشبو براى فاطمه (س) خريدارى كن، سپس دو كف از آن پول برداشت و به ابوبكر داد و فرمود: با اين پول آنچه براى فاطمه (س) شايسته است، از لباس و لوازم خانه، خريدارى كن، عمار ياسر و سپس چند نفر از اصحاب را به دنبال ابوبكر فرستاد، آنها به بازار رفتند، هر كدام از آنها چيزى را مى پسنديد و به ابوبكر نشان مى داد، اگر ابوبكر صلاح مى ديد، خريدارى مى كردند، اجناسى كه خريدند عبارتند از:

1- يكدست پيراهن، هفت درهم.

2- يك عدد روسرى، چهار درهم.

3- قطيفه ى سياه خيبرى (يا عباى سياه)

4- تختى كه ميان آن را از ليف خرما بافته بودند (يا بالشى كه لايه ى آن از ليف خرما بود)

5- دو عدد لحاف مصرى كه لايه ى يكى از آنها پشم، و ديگرى ليف خرما بود.

6- چهار عدد متّكا كه از پوستهاى دبّاغى شده ى طائف درست شده بود، و از گياه خشك پر شده بود.

7- پرده ى نازك پشمى.

8- يك عدد حصير از بافته هاى قريه ى «هَجَر» (از دهات بحرين).

9- آسياى دستى.

10- يك عدد طشت مسى.

11- مشك براى آب آوردن.

12- كاسه اى سفالين.

13- مشكى مخصوص خنك كردن آب.

14- ابريق سفالين كه طرف بيرونش رنگ شده بود.

15- آفتابه ى سبز (سفالين).

16- چند عدد كوزه ى سفالين. و قتى كه تكميل شد، مقدارى از آنها را ابوبكر برداشت و بقيّه را همراهان برداشتند و نزد رسول خدا (ص) آوردند، رسول خدا (ص) آن اجناس را با دست خود زير و رو مى كرد و مى فرمود:

بارَكَ اللَّهُ لِاَهلِ الْبَيْتِ: «خداوند اينها را براى اهل خانه، مبارك كند».

زمان نامزدى و وليمه ى عروسى

حضرت على (ع) مى فرمايد: يك ماه از اين جريان گذشت كه با رسول خدا (ص) در مسجد نماز مى خواندم و به منزل خود مراجعت مى نمودم، و در اين مدّت درباره ى ازدواج چيزى با رسول خدا (ص) صحبت نكردم، پس از يك ماه، همسران رسول خدا (ص) به من گفتند: آيا نمى خواهى درباره ى آوردن فاطمه (س) به خانه ى خود، با پيامبر (ص) صحبت كنيم؟ گفتم: صحبت كنيد؟ آنها به محضر رسول خدا (ص) رفتند، اُمّ اَيْمَنْ [اُمّ اَيْمَنْ از زنان بسيار ارجمند بود، كنيز آزاد شده ى رسول خدا (ص) بود، و پس از آمنه (مادر پيامبر) از پيامبر (ص) سرپرستى مى كرد، از اين رو پيامبر (ص) مى فرمود: اُمّ ايمن، مادر بعد از مادرم هست، بعضى نقل كرده اند: او كنيز خواهر خديجه بود و آن را به رسول خدا (ص) بخشيد. بعضى گفتگوى فوق را به اُمَ سلمه، نسبت داده اند (كشف الغمّه ج 1 ص 360) (مترجم)] عرض كرد: اى رسول خدا! براى كارى آمده ايم كه اگر خديجه (س) بود چشمش مى شد، على (ع) دوست دارد كه همسرش را به خانه اش ببرد، چشم فاطمه (س) را به ديدار شوهرش روشن كن، و ديده ى ما را نيز روشن فرما.

رسول خدا (ص) فرمود: چرا خود على (ع)، همسرش را از من طلب نمى كند؟

ما توقع آن داشتيم كه خودش اقدام كند.

حضرت على (ع) مى فرمايد: عرض كردم اى رسول خدا! حياء و شرم مرا از سخن گفتن در اين باره بازمى دارد.

رسول خدا (ص) فرمود: در اينجا چه كسانى هستند؟

امّ سلمه عرض كرد: من حاضرم، زينب حاضر است و فلانكس و... حاضرند.

رسول خدا (ص) فرمود: براى دخترم و پسر عمويم اطاقى از اطاق هاى مجاور تهيّه كنيد.

اُمّ سلمه عرض كرد: كدام اطاق را؟

پيامبر (ص) فرمود: اطاق خودت را، سپس پيامبر (ص) به زنان و همسرانش دستور فرمود تا زهرا (س) را مناسب شأنش آرايش كنند.

اُمّ سلمه مى گويد: به فاطمه (س) گفتم آيا نزد تو بوى خوشى يافت مى شود كه براى خود ذخيره كرده باشى؟

فاطمه (س) فرمود: آرى، شيشه ى عطرى آورد و مقدارى از آن را به كف دستم ريخت، آنچنان بوى خوش داشت كه هرگز نظيرش را نيافته بودم، گفتم: اين بوى خوش از كجا بدست آمده است؟

فرمود دِحْيَه ى كَلْبى (يكى از اصحاب) به حضور پدرم مى آمد [دحية بن خليفه كلبى همشير پيامبر (ص) از ياران آن حضرت و از پيشقدمان به اسلام بود، جمال بسيار زيبائى داشت، شايد به همين جهت، بسيارى از اوقات جبرئيل به صورت دحيه ى كلبى بر پيامبر (ص) نازل مى شد، پيامبر (ص) با جبرئيل سخن مى گفت: ناظرين خيال مى كردند كه آن حضرت با دحيه ى كلبى سخن مى گويد: دحيه به سال 48 هجرى از دنيا رفت (اسدالغايه ج 2 ص 1