ارند، چون روايت شده است كه وقتى فاطمه- سلام الله عليها- ميراث خود را مطالبه كرد و ابوبكر او را منع از ارث كرد به اين دليل كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: «ما پيامبران ارث نمى گذاريم» آن وقت زهرا- سلام الله عليها- به حكم كلى و عمومى آيه ى شريفه ى «يوصيكم الله...» احتجاج فرمود و اين سخن را رد كرد و گويا مراد فاطمه- سلام الله عليها- از اين استدلال اين بوده كه خبر واحد نمى تواند حكم كلى و عمومى قرآن را تخصيص بزند.

در جواب فخر رازى بايد گفت كه فاطمه- سلام الله عليها- هم به عموم اين آيه و هم به خصوص آيات ديگر استدلال فرمود و واقعا جاى تعجب است كه ايشان گفته است: فقط شيعه با حديث نفى وراثت مخالف است، در حالى كه خود فخر رازى مى داند كه على و فاطمه و عباس و زنان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و عموم اهل بيت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- با ابوبكر در مورد حديث مزبور و جمله ى «ما تركناه صدقه مخالف بودند و در مقام احتجاج به عموم آيه مزبور و آيه 6 سوره مريم و آيه 16 سوره ى نمل و وراثت زكريا و داود استدلال نمودند. و از آنجا كه مذهب اهل بيت بر حق است و از باب اينكه عترت را تصديق مى كنند، بنابراين هر چيزى كه از راه تصديق عترت نباشد رد مى كنند، براى اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده است هر كس به عترت تمسك جويد و از آنها صرف نظر نكند و به غير آنها رو نياورد نجات مى يابد، و لذا آن حديث جعلى را منكر شدند.

اصولا حديث نفى توريث به ابوبكر مربوط نيست كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- حديث را به او گفته باشد و از اهل بيت و عترت خود كتمان كرده باشد!!!

باز هم فخر رازى در ذيل آيه ى شريفه ى «يوصيكم الله» مى گويد: «ان المحتاج الى معرفه هذه المساله ما كان الا فاطمه و على والعباس و هولاء كانوا من اكابر الزهاد والعلماء و اهل الدين و اما ابوبكر فانه ما كان محتاجا الى معرفه هذه المساله البته، لانه ما كان ممن يخطر بباله انه يرث من الرسول عليه (و آله) الصلاه والسلام، فكيف يليق بالرسول- عليه (و آله) الصلاه والسلام- ان يبلغ هذه المساله الى من لا حاجه به اليها و لايبلغها الى من له الى معرفتها اشد الحاجه» [ تفسير كبير، ج 9، ص 210.] اين مسئله نسبت به زهرا- سلام الله عليها- موضوعيت داشت و لازم بود كه اين حكم را زهرا و على- عليهماالسلام- و عباس بدانند و اينها خودشان از بزرگان و زهاد و دانشمندان دين اسلام بودند، ولى نياز نبود كه ابوبكر اين حديث را بداند، زيرا هرگز به فكر او خطور نمى كرد كه روزى از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث ببرد، چون در هيچ طبقه اى از وراث پيامبر قرار نداشته است، پس با اين كيفيت چگونه سزاوار بود كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين حديث را به فردى كه مورد ندارد فرموده باشد و از افرادى كه نسبت به آن موضوعيت دارند كتمان كند.

سخن فخر رازى اين را مى رساند كه هدف از نزول قرآن اين است كه آنچه كه واجب است مردم آن را انجام دهند و آنچه كه لازم نيست آن را ترك كنند، قرآن همه ى آنها را بطور كامل بيان كرده است. و منظور از ارسال پيامبران هم همين است كه مردم را از ارتكاب آنچه كه خدا نهى فرموده است باز دارند و بترسانند و چنانچه در آيات قرآن كريم هم آمده است: «فاتقوا الله يا اوليى الالباب الذين آمنوا قد انزل الله اليكم ذكرا، رسولا يتلو عليكم» [ سوره طلاق، آيات 10 و 11.] پس شما اى خردمندان كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد (و راه طاعت پيش گيريد) كه خدا براى (هدايت) شما قرآن را نازل كرد و رسول بزرگوارى را فرستاد كه براى شما آيات روشن خدا را بيان و تلاوت كند. و نيز آمده است: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما انزل اليهم» [ سوره نحل، آيه 44.] و بر تو قرآن را (كه جامع و كاملترين كتاب الهى است) نازل كرديم تا بر امت آنچه كه فرستاده شده بيان كنى... و هم در قرآن آمده است: «و انه لذكر لك و لقومك و سوف تسالون...» [ سوره زخرف، آيه 44.] قرآن براى تو و (مومنان) قومت شرف و نام بلنديست و البته از شما مى پرسند (كه با قرآن از اطاعت و عصيان چه كرديد). و باز هم در قرآن كريم آمده است: «و انذر عشيرتك الاقربين» [ سوره شعراء، آيه 214.] نخست خويشان نزديك خود را (از خدا) بترسان.

اگر به اين آيات دقت كنيم به اين نتيجه مى رسيم كه خداوند به بيان تمام احكام قرآن دستور مى دهد و اين آيات مقتضى اين است كه اگر بنا بود بازماندگان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از آن حضرت ارث نبرند بر او واجب بود كه اين حكم را به على- عليه السلام- و فاطمه- سلام الله عليها- و عباس و زنان خود ابلاغ و اعلام كند، و حتى تاخير بيان اين حكم به كسانى كه موضوعيت براى حكم دارد و مكلف به امتثال هستند جايزه نبوده و نيست و چگونه جايزه بوده كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين حكم را با بازماندگان خود در ميان نگذارند و به فردى كه اصلا مناسبتى با ارث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ندارد بيان كند؟ آيا بر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از باب اينكه خدا فرموده كه احكام قرآن را به مردم بگو واجب نبوده است كه اين حكم نفى وراثت را (بر فرض) براى كسانى كه موضوعيت دارند و مكلف به آن هستند اعلام كند؟ آيا ابلاغ نكردن اين حكم توسط پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- موجب نمى شد كسانى كه مكلف به اين حكم بودند گرفتار جهل شوند و در گمراهى قرار گيرند؟ بنابراين اگر اين حديث را پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فقط به ابوبكر ابلاغ و اعلام فرموده باشد، (العياذ بالله) عمل درستى انجام نشده است، براى اينكه قرآن كريم در مورد محمد رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- فرموده است: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» [ سوره نجم، آيات 3- 4.] و هرگز به هواى نفس سخن نمى گويد، سخن او غير وحى خدا نيست. لذا پيامبر اكرم و آنچه را مى گويد، وحى خداست و جز وحى و دستور او چيزى ديگرى نيست. با توجه به اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- عالم به اسرار خدا بوده است و علم غيب را مى دانسته و پيش بينى مى كرده كه با وجود اطلاع ابوبكر از حديث نفى وراثت ممكن است بين او بازماندگانش در مورد ارث نزاع پيش آيد و در نتيجه منجر به اختلاف شود و امت از هم بپاشد، پس بايد به خود اهل بيت و يگانه دخترش فاطمه- سلام الله عليها- بگويد كه آنان از ارث محروم هستند تا اينكه اختلاف بين امت اسلامى وجود نيايد. و از آنجا كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- چنين مطلبى را نفرموده، معلوم مى شود كه باز ماندگانش در مورد مسئله ى ارث داراى حكم خاصى غير از آنچه كه قرآن فرموده نبوده اند و آنها هم مثل ديگران از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث مى برند و كسى نمى تواند در مقابل فرمان خدا مقاومت كند و فرزندان پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از حق شان محروم سازد.

آيا خدايى كه بر بندگانش لطف دارد و تمام زوايا و شئونات زندگى آنها را توسط ارسال رسل بيان كرده (و حتى براى جزئى ترين كار بندگانش دهها حكم و دستور صادر فرموده است)