ن (ع) (كه از ماهيّت ناپاك ابوسفيان اطلاع داشت) به ابوسفيان فرمود: برگرد! كه سوگند به خدا آنچه را مى گوئى براى خدا نيست، تو هميشه در حال فريب و خدعه به اسلام و مسلمين هستى، و ما به تجهيز جنازه ى رسول اكرم (ص) بوديم، و هر كسى به جزاى عمل خود مى رسد، خداوند ولّى و ياور رنج ديدگان است.

ابوسفيان (كه قصد سوئى داشت و مى خواست فرصت طلبى كند) مأيوس شد و از حضور على (ع) به سوى مسجد رفت، ديد بنى اميّه در مسجد اجتماع كرده اند، آنها را براى به دست گرفتن زمام خلافت تحريك كرد، ولى آنها از او پيروى نكردند، به اين ترتيب فتنه اى پديد آمده بود كه همه به آن مبتلا شده بودند، و دستاويزهاى بدى بود كه واقع شده بود، شيطان سلطه يافته بود و ستم پيشگان دست به دست هم داده بودند، ولى مؤمنان در اين راستا، پريشان و خوار شده بودند، اين است معنى باطنى سخن خدا كه مى فرمايد: و َ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خاصَّةً. :

«و از فتنه بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمى رسد» (بلكه همه را فراخواهد گرفت) (سوره انفال آيه 25).

تحريكات شيطان صفت

عالم بزرگ شيخ اجل و اقدم، عبيداللَّه بن عبداللَّه اسد آبادى در كتاب «اَلْمُقْنِعُ فِى الْاِمامَةِ» مى گويد:

فصل: در اينجا به گوشه هائى از حادثه ى سقيفه مى پردازيم تا روشن گردد كه چگونه قوم تصميم گرفتند تا ولىّ امر و صاحب حق را از حقّ خود بازدارند:

مورّخين و سيره نويسان به اتّفاق نقل كرده اند: هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، امير مؤمنان على (ع) به تجهيز و غسل جسد مطهّر آنحضرت مشغول شد، مهاجران و انصار و غير آنها از قريش منتظر بودند تا ببينند از ناحيه ى امير مؤمنان على (ع) و بنى هاشم چه عكس العملى بروز مى كند، ابليس به صورت مغيرة بن شُعبه مرد لوچ طايفه ى ثقيف درآمد، و به آنها گفت: منتظر چه هستيد؟

گفتند: در انتظار اين هستيم كه كار بنى هاشم پايان يابد.

ابليس گفت: «برويد و كار را وسعت دهيد تا وسعت يابيد، سوگند به خدا اگر توقّف كنيد تا بنى هاشم از تجهيز جنازه ى رسول خدا (ص) فارغ گردند، تحت نفوذ آنها مى افتيد و كار خلافت همچون شيوه ى قيصرهاى روم و كسرى هاى ايران خواهد گرديد، از اين گذشته مدّتى قبل چند نفر از قريشيان طومارى نوشته اند و آن را نزد ابوعبيده ى جرّاح، به امانت سپرده اند، و در آن ضامن و متعهّد شده اند كه اگر رسول خدا (ص) وفات كرد و يا كشته شد، از امامت بنى هاشم عدول كنند تا مقام نبوّت و خلافت در ميان آنها جمع نگردد».

سپس همين ابليس (مغيره) نزد انصار رفت و آنها را براى بدست گرفتن زمام حكومت، تحريك نمود، و كارهاى آنها را به نظرشان جلوه داد.

گروه انصار به سوى سقيفه ى بنى ساعده حركت كردند.

اخبار عجيب ابوذويب هذلى

عالم نامبرده (عبيداللَّه اسد آبادى) به سخن خود ادامه داده تا اينكه مى گويد: ابوالحسن بن زنجى لغوى از اهالى بصره در سال 433 ه.ق به من خبر داد... ابوذويب هذلى گفت: به ما (كه از مدينه دور بوديم) خبر رسيد كه رسول خدا (ص) در بستر بيمارى است، اين خبر ناگهانى ما را سخت نگران و پريشان نمود، شب بسيار سختى بر ما گذشت، بى تاب و ناراحت بوديم و من در خواب و خيالات آشفته غرق بودم تا هنگام سحر، ناگاه شنيدم هاتفى مى گويد:
 
خَطْبٌ جَلِيلٌ فُتَّ فِى الْاِسْلامِ 	  	بَيْنَ النَّخِيلِ وَ مَعْقَدِ الْاَصْنامِ
قُبِضَ النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَعُيُوننا 	  	تَذْرىِ الدُّمُوعَ عَلَيْهِ بِالْاَشْجانِ

«حادثه ى بزرگى در اسلام رخنه نموده كه اسلام را از هم گسيخته، در بين نخيل و جايگاه بتها (يعنى در مدينه) رسول خدا (ص) رحلت كرد، چشمهاى ما در فاجعه ى مصيبت رحلت آن حضرت، اشك مى ريزد».

ابوذويب مى گويد: وحشت زده از خواب پريدم و به آسمان نگاه كردم چيزى جز ستاره ى معروف به «سعد ذابح» را نديدم، تفأل زدم و گفتم در ميان عرب ذبح و قتلى واقع مى شود، دانستم كه رسول خدا (ص) امشب رحلت نموده است، و يا از اين بيمارى، جان سالمى بدر نمى برد، برخاستم و بر شتر خود سوار شده و رهسپار مدينه شدم، همچنان حركت مى كردم تا صبح شد، به اطراف نگاه مى كردم تا چيزى ببينم و از روى آن فال بزنم، ناگهان در بيابان خارپشت نرى را ديدم كه مار كوچكى را صيد كرده و در دهان نگه داشته و آن مار مى جنبد، و آن خارپشت آن مار را مى جود، تا اينكه مار را خورد، من با خود تفأل زدم كه حادثه بزرگى رخ داده است، پيچيدن مار در دهان خارپشت، بيانگر برگشتن و اعراض مردم از حقّ و قائم مقام رسول خدا (ص) است، سپس اين معنى به ذهنم آمد كه خورده شدن مار، حاكى از اين است كه مار خلافت خورده مى شود (و در دست بيگانه قرار مى گيرد).

با شتاب شترم را مى راندم تا به مدينه رسيدم، ديدم مردم مدينه غرق در عزا و گريه و ناله هستند، و همانند گريه ى حاجيان در هنگام شروع احرام مى گريند، از مردم پرسيدم: چه شده است؟

گفتند: رسول خدا (ص) رحلت نموده است، همين كه اين خبر را شنيدم به سوى مسجد رفتم، ديدم كسى در مسجد نيست، به در خانه پيامبر (ص) رفتم، ديدم در بسته است، و گفته شد آن حضرت از دنيا رفته، و جسد مطهّرش را پوشيده اند و تنها اهلبيتش در كنار جنازه اش براى غسل دادن بدن هستند.

پرسيدم: مردم به كجا رفته اند.

گفتند: مردم به سيقفه ى بنى ساعده نزد اجتماع انصار رفته اند، من خود را به سقيفه رساندم: ابوبكر، عمر، مغيره، ابوعبيده ى جرّاح و جماعتى از قريش را ديدم، و همچنين در ميان انصار، سعد بن دلهم و شعراى آنها از جمله رئيس شاعرانشان، حسّان بن ثابت را ديدم، با قريشيان و انصار درباره ى امر خلافت سخن به ميان آوردم، از هيچكدام سخن حقّى نشنيدم، پس با ابوبكر بيعت كردند...

بعداً ابوذويب به همان بيابانى كه از آنجا آمده بود، بازگشت، و در آنجا ماند تا در زمان خلافت عثمان از دنيا رفت.

اشعارى در مرثيّه ى سقيفه

و باز عالم نامبرده (عبيداللَّه اسد آبادى) نقل مى كند: نابغه ى جُعدى [قيس بن كعب معروف به نابغه يكى از شعراى زمان جاهليت بود، قبول اسلام كرد، و با سرودن اشعار، افتخار خود را از اينكه مسلمان است، ابزار مى نمود، او عمر طولانى كرد (سفينة البحار ج 2 ص 569)- مترجم.] از منزل خود خارج شد، و از وضع مردم پس از رحلت پيامبر (ص) سؤال كرد، عمران بن حصين به او (در مورد اجتماع سقيفه) گفت:
اِنْ كُنْتُ اَدْرِى فَعَلَىِّ بَدْنَةٌ 	  	مِنْ كَثْرَة التَّخْلِيطِ اِنّىِ مَنْ اَنَا

«اگر من خودم را در ميان آنهمه جمعيت و اختلاف و اختلاء مى شناختم يك

قربانى بر من لازم مى شد» (اوضاع اين چنين درهم و بلبشو بود) قيس بن صرمه گفت:

اَصْبَحَتِ الْاُمَّةُ فِى اَمْرٍ عَجَبٍ وَ الْمُلْكُ فِيهِمْ قَدْ غَدا لِمَنْ غَلَبَ

قَدْ قُلْتُ قَوْلاً صادِقاً غَيْرَ كَذِبٍ اِنَّ غَداً يُهْلَكُ اَعْلامُ الْعَرَبِ

[يعنى: امّت در جريان عجيبى قرار گرفت، و ملك و قدرت در دست كسى كه زورمند است، افتاد، سخن راستى گويم كه دروغ نيست و آن اينكه در آينده بزرگان عرب به هلاكت مى رسند.] .

نابغه گفت: حضرت ابوالحسن على (ع) چه مى ك