30- استبعاب ج 1- 463)- مترجم.] پدرم به من مى فرمود: اى فاطمه! فرشى براى عمويت بياور، من فرشى مى آوردم و به زمين مى گستراندم و بر آن مى نشست، وقتى كه برمى خاست، از درون لباسش، چيزى به زمين مى ريخت، پدرم به من مى فرمود: آنها را جمع كنم (با توجّه به اينكه او جبرئيل بود كه به صورت دحيه ى كلبى مى آمد).

حضرت على (ع) از رسول خدا (ص) پرسيد: اينها چيست؟ رسول خدا (ص) در پاسخ فرمود: اين ها عنبر است كه از ميان بالهاى جبرئيل مى ريزد.

حضرت على (ع) فرمود: سپس رسول خدا به من فرمود: طعام نيكوئى براى اهل خود فراهم كن،: سپس فرمود: گوشت و نان را ما مى دهيم، روغن و خرما با شما باشد!.

رفتم و روغن و خرما خريدم و به حضور رسول خدا (ص) آوردم، پيامبر (ص) آستين خود را بالا زد و خرما را در ميان روغن مى آميخت، و گوسفند فربه و نان بسيار براى ما فرستاد، سپس به من فرمود: هر كه را كه مى خواهى دعوت كن، به مسجد رفتم، اصحاب در مسجد زياد بودند، حيا كردم كه عدّه اى را دعوت كنم و عدّه اى را دعوت نكنم، بالاى بلندى رفتم و صدا زدم:

اَجِيبُوا اِلى وَلِيمَةِ فاطِمَة: «دعوت مرا به وليمه ى عروسى فاطمه (س) بپذيريد» تمام جمعيّت حركت كردند، من از بسيارى مردم و كمى غذا، شرمنده شدم، وقتى كه رسول خدا (ص) شرمندگى مرا دريافت، فرمود: دعا مى كنم كه خداوند بركت به غذا بدهد.

همه ى آن جمعيّت از غذا خوردند و نوشيدند و براى ما دعا كردند كه خدا به ما بركت بدهد، همه ى آن جمعيّت كه بيش از چهار هزار نفر بودند از آن غذا خوردند و سير شدند و از غذا چيزى كم نيامد.

سپس پيامبر (ص) كاسه طلبيد، كاسه ها را حاضر كردند، كاسه ها را پر كرد و به خانه هاى همسرانش فرستاد، سپس كاسه اى را گرفت و غذائى در آن ريخت و فرمود: اين هم براى فاطمه (س) و شوهرش.

ماجراى شب زفاف

پس از غروب خورشيد، پيامبر (ص) به اُمّ سلمه فرمود: فاطمه (س) را به اينجا بياور، او فاطمه (س) را نزد پيامبر (ص) آورد، در حالى كه دامن خود را در زمين مى كشيد، و بر اثر نهايت شرم از پيامبر (ص) عرق حياء از چهره اش مى ريخت به طورى كه پايش لغزيد.

پيامبر (ص) فرمود: «خداوند ترا از لغزش دنيا و آخرت حفظ كند» و قتى كه فاطمه (س) در جلو رسول خدا (ص) ايستاد، حضرت نقاب از روى او برداشت، على (ع) جمال او را ديد، سپس پيامبر (ص) دست فاطمه (س) را گرفت و به دست على (ع) نهاد و فرمود:

باركَ اللَّهُ لَكَ فِى اِبْنَةِ رَسُولِ اللَّهِ...: «خداوند در مورد دختر رسول خدا (ص) به تو بركت دهد، اى على، فاطمه همسر نيكى است، و اى فاطمه، على (ع) همسر نيكى است، به خانه ى خود برويد و كارى نكنيد تا من نزد شما بيايم».

على (ع) مى گويد: فاطمه (س) را در يك جانب خانه نشاندم، و خودم در جانب ديگر نشستم، هر دو از شدّت شرم، سر به زير انداخته بوديم.

مبارك باد رسول خدا به عروس و داماد

ناگاه فهميدم كه رسول خدا (ص) به در خانه آمد و فرمود: اينجا كيست؟

گفتيم: اى رسول خدا، وارد خانه شويد، مرحا به شما ديداركننده و وارد شده!

رسول اكرم (ص) وارد خانه شد، و فاطمه (س) را در كنار خود نشاند سپس فرمود: اى فاطمه برخيز و مقدارى آب بياور.

فاطمه (س) برخاست و كاسه اى پر از آب كرده و نزد آن حضرت حاضر كرد، پيامبر (ص) اندكى از آن آب به دهان خود ريخت و مضمضه كرد، و آن را در آن ظرف ريخت، سپس مقدارى از آن آب را بر سر فاطمه (س) ريخت، و فرمود: به جانب من رو كن، وقتى كه فاطمه (س) به جانب آن حضرت روكرد، پيامبر (ص) قدرى از آن آب را به سينه ى فاطمه (س) پاشيد، سپس مقدارى از آن آب را بين شانه هاى او پاشيد و آنگاه اين دعا را كرد:

«خدايا اين دختر من است كه محبوبترين خلق در نزد من مى باشد: خدايا و اين (على عليه السلام) برادر من و محبوبترين خلق نزد من است، خدايا او را ولّى و ياور خود گردان، و اهل او را بر او مبارك كن».

سپس به على (ع) رو كرد و فرمود: به اهل خود نزديك شو، خدا بر تو مبارك كند، و رحمت و بركات خدا بر تو باد كه او خداى شايسته ى حمد و سپاس و تقدير است.

در روايت ديگر آمده: امير مؤمنان (ع) فرمود: پس از آمدن فاطمه (س) به خانه ى من، سه روز گذشت كه پيامبر (ص) نزد ما نيامد، صبح روز چهارشنبه به خانه ى ما آمد. در آن هنگام اسماء بنت عُمَيس در منزل ما بود.

رسول اكرم (ص) به اسماء فرمود: با اينكه مرد در اينجا هست، چرا در اينجا توقف كردى؟

اسماء عرض كرد: پدر و مادرم بفدايت، وقتى دختر به خانه شوهر مى رود و مرحله زفاف را مى گذراند نياز به زنى دارد تا نيازهاى او را برآورد، من به اين خاطر در اينجا هستم.

رسول خدا (ص): «اى اسماء! خدا، حاجت دنيا و آخرت تو را برآورد» [از آنجا كه اسماء، همسر جعفر طيّار بود و در اين هنگام همراه شوهرش در حبشه بسر مى بردند، بعضى معتقدند در اينجا اشتباه لفظى رخ داده است، و ظاهراً «سَلْمى بنت عُمَيس» (همسره حمزه) بوده است نه اسماء (اعيان الشيعه ط ارشاد ج 1 ص 313)- مترجم.]

امير مؤمنان على (ع) فرمود: آن روز روز سردى بود، من و فاطمه (س) خود را با عبا پوشانده بوديم، وقتى كه صداى رسول خدا (ص) را شنيديم خواستيم برخيزيم، رسول خدا (ص) فرمود: به حقّى كه من بر شما دارم متفرق نشويد تا من بر شما وارد گردم.

رسول خدا (ص) وارد شد و در سمت سر ما نشست، پاهاى خود را با عبا پوشانيد من و فاطمه (س) پاهاى آن حضرت را گرم كرديم، به من فرمود: كوزه آبى بياور، كوزه آب به حضورش آوردم، رسول اكرم (ص) سه بار بر آن آب فوت كرد و چند آيه از قرآن را قرائت فرمود، سپس به من فرمود: اين آب را بياشام و در ته آن اندكى بگذار، به دستور آن حضرت عمل كردم پيامبر (ص) باقيمانده آب را به سر و سينه من پاشيد و فرمود:

اَذْهَبَ اللَّهُ عَنْكَ الرِّجْسَ يا اَبَاالْحَسَنِ وَ طَهَّرَكَ تَطْهِيراً. :

«خداوند، ناپاكى را از تو اى ابوالحسن، دور ساخت و تو را پاك و پاكيزه نمود».

آنگاه فرمود: آب تازه اى بياور، ظرف آبى به حضورش آوردم، چند آيه قرآن را قرائت كرد و سه بار بر آن فوت كرد و آنگاه آن آب را به دخترش فاطمه (س) داد و به او فرمود: بياشام و اندكى بگذار، او چنين كرد، پيامبر (ص) باقيمانده ى آب را بر سر و سينه ى حضرت زهرا (س) پاشيد و به او فرمود:

اَذْهَبَ اللَّهُ عَنْكِ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكِ تَطْهِيراً. :

«خداوند، ناپاكى را از تو دور سازد، و تو را پاك و پاكيزه نمايد».

سفارشهاى پيامبر به فاطمه

امام على (ع) در ادامه ى گفتار فرمود: پيامبر (ص) پس از ديدار ما، به من فرمود: از خانه بيرون برو، و با حضرت زهرا (س) در خانه ماند و بين آنها اين گفتگوى خصوصى انجام شد:

پيامبر: دخترم! حالت چطور است؟ شوهرت را چگونه يافتى؟

فاطمه: پدر جان، شوهرم را بهترين شوهر يافتم، ولى جمعى از زنان قريش نزد من آمدند و به من گفتند: «رسول خدا ترا به ازدواج يك مرد فقير و تهيدست درآورده است!».

پيامبر: دخترم! نه پدرت فقير است و نه شوهرت، خزائن تمام طلا و نقره ى زمين را خداوند در اختيار من قرار داد، ولى پاداشى را كه در پيشگاه خدا است، انتخاب نمودم، دختر عزيزم! اگر آنچه را پدرت مى داند، مى دانستى، دنيا در نظرت ناچيز جلوه مى كرد، سوگن