ود كه شبانه تيرى به او زدند، و او را كشتند، و اين پندار را شايع كردند و پنداشتند كه طايفه ى جن او را كشته است!!! [اين مطلب بطور مشروح در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 7 و 826 و قاموس الرّجال ج 4 ص 328 آمده است.]

داستان ساختگى ترور سعد از ناحيه جن ها

از بلاذرى (مورّخ معروف) نقل شده: عمر بن خطاب به خالد بن وليد و محمد بن مسلمه ى انصارى اشاره كرد كه سعد بن عُباده را بكشند، هر يك از آنها تيرى به سوى سعد رها كردند، و او بر اثر آن كشته شد، سپس در پندار مردم القاء كردند كه جنيان، سعد را كشتند، و اين شعر را به زبان مردم انداختند (كه جن ها گفتند:)
نَحْنُ قَتَلْنا سَيِّدَ الْخَزْرَجِ سَعْدَ بْنِ عُبادَهْ 	  	فَرَمَيْناهُ بِسَهْمَيْنِ فَلَمْ يَخْطَا فُؤادَهُ

يعنى: «ما سعد بن عَباده، رئيس طايفه ى خزرج را كشتيم، و او را با دو تير، ترور كرديم، و آن تيرها در رسيدن به قلبش، خطا نرفتند و به قلب او اصابت كرد».

روايت ديگرى از ابن ابى الحديد درباره ى جريان سقيفه

ابن ابى الحديد (عالم معروف اهل تسنّن) به سند خود نقل مى كند: هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت كرد، انصار در نزد «سعد بن عُباده» اجتماع نمودند، ابوبكر و عمر و ابوعبيده نزد آنها رفتند، حُباب بن منذر (از انصار) گفت: «مِنّا اَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ اَمِيرٌ: «يك نفر از طرف ما امير باشد و يك نفر از طرف شما»، سوگند به خدا ما درباره ى مقام رهبرى، بخل و حسد نسبت به شما نداريم، ولى بيم آن داريم كه بعد از شما افراد ديگرى كه پدران و پسران و برادران آنها را كشته ايم، بر ما سلطه يابند و زمامداران ما شوند (مانند بنى اميّه).

ابن ابى الحديد مى گويد: اين روايت را براى ابوجعفر، يحيى بن محمّد علوى خواندم، گفت: «من فراست و هوش حُباب بن منذر را تصديق مى كنم، همانگونه كه او پيش بينى كرده بود، و از آن بيم داشت انجام گرفت، آن هنگام (كه يزيد بن معاويه در واقعه ى خونين «حَرَّه»، كه در سال 63 هجرى در ماه ذيحجّه در مدينه واقع شد) انتقام خون مشركين را كه در جنگ بدر كشته شدند، از مسلمين انصار گرفت (اين كار توسط يزيد بن معاويه انجام شد، كه حباب بن منذر، بيم داشت چنين افرادى سركار آيند، و بيش از ده هزار نفر از مردم مسلمان مدينه قتل عام شدند).

سپس ابوجعفر يحيى بن علوى به من گفت: رسول خدا (ص) نيز از اين بيم داشت كه چنين ستمگرانى روى كار آيند و به اهل بيت و بستگان آن حضرت ستم كنند، زيرا رسول خدا (ص) خون مشركان را ريخت و مى دانست كه اگر دختر و فرزندان دخترش را، زير دست حاكمان جور قرار دهد، در خطر شديد قرار مى گيرند، از اين رو همواره دستور رهبرى بعد از خود را براى پسر عمويش (على عليه السّلام) ترسيم مى كرد، تا جان او و اهلبيتش حفظ گردند [البته، اين موضوع، يكى از امورى است كه موجب انتخاب على (ع) از ناحيه ى پيامبر (ص) گرديد، وگرنه امور بسيار ديگر مانند علم، پرهيزكارى و سابقه ى درخشان على (ع) و... نيز همين اقتضا را داشت (مترجم).] زيرا اگر عترت پيامبر (ص) زمام امور را بدست مى گرفتند، براى حفظ جان على (ع) و اهلبيتش نافع تر بودند تا اينكه زير دست حاكمان بيگانه قرار بگيرند، ولى قضا و قدر (و هوسهاى نفسانى حاكمان جور) با او مساعدت ننمودند، و جريان آنگونه برخلاف انجام شد، و كار فرزندان پيامبر (ص) به آنجا كشيد كه آگاه هستى. گوشه هاى ديگر از حوادث و پى آمدهاى سقيفه

غايب بودن على و بنى هاشم از اجتماع سقيفه

عالم بزرگ، شيخ مفيد (متوفى 413 ه.ق) در كتاب ارشاد مى گويد: پس از رحلت پيامبر (ص)، امام على (ع) مشغول غسل دادن و كفن و دفن جسد مطهّر پيامبر (ص) بود، و بنى هاشم بخاطر مصيبت بزرگ رحلت پيامبر (ص) از مردم جدا بودند، قوم از فرصت استفاده كرده و به مسأله خلافت و تعيين خليفه پرداختند و سرانجام در غياب على (ع) و بنى هاشم، خلافت ابوبكر برقرار شد، آن گونه كه بين انصار، اختلاف افتاد، و جماعت آزادشدگان (در فتح مكّه) و آنانكه پيامبر (ص) براى تأليف قلوب، به آنها اجازه ى ورود به اسلام را داده بود از اينكه مسأله ى خلافت، چند روز تأخير بيفتد كراهت داشتند تا قبل از فراغت بنى هاشم، مسأله را تمام شده اعلام كنند، با ابوبكر بيعت كردند، زيرا او در مكان اجتماع (سقيفه) حاضر بود، و اسباب و لوازم كار او آنچنان آماده شده بود كه موضوع را مطابق مراد و مقصود او آسان نمود، كه شرح آن در اين كتاب نمى گنجد و در جاى ديگر شرح آن را مى نگاريم.

گفتار على

روايت شده: وقتى كه بيعت با ابوبكر به پايان رسيد، مردى به حضور امام على (ع) آمد، ديد آن حضرت بيلى در دست دارد و به هموار كردن قبر رسول خدا (ص) مشغول است، به آن حضرت عرض كرد: مردم با ابوبكر بيعت كردند، و جماعت انصار در قضيّه ى رهبرى، شكست خوردند، زيرا بين خود آنها اختلاف شد، و طُلَقا (آزادشدگان) سبقت گرفته و با اين مرد (ابوبكر) عقد بيعت نمودند، از بيم آنكه شما به آن، دست نيابيد.

حضرت على (ع) بيل را به زمين گذارد و دسته ى آن در دستش بود، چنين فرمود:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ- اَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ. :

«بنام خداوند بخشنده ى مهربان- الم- آيا مردم گماتن كردند كه به حال خود رها مى شوند، و آزمايش نخواهد شد؟- ما كسانى را كه پيش از آنها بودند آزموديم، بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مى گويند و كسانى كه دروغ مى گويند، تحقّق يابد- آيا كسانى كه اعمال بد بجا مى آورند، گمان كردند از حوزه ى قدرت ما بيرون خواهند رفت؟ چه داورى بدى مى كنند؟».

رد پيشنهاد ابوسفيان

ابوسيفيان به درِ خانه ى پيامبر (ص) آمده بود، على (ع) و عباس (عموى آنحضرت) به او نگاه مى كردند ببينند كه چه مى گويد، ابوسفيان اين اشعار را خواند:
بَنِى هاشِمٍ لا تَطْمَعُوا النّاسَ فِيكُمُ 	  	وَ لا سِيّماتَيْمِ بْنِ مُرَّةٍ اَوْ عَدِىّ
فَمَا الْاَمْرُ الّا فِيكُمُ وَ اِلَيْكُمُ 	  	وَ لَيْسَ لَها اِلّا اَبُوحَسَنٍ عَلِىّ
اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها كَفَّ حازِمٍ 	  	فَاِنَّكَ بِالْاَمْرِ الَّذِى تُرْتَجى مَلِىّ

«اى دودمان بنى هاشم، ديگران را در مورد خلافت خودتان، به طمع نيندازيد، بخصوص طايفه تَيْم بن مرّه (ابوبكر) و طايفه عَدّى (عمر) را، امر خلافت از آن شما بنى هاشم است و به شما بازمى گردد، و آن مخصوص ابوالحسن على (ع) مى باشد، اى ابوالحسن! بوسيله ى خلافت، پنجه و پپشتكار خود را محكم و استوار كن، زيرا تو به امر خلافت كه اميد دارى، شايسته و سزاوار مى باشى».

سپس فرياد زد: اى بنى هاشم! اى فرزندان عبدمناف! آيا شما راضى مى شويد كه ابوفصيل پست پسر پست حاكم شما گردد، سوگند به خدا اگر بخواهيد، لشكر بسيار از سواره و پياده آماده سازم كه آنها را در تنگنا قرار دهند!!.

امير مؤمن