
على (ع) فرمود: بلكه به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و علم و اجتهاد خود رفتار مى كنم.

عبدالرحمان بن عوف اين پيشنهاد را به عثمان كرد، عثمان آن را پذيرفت و به اين ترتيب (طبق برنامه ريزى عمر) عثمان به خلافت رسيد (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 188) مترجم. بعضى از آنها (سعد وقاص) به خاطر كينه اش با من از من روى برتافت و ديگرى (عبدالرّحمن شوهر خواهر مادرى عثمان، به خاطر خويشى با عثمان) خويشاوندى را مقدّم داشت، و آن دو نفر ديگر (طلحه و زبير) نيز به خاطر جهاتى كه ذكرش خوش آيند نيست، به راه ديگر رفتند و در نتيجه سوّمى (عثمان) برنده شد و زمام امور خلافت را بدست گرفت، او همانند شتر پرخور و شكم برآمده، تصميمى جز انباشتن بيت المال و خوردن آن نداشت، بستگان پدرش به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنه اى كه بهاران به سوى علفزار هجوم مى برند و با حرص عجيبى گياهان را مى خورند، براى بلعيدن اموال خدا دست از آستين برآوردند، سرانجام بافته هايش براى (استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش، كارش را تباه ساخت.

نگاهى به دوران خلافت على

امام على (ع) در دنبال خطبه ى شقشقيّه مى فرمايد:

پس از عثمان، جمعيّت بسيار كه همچون بالهاى كفتار (زياد و بهم پيوسته) بودند از هر سو مرا احاطه كردند، به گونه اى كه نزديك بود دو نور چشمم، دو يادگار پيامبر (ص) حسن و حسين (ع) زير پا آسيب ببينند، و آنچنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت رنجيده شدم، و ردايم از دو طرف پاره شد، مردم مانند گوسفندانى (گرگ زده كه به چوپان پناه مى برند) مرا در ميان گرفتند، ولى وقتى كه برخاستم و زمام امور خلافت را بدست گرفتم، جمعى (در رأس آنها طلحه و زبير) پيمان و بيعت خود را شكستند، و گروهى (خوارج و مارقين) از تحت اطاعت من خارج شده و از دين بيرون رفتند، و دسته اى (قاسطين، معاويه و طرفدارانش) براى رياست و مقام طلبى از اطاعت حق، سر پيچيدند گويا نشنيده بودند كه خداوند (در آيه 83 قصص) مى فرمايد:

تِلْكَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِى الْاَرْضِ وَ لا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ :

«جهان آخرت براى كسانى است كه خواهان فساد و طغيان در زمين نباشند، و عاقبت نيك از آن پرهيزكاران است».

آرى خوب شنيده بودم و خوب آن را حفظ داشتند، ولى زرق و برق دنيا، چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را گول زده بود.

اَما وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ، لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ مَا اَخَذ اللَّهُ عَلَى الْعُلَماءِ وَ اَلّا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَاَلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها... :

«آگاه باشيد به خداوندى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر نه اين بود كه جمعيّت بسيارى گرداگردم را گرفته و بياريم برخاسته اند، و از اين جهت اتمام حجّت شده است، و اگر نبود عهد و مسؤليّتى كه خداوند از علماء و دانشمندان (هر جامعه) گرفته كه در برابر شمكخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت ننمايند، من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم، و آخرش را با جام آغازش سيراب مى نمودم، آنگاه به خوبى درمى يافتيد كه دنياى شما در نظر من بى ارزشتر از آبى است كه از بينى بز ماده بيرون مى آيد».

در اين هنگام، مردى از مردم عراق برخاست و نامه اى به دست امام على (ع) داد (كه برخى گويند، سؤالاتى در آن نوشته بود و پاسخ آن را مطالبه كرد) آن حضرت همچنان به آن نامه نگاه مى كرد، وقتى كه آن را تا آخر خواند خاموش شد، ابن عبّاس به آن حضرت عرض كرد:

«چه خوب بود سخن را از آنجا كه رها كردى، ادامه مى دادى؟!» ولى امام در پاسخ او فرمود:

هَيْهاتَ يَابْنَ عَبّاسٍ! تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ، ثُمَّ قَرَّتْ. :

«هَيْهات اى پسر عبّاس! اين شقشقه شترى (كه همچون جگر سفيد از دهانش بيرون مى آيد و او در گلو صدا مى كند) بود كه بيرون آمد و سپس در جاى خود قرار گرفت (كنايه از اينكه شعله ى آتش جانگاه درددل بود كه زبانه كشيد و سپس فرونشست).

ابن عباس مى گويد: «سوگند به خدا من هيچگاه بر سخنى مانند اين گفتار، تأسّف نخوردم كه امام تا آنجا كه خواسته بود، نتوانست ادامه سخن بدهد.

گفتار جالب استادِ ابن ابى الحديد!!

عالم معروف اهل تسنّن، ابن ابى الحديد مى گويد: منظور ابن عباس از سخن فوق اين است كه استاد من ابوالخير مصدق پسر شبيب واسطى در سال 603 ه.ق، به من گفت: «من اين خطبه را بر استادم ابومحمد، عبداللَّه بن احمد معروف به «ابن خشاب» قرائت نمودم، وقتى كه به سخن ابن عباس رسيدم، استادم به من گفت: اگر من مى بودم به ابن عبّاس مى گفتم: «آيا چيزى در نزد على (ع) بوده كه آن را نگفته باشد تا تو اندوهگين گردى؟!» (او همه چيز را در اين خطبه افشا كرد). و َاللَّهِ ما رَجَعَ عَنِ الْاَوَّلِينَ وَ لاعَنِ الْآخِرِينَ. :

«سوگند به خدا چيزى از خلفاى اوّل و آخر باقى نگذاشت و همه را گفت!» [مترجم گويد: براستى كه سخن اين استاد، جالب و بجا است، چرا كه با تجزيه و تحليل خطبه ى شقشقيّه خطوط اصلى مطالب بطور خلاصه بيان گرديده و براى اتمام حجّت كافى است.] درد دل كردن على براى ابن عباس

علّامه ى مجلسى (ره) در كتاب بحار از كشف اليقين از ابن عباس (پسر عموى على عليه السّلام) نقل مى كند كه گفت: من خشم على (ع) را تحت نظر مى گرفتم آن هنگام كه چيزى را بياد مى آورد، يا از خبرى هيجان زده مى شد، در يكى از روزها، يكى از پيروانش در شام نامه اى براى آن حضرت نوشت، در آن نامه آمده بود كه: عمروعاص، عتبة بن ابى سفيان، وليد بن عقبه و مروان در نزد معاويه اجتماع كرده و سخن از امير مؤمنان على (ع) به ميان آورده و از او انتقاد كرده اند، و به زبان مردم انداخته اند كه على (ع) اصحاب پيامبر (ص) را (با كشتار خود) كم مى كند، و هر كدام از آنها هر عيبى را كه خود به آن سزاوارترند به على (ع) نسبت داده اند».

اين نامه وقتى به آن حضرت رسيده بود كه به سپاه خود فرمان داده بود كه به اردوگاه «نُخَيْلَه» بروند، و در آنجا منتظر بمانند تا آن حضرت به آنها بپيوندد (و از آنجا روانه ى جبهه ى صفّين كه جنگ بر ضدّ معاويه بود حركت نمايند).

امّا اصحاب، سستى كرده وارد كوفه شدند، و على (ع) را تنها گذاشتند.

اين جريان، امير مؤمنان را بسيار ناراحت كرد، خبر آن منتشر گرديد، من وقتى به آن آگاه شدم، شبانه به درِ خانه ى امام على (ع) رفتم، با قنبر خادم آن حضرت ملاقات نمودم، به او گفتم: خبر امير مؤمنان چه بوده است؟

قنبر گفت: آن حضرت در خواب است. و لى آن حضرت سخن قنبر را شنيد و فرمود: كيست؟

قنبر گفت: اى امير مؤمنان! ابن عباس است (يا ابن عباس خودش گفت: من هستم) ابن عباس مى گويد: امام اجازه ى ورود داد، وارد شدم ديدم آن حضرت در گوشه اى از بستر خود نشسته، خود را به جامه اى پيچيده است، بسيار ناراحت به نظر مى رسيد، عرض كردم: «امشب شما را مى نگرم در حال خاصّى هستى اى امير مؤمنان!» (چرا ن