پرتو نبوّت او شهرهاى تحت سلطه ى جبّاران را فتح نمايد، سپس آن پيامبر يا زمامدار از دنيا برود و تنها يك دختر در ميان امّت خود بگذارد، و به مردم بگويد: اين دختر، سرور بانوان دو جهان است، و آن دختر دو كودك در حدود كمتر از هفت سال داشته باشد، آيا بجا است كه جزاى آن پيامبر يا زمامدار را چنان بدهند كه آتشى بفرستند يا ببرند تا آن دو كودك و مادرشان را بسوزاند، در صورتى كه آن دختر و فرزندانش، همچون روح و جان آن پيامبر يا زمامدار هستند؟!».

يك داستان عجيب

3- علّامه طبرسى، در كتاب احتجاج از احمد بن هشام روايت نموده كه در زمان خلافت ابوبكر نزد عُبادة بن صامت [از اصحاب بزرگوار پيامبر (ص) (مترجم).] رفتم، به او گفتم: آيا مردم، قبل از آنكه ابوبكر خليفه گردد، او را بر ديگران، برتر مى دانستند؟ عُباده در پاسخ گفت: «وقتى ما در موضوعى خاموش بوديم، شما نيز خاموش باشيد و تجسّس نكنيد، سوگند به خدا، على (ع) سزاوارتر به خلافت بود چنانكه رسول خدا (ص) سزاوارتر به نبوّت نسبت به ابوجهل بود، به علاوه (اين حديث را از من بشنو:) ما روزى در محضر رسول خدا (ص) بوديم، على و ابوبكر و عمر به در خانه آن حضرت آمدند، نخست ابوبكر وارد خانه شد، سپس عمر و بعد از او على (ع) وارد شد، گوئى خاكستر به صورت پيامبر (ص) پاشيده شد، اين گونه متغيّر گرديد و سپس به على (ع) فرمود: آيا اين دو نفر بر تو پيشى مى گيرند، با اينكه خداوند تو را امير آنها قرار داده است؟!

ابوبكر گفت: اى رسول خدا (ص) فراموش كردم، عمر گفت: اشتباه و غفلت نمودم. رسول خدا (ص) به آنها فرمود: لا نَسَيتما وَ لا سَهَوْتُما...: «نه فراموش كرديد و نه غفلت و اشتباه، گويا شما را مى بينم كه مقام رهبرى را از دست او بيرون كشيده ايد و براى بدست گرفتن قدرت، با او به جنگ و نزاع پرداخته ايد، و دشمنان خدا و رسولش، شما را در اين موضوع يارى مى كنند، و گوئى مى نگرم كه شما دو نفر، مهاجران و انصار را به جان هم انداخته ايد كه به خاطر دنيا، با شمشير همديگر را مى كوبند، و گوئى اهل بيتم را مى نگرم كه مقهور و ستم ديده شده و در اطراف و اكناف پراكنده شده اند، و اين موضوع در علم خدا گذشت است.

سپس رسول اكرم (ص) آنچنان گريست كه اشكش سرازير شد آنگاه به على (ع) فرمود:

يا عَلِىُّ اَلصّبْرَ اَلصَّبْرَ حَتّى يَنْزِلَ الْاَمْرَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيم... :

«اى على! صبر كن و شكيبا باش تا امر خداوند فرود آيد، و هيچ نيروئى جز نيروى خداوند نيست، زيرا در اين صورت، براى تو آنقدر اجر و پاداش در پيشگاه خدا هست كه دو فرشته ى نويسنده ى نمى توانند آن را برشمردند، و پس از آنكه زمام امور رهبرى به دست تو افتاد، بر تو باد به شمشير و شمشير، و كشتن و كشتن، تا مخالفان به سوى فرمان خدا و فرمان رسول خدا (ص) بازگردند، چرا كه تو بر حق هستى، و كسانى كه همراه تو بر ضد باطل برخيزند، بر حق هستند، و همچنين فرزندان تو پس از تو تا روز قيامت بر حق مى باشند.

خطبه ى شِقْشِقِيّه، آينه ى نشان دهنده

مرحوم شيخ صدوق به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه در حضور امير مؤمنان على (ع) (در زمان خلافتش) سخن از جريان خلافت (بعد از رسول خدا تا آن زمان) به ميان آمد، سخن مشروح زير را فرمود، (كه ما آن را از نهج البلاغه [نهج البلاغه خطبه 3.] در اينجا مى آوريم) كه ترجمه اش چنين است:سوگند به خدا فلانى (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه به نيكى مى دانست من در گردش درآوردن حكومت اسلامى همانند محور سنگهاى آسيا هستم (كه آسيا بدون آن نمى چرخد) او مى دانست كه سيلها و چشمه هاى علم و كمال از دامن كوهسار وجودم، جريان دارد و پرندگان بلند پرواز را ياراى وصول به افكار بلند من نيست.

پس من رداى خلافت را رها ساختم، و دامنم را از آن پيچيدم و كنار رفتم، در حالى كه در اين فكر فرورفته بودم كه با دست تنها (بدون ياور) براى گرفتن حقّى قيام كنم، و يا اينكه در محيط سانسور و ظلمى كه ايجاد كرده بودند، صبر كنم، محيطى كه پيران را فرسوده، و جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا آخر عمر، رنجيده و اندوهگين مى سازد.

سرانجام ديدم صبر و بردبارى به عقل و خرد نزديكتر است، از اين رو راه صبر و استقامت را برگزيدم، ولى مانند كسى بودم كه وَ فِى الْعَيْنِ قَذىً، وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً: خاشاك، چشم او را پر كرده، و استخوان، گلوگيرش شده است، با چشم خود مى ديدم كه ميراثم را به غارت مى برند، تا اينكه اوّلى از دنيا رفت، و بعد از خودش خلافت را به دوّمى (پسر خطّاب) سپرد.

در اينجا امام على (ع) به قول اعشى شاعر، متمثّل شد كه مى گويد:
شَتّانَ ما يَوْمِى عَلى كُورِها 	  	وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخِى جابِرِ

«كه چه بسيار بين ديروز و امروز، فرق است! امروز بر كوهان شتر سوارم و گرفتار سختى هستم، ولى در گذشته كه با حيّان برادر جابر بودم در كمال آسايش بسر مى بردم» [حيّان برادر جابر، در شهر يمامه مى زيست و رياست قوم را به عهده داشت، و بر اثر اموالى كه كَسْرى براى او فرستاد، ثروت بسيار در اختيار داشت، اَعْشى (گوينده شعر فوق) چون نديم حيّان بود، در آن زمان در عيش و رفاه بسر مى برد، ولى بعدها به سختى افتاد و شعر فوق را گفت، منظور حضرت على (ع) از تمثيل به اين شعر اين است كه در زمان رسول خدا (ص)، مورد عنايت خاص آن حضرت بودم و در كمال احترام بسر مى بردم، ولى بعد از او، ستمگران، جهان را بر ما تنگ كردند. (مترجم).]

شگفتا! او (ابوبكر) كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بخواهند، (و با وجود من بيعتش را فسخ كنند) خودش هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى عقد كرد، و اين دو نفر... خلافت را مانند دو پستان شير ميان خود قسمت نمودند، و آن را در اختيار كسى قرار داد كه آدمى سخت خشن و تندخو و پراشتباه و پوزش طلب بود، كسى رئيس خلافت شد كه همانند شتر سركش بود كه اگر يار او مهارش را سخت نگه مى دارد، و رها نمى كند، بينى شتر پاره مى شد و اگر او را آزاد بگذارد در پرتگاه هلاكت بيفتد، سوگند به خدا مردم در زمان او (عمر) به اشتباه افتادند، و در راه راست گام ننهادند و از حق دورى جستند، پس من در اين مدّت (ده سال و شش ماه) راه بردبارى و شكيبائى را به پيش گرفتم، تا او نيز از دنيا رفت، در روزهاى آخر زندگيش، خلافت را در ميان جماعتى (شورى) قرار داد، و مرا به پندارش يكى از آنها نمود، براستى پناه به خدا از اين شورا، چه وقت بود كه مرا با آنها مقايسه مى كردند كه اكنون مرا در رديف آنها قرار دهند، ولى باز هم كوتاه آمدم و صبر كردم و در شوراى آنها حاضر شدم [اعضاى شورائى كه عمر تعيين كرد عبارتند از: على (ع)، عثمان، سعد وقّاص، عبدالرّحمان بن عوف، طلحه و زبير، اين شش نفر در خانه اى جمع شدند، زبير حق خود را به على (ع) داد، طلحه حق خود را به عثمان داد، سعد وقّاص، حق خود را به عبدالرّحمان داد، بعد از مدّتى سكوت، عبدالرّحمن با على (ع) گفت: من حاضرم حق خود را به تو بسپارم مشروط به اينكه به كتاب خدا و سنّت پيامبر و روشن شيخين (ابوبكر و عمر) رفتار كنى!! ]
