جران! حاكميّت محمد (ص) را در ميان عرب از خانه ى او و از درون بيت او به خانه هاى خود و درون بيوت خود نبريد، و خاندان پيامبر (ص) را از مقام خود بازنداريد و حق آنها را پامال نكنيد».

اى مهاجران! سوگند به خدا ما در ميان مردم، سزاوارتر از همه به مقام رهبرى هستيم، زيرا ما از اهل بيت پيامبر (ص) مى باشيم، و براى امر خلافت از شما سزاوارتر هستيم...

استمداد از انصار

ابن قُتيبه، سخن را تا آنجا كشانده كه مى گويد: حضرت على (كَرَّمَ اللَّهُ وَجْهَهُ) شبها فاطمه (س) را سوار بر چارپائى مى كرد و در مجالس انصار مى گردانيد، و فاطمه (س) از آنها مى خواست كه از او پشتيبانى كنند، آنها در پاسخ مى گفتند: «اى

دختر رسول خدا (ص) بيعت ما با اين مرد (ابوبكر) انجام شد و كار از كار گذشت، اگر شوهر و پسرعموى تو قبل از ابوبكر به سوى ما سبقت مى گرفت، ما به او مراجعه مى كرديم و رهبرى او را مى پذيرفتيم.

حضرت على (ع) در پاسخ آنها مى فرمود: «آيا من جنازه ى رسول خدا (ص) را در خانه اش رها كنم و آن را دفن نكرده بگذارم و به سوى شما بيايم و با مردم درباره ى حاكميّت به جاى پيامبر (ص) منازعه كنم؟!»

حضرت فاطمه (س) فرمود: «ابوالحسن (ع) لازم و سزاوار بود كه تجهيزات رسول خدا (ص) را انجام دهد، ولى مهاجر و انصار كارى كردند كه خداوند آنها را بازخواست و مجازات خواهد كرد. [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد-6 ص 13 و ج 11 ص 14.]

دانشمند مذكور، «ابن قُتَيْبَه» درباره ى چگونگى بيعت على (ع) مى گويد: تا اينكه ابوبكر در مورد آنانكه بيعت نكردند به جستجو پرداخت و آنها را در نزد على (ع) يافت، عمر را نزد آنها فرستاد، عمر به خانه ى على (ع) رفت و فرياد زد كه براى بيعت بيرون بيائيد.

آنها از بيرون آمدن از خانه ى على (ع) امتناع ورزيدند.

عمر گفت: «سوگند به آن كسى كه جان عمر در دست او است قطعاً بايد بيرون بيائيد وگرنه خانه را با اهلش به آتش مى كشم!»

بعضى از حاضران به عمر گفتند: حضرت فاطمه (س) در خانه است! عمر گفت وَاِنْ: «گرچه فاطمه نيز در خانه باشد».

ناگزير آنانكه در خانه بودند بيرون آمدند و با ابوبكر بيعت كردند، جز حضرت على (ع) كه بيرون نيامد چه آنكه گمان مى كرد سوگند ياد كرده كه بيرون نمى آيم و عبا بر دوش نمى افكنم تا قرآن را در خانه جمع كنم.

فاطمه (س) كنار در خانه ايستاد و خطاب به مهاجرين فرمود: «من قومى را بد محضرتر از شما نمى شناسم كه جنازه ى رسول خدا (ص) را نزد ما رها كرديد و به دنبال كار خود رفتيد و بدون ما كار را پايان يافته اعلام نموديد، ما را از امر خلافت كنار زديد، و حقّ ما را پامال كرده و غصب نموديد». و قتى كه عمر، اين گفتار را از فاطمه (س) شنيد، نزد ابوبكر رفت و گفت: «آيا اين مرد (على عليه السّلام) را كه با بيعت مخالفت مى كند، جلب و بازخواست نمى كنى؟»

ابوبكر به شخصى بنام «قُنْفُذْ» كه غلام آزاد شده اش بود، گفت به نزد على (ع) برو، و به او بگو نزد ما بيايد.

قنفذ نزد على (ع) آمد، على (ع) به او فرمود: چه مى خواهى؟

قنفذ گفت: خليفه ى رسول خدا (ص) شما را مى طلبد.

على (ع) فرمود: چقدر زود بر رسول خدا (ص) دروغ بستيد (و خود را جانشين او خوانديد).

قنفذ بازگشت و سخن على (ع) را به ابوبكر گفت، ابوبكر گريه ى شديدى كرد.

عمر براى بار دوّم به ابوبكر گفت: «به اين مرد متخلّف (على عليه السّلام) مهلت نده!»

ابوبكر به قنفذ گفت: نزد على (ع) برو و بگو: امير مؤمنان (ابوبكر) تو را دعوت مى كند كه بيائى و بيعت كنى.

قنفذ نزد على (ع) آمد و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد.

على (ع) صداى خود را بلند كرد و گفت: سُبْحانَ اللَّهِ لَقَدْ اِدَّعى ما لَيْسَ لَهُ: «عجبا! او مقامى را كه از آنِ او نيست، ادّعا مى كند».

قنفذ برگشت و سخن على (ع) را به ابوبكر گفت، باز ابوبكر گريه ى شديدى كرد، در اين هنگام عمر خود برخاست و همراه جماعتى به در خانه ى فاطمه (س) آمد، حلقه در را كوبيدند، هنگامى كه فاطمه (س) صداى آنها را شنيد، با صداى بلند خطاب به پدر فرمود:

«اى پدر! رسول خدا! چه ظلم ها بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابوقُحافه به ما رسيد!» هنگامى كه همراهان عمر صدا و گريه ى فاطمه (س) را شنيدند، بسيار اندوهگين شدند، و گريه كردند آن گونه كه نزديك بود دلهايشان پاره گردد و جگرهايشان سوراخ شود، ولى عمر با چند نفر كنار در خانه ى فاطمه (س) باقى ماندند و على (ع) را از خانه بيرون آوردند و او را نزد ابوبكر بردند، و گفتند: با ابوبكر بيعت كن.

على (ع) فرمود: بيعت نمى كنم.

گفتند: سوگند به خدا اگر بيعت نكنى، گردنت را مى زنيم.

على (ع) فرمود: «در اين صورت بنده ى خدا و برادر رسول خدا (ص) را كشته ايد».

عمر گفت: بنده ى خدا آرى، ولى برادر رسول خدا، نه (عَبْدُ اللَّره فَنَعَمْ!! وَ اَمّا اَخُو رَسُولِهِ فَلا).

ابوبكر در اين هنگام ساكت بود و سخنى نمى گفت، عمر به او گفت: آيا على (ع) را به بيعت امر نمى كنى؟!

ابوبكر گفت: تا فاطمه (س) در نزد على (ع) است من او را بر چيزى اجبار نمى كنم.

در اين وقت حضرت على (ع) كنار قبر پيامبر آمد با چشمى گريان و صدائى حزن آور، فرياد زد:

يَابْنَ اُمَّ (عَمَّ- خ) اِنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِى. :

«اى فرزند مادرم، اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند» [اين فراز، سخن هارون به موسى (ع) است كه در قرآن سوره ى اعراف آيه 150 آمده است.]

گفتگوى ابوبكر با فاطمه

عمر به ابوبكر گفت: ما را نزد فاطمه (س) ببر، ما او را خشمگين كرده ايم.

عمر و ابوبكر با هم به در خانه ى زهرا (س) رفتند و اجازه ى ورود خواستند، فاطمه (س) به آنها اجازه نداد، آنها به حضور على (ع) رفتند و با آن حضرت در اين مورد گفتگو نموده و او را واسطه قرار دادند، امام على (ع) از فاطمه (س) اجازه گرفت، آنها به حضور فاطمه (س) آمدند، ولى فاطمه (س) روى خود را از آنها برگردانيد، سلام كردند ولى فاطمه (س) جواب سلام آنها را نداد.

ابوبكر گفت: «اى حبيبه ى رسول خدا! سوگند به خدا، خويشاوندان پيامبر (ص) در نزد من محبوبتر از خويشان خودم هستند، و من ترا از عايشه دخترم بيشتر دوست دارم، و دوست داشتم كه در روز رحلت پيامبر (ص) به جاى آن حضرت خودم مرده بودم، و بعد از او نمانده بودم، آيا مرا چنين مى نگرى كه فضائل تو را مى شناسم و در عين حال حق و ميراث تو را از تو بازمى دارم؟! من از رسول خدا (ص) پدرت شنيدم كه مى فرمود:

لا نُورِثُ ما تَرَكْناهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ. :

«ما گروه پيامبران ارث نمى گذاريم، آنچه از ما بماند، صدقه است».

فاطمه (س) فرمود: اگر من سخنى از پدرم را براى شما بيان كنم، آيا به آن عمل مى كنيد؟

عمر و ابوبكر هر دو گفتند: آرى عمل مى كنيم.

فاطمه (س) فرمود: شما را سوگند به خدا مى دهم آيا نشنيديد كه رسول خدا (ص) فرمود:

رِضا فاطِمَة مِنْ رِضاىَ وَ سَخَطِ فاطِمَة مِنْ سَخطِى فَمَنْ اَحَبَّ فاطِمَةَ اِبْنَتِى اَحَبَّنِى، وَ مَنْ اَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ اَرْضانِى وَ مَنْ اَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ اَسْخَطَنِى. :

«خشنودى فاطمه، خشنودى من است، و خشم او خشم من است، پس كسى كه فاطمه دخترم را 