بِها مِنَْكَ مَنْ وَ مَنْ
 اَلَسْتَ اَخاهُ فِى الْهُدى وَ وَصِيِّهِ 	  	وَ اَعْلَمُ مِنْهُمْ بِالْكِتابِ وَ بِالسُّنَنِ
فَحَقِّكَ ما دامَتْ بِنَجْدٍ وَ شِيحَةٍ 	  	عَظِيمُ عَلَيْنا ثُمَّ بَعْدٍ عَلَى الْيَمَنِ

يعنى: خداوند جزاى خير، از جانب ما به ابوالحسن على (ع) بدهد، و جزاى خير در دست خدا است، و كيست مانند ابوالحسن (ع)؟!

تو از قريش سبقت گرفتى، به خاطر آن صفاتى كه شايسته ى آن بودى، پس سينه ى تو، باز و وسيع، و قلب تو آزموده شده است.

از قريش، افرادى آرزوى مقام تو را كردند ولى چقدر دور است كه مرد لاغرى هماوردى با فربهى كند (و كم مايه اى، خود را به مقام آنكه در كمال علم و فضيلت است جا بزند؟!) و تو در حمايت از اسلام در هر جا و مكان بسان دلو پر و طنابى براى كشيدن آن بودى (اسلام همچون آب چاه پر از كمالات بود و تو دلو و طنابى بودى كه آن را مى كشيدى و مردم را از آن بهره مند مى ساختى).

تو براى ما انصار، نسبت به مخالفان ما خشم كردى، آنگاه كه عمروعاص با خطبه اش، فضائل و تقوا را كُشت، و دردها را زنده كرد. و تو از دودمان لوّى بن غالب، اميد مردم هستى، هم در امور حاضر و هم در امور آينده.

تو رسول خدا (ص) و اهلبيتش را حفظ كردى، و عهد او با ما را نگهدارى نمودى، و عهد آنحضرت با تو بود، و كيست كه شايسته تر به اين عهد (مقام رهبرى) باشد؟ و باز كيست كه سزاوار آن باشد؟!

آيا تو برادر رسول خدا (ص) در راستاى هدايت مردم هستى؟ آيا تو وصّى آن حضرت، و آگاهترين مردم به قرآن و سنّت پيامبر (ص) نمى باشى؟!

بنابراين تا وقتى كه در سرزمين نجد و يمن، ريشه اى باقى است، حقّ تو بر ما بزرگ و مورد احترام است.

اشعارى از اُمّ اَيْمَن

دانشمند مذكور صاحب كتاب «اَلْمُقْنِعُ فِى الْاِمامَةِ» پس از گفتارى مى گويد: سيره نويسان از اَبُوالْاَسْوَد دُئَلى نقل مى كنند كه گفت: مردى براى من نقل كرد كه «اُمّ اَيْمَنْ» (بانوى بسيار محترم در محضر رسول خدا و زهراى اطهر) گفت: در همان شبى كه روز قبلش با ابوبكر بيعت كردند، از هاتفى اشعارى شنيدم، ولى شخص آن هاتف را نديدم، آن اشعار چنين است:
لَقَدْ ضَعْضَعَ الْاِسْلامَ فِقْدانُ اَحْمَدٍ 	  	وَ اَبْكِى عَلَيْهِ فِيكُمُ كُلَّ مُسْلِمٍ
و َ اَحْزَنَهُ خُزْناً تَمالَوْا صُحْبَةَ 	  	الْغُواةِ عَلَى الْهُدى الرَّضِىِّ الْمُكَرَّمٍ
و َصِىُّ رَسُولِ اللَّهِ اَوَّلُ مُسِلمٍ 	  	وَاَعْلَمُ مَنْ صَلّى وَ زَكّى بِدِرْهَمٍ
اَخِى الْمُصْطَفى دُونَ الَّذِينَ تَأمَّرُوا 	  	عَلَيْهِ وَ اِنْ بَزُّوهُ فَضْل التَّقَدُّمِ

«تحقيقاً رحلت پيامبر (ص) موجب پريشانى و تزلزل اسلام گرديد، و همه ى مسلمين را به گريه درآورد، پريشانى تا آنجا كه بسيارى (مثل افراد گيج) به همراهى و همكارى با گمراهان متمايل شدند و آنها را بر مرد هدايت كننده و پسنديده و بلندمقام و گرامى، ترجيح دادند، آن مرد، على (ع) است كه وصّى رسول خدا (ص) و نخستين مسلمان و آگاهترين مردم، آنكه نماز خواند و (در نماز) زكات داد، برادر مصطفى محمّد (ص) مى باشد، نه آنانكه با زور مى خواهند بر حضرت على (ع) رهبرى كنند، و گرچه برترى تقدّم او را ربودند». تا اينجا مطالبى از نثر و شعر نقل شد كه هر انديشمند خردمندى اگر به اين مطالب توجّه كند به خوبى درك مى كند كه مردم، بعد از رحلت رسول خدا (ص) چگونه با على (ع) رفتار نمودند، و درمى يابد كه همانگونه رفتار نمودند كه بنى اسرائيل در غياب موسى (ع) با هارون، برادر موسى (ع) رفتار كردند، كه جريان برخورد مردم با على (ع) عيناً مانند جريان برخورد بنى اسرائيل با هارون (ع) است. و در اين باره، «محمد بن نصر بن بسّام» چقدر زيبا سروده، آنجا كه مى گويد:
اِنَّ عَلِيّاً لَمْ يَزَلْ مِحْنَة 	  	لِرابِحِ الدِّينِ وَ مَغْبُونِ
اَنْزَلَهُ مِنْ نَفْسِهِ الْمُصْطَفى 	  	مَنْزِلَةٍ لَمْ تَكُ بِالدُّونِ
صَيَّرَهُ هارُونَ فِى قَوْمِهِ 	  	لِعاجِلِ الدُّنْيا وَ لِلدِّينِ
فَارْجِعْ اِلَى الْاَعْرافِ حَتّى تَرى 	  	ما فَعَلَ الْقَوْمُ بِهارُونِ

«على (ع) به خاطر نفع دين، همواره در رنج و زحمت مى زيست، ولى خود مغبون بود (و از نااهلان به او آسيب مى رسيد) پيامبر (ص) او را همچون جان خود معرّفى مى كرد، و او را در مقامى بس عظيم قرار داد كه چنين مقام براى ديگران نبود، او را همانند هارون (برادر موسى) در ميان قومش قرار داد، هم براى دنياى آنها و هم براى دين آنها (او را منصوب كرد).

به سوره اعراف مراجعه كن، تا بنگرى بنى اسرائيل با هارون چه كردند، تا دريابى كه قوم بعد از رسول خدا (ص) با حضرت على (ع) چه كردند، و با اين مقايسه، مطلب را درياب.

نامه ى ابوبكر به اُسامه و پاسخ آن

يكى از دلائل بر صحّت ادعاى كسانى كه مى گويند مقام امامت مخصوص على (ع) بعد از پيامبر (ص) است، و حق او را غصب كردند، نامه اى است كه ابوبكر براى «اُسامة بن زيد»، پس از جريان بيعت در سقيفه، نوشت (اسامة بن زيد از جانب رسول خدا (ص) فرمانده لشكر شده بود تا به سرزمين شام حركت كنند و جلو تجاوز دشمن را بگيرند، و پيامبر (ص) فرموده بود هر كس از فرمان اُسامه تخلّف كند مجرم است با توجه به اينكه اُسامه هنگام رحلت پيامبر (ص) و بروز جريان سقيفه، در مدينه نبود بلكه همراه لشكر در سرزمين «جُرفْ» (نزديك مدينه) بود تا روانه ى شام شود).

نامه ى ابوبكر به اُسامه، چنين است:

از ابوبكر خليفه رسول خدا (ص) به اسامة بن زيد، امّا بعد: مسلمانان به من پناه آوردند، و مرا براى سرپرستى امر خلافت، انتخاب كردند و مرا رئيس خود بعد از رسول خدا (ص) نمودند (نامه طولانى است تا آنجا كه مى گويد) وقتى نامه ى من به تو رسيد و آن را خواندى، تو نيز مانند مسلمانان بيا و با من بيعت كن و به عمر بن خطّاب

اجازه بده كه از تحت فرماندهى تو تخلّف كند (و نزد من باشد) زيرا من از او بى نياز نيستم، بلكه به او نياز دارم و سپس به سوى همان جبهه كه رسول خدا (ص) تو را به جانب آن حركت داده است برو. و قتى كه نامه بن اُسامه رسيد و آن را خواند، پاسخ آن را چنين نوشت:

«از اسامة بن زيد، بنده ى آزاد شده ى رسول خدا (ص) به ابوبكر بن ابى قُحافه، امّا بعد: نامه ات به من رسيد، ولى آغاز آن با آخر آن متناقض بود، در آغاز نامه نوشته اى كه من خليفه ى رسول خدا (ص) هستم سپس چنين ادعا كرده اى كه مسلمانان در اطراف تو اجتماع كرده و تو را امير خود نموده اند، اگر چنين باشد، لازم بود كه آنها در مسجد با تو بيعت كنند، نه در سقيفه ى بنى ساعده. و انگهى از من تقاضا كرده اى كه به عمر بن خطاب اجازه ى تخلّف از سپاه را بدهم به خاطر اينكه به او نياز دارى، ولى بدان كه او پيش خود، بى آنكه من به او اجازه بدهم تخلّف كرد، و براى من روا نيست كه به هيچكس اجازه ى تخلّف بدهم زيرا رسول خدا (ص) فرمان بسيج و حركت تحت فرماندهى مرا داده است، و در اين جهت فرقى بين تو و عمر نيست كه هر دو تخلّف كرده ايد، و تخلّف از فرمان رسول خدا (ص) بعد از رحلتش با تخلّف در حال حياتش فرقى ندارد، و هر دو يكسانند، و تو مى دانى كه رسول خدا (ص) 