مى خوابى؟)

فرمود: اى پسر عباس، واى بر تو، چشم در خواب است ولى قلب مشغول است، قلب تو پادشاه ساير اعضاء تو است، وقتى كه دل نگران شد، خواب از او ربوده مى شود، اكنون كه مرا مى بينى از اوّل شب تا حال در فكر فرورفته ام، فكر در مورد آنچه كه گذشته كه چگونه در آغاز (بعد از رحلت پيامبر (ص)) امّت، پيمان خود را شكستند، و نقض عهد بر آنها (با سوء اختيارشان) مقدّر گرديد، رسول خدا (ص) در زمان حياتش به اصحاب خود امر كرد (آنان كه به آنها امر نمود) تا بر من به عنوان امير مؤمنان سلام كنند (و اين جريان در غدير واقع شد) من بعد از رحلت آن حضرت كوشش داشتم كه چنين باشم، اى پسر عباس! من بهترين مردم و نزديكترين آنها به آنها بعد از رحلت پيامبر (ص) هستم، ولى دلبستگى مردم به دنيا و رياست، امورى را روى هم آورده كه برگشته اند و دلهايشان را از جانب من برگردانيده اند، و از من اطاعت نمى كنند.

مؤلّف گويد: آن حضرت در اين سخن به شكايت از متجاوزين پرداخت، تا گفتارش به اينجا رسيد: اى پسر عباس! اكنون كار من به اينجا رسيده كه پسر هند جگرخوار (معاويه) و عمروعاص و عتبه و وليد و مروان و پيروان آنها را با من در يك رديف قلمداد نموده اند، بنابراين من تا كى در ترديد بسر برم و بنگرم كه امر خلافت و وراثت پيامبر (ص) در دنيا به دست چنين كسانى است كه خود را رئيس مردم مى دانند، و مردم از آنها اطاعت مى نمايند، و آن رؤساء از اولياء خدا عيبجوئى مى كنند، و نسبتهاى ناروا به دوستان خدا مى دهند، و با دروغسازى و كينه توزى ديرينه، دشمنى خود را نسبت به آنها آشكار مى سازند، اصحاب و ياران محمّد (ص) كه حافظين و نگهداران اسرار او هستند به خوبى مى دانند كه عموم دشمنان من، در مخالفت با من از شيطان اطاعت نمودند، و مردم را نسبت به من بى اعتنا كردند، و از هوسهاى نفسانى پيروى نموده و آخرت خود را تباه ساخته اند، بى نياز مطلق، خدا است، و اوست توفيق بخش به راه هدايت و درست.

اى پسر عبّاس! واى بر كسى كه به من ستم كرد و حقّ مرا از من بازداشت، و مقام عظيم مرا از من ربود، آنان كجا بودند آن هنگام كه من در كودكى كه هنوز نماز بر من واجب نشده بود، با رسول خدا (ص) نماز خواندم، در حالى كه آنها «بتها» را مى پرستيدند و از فرمان خدا سرپيچى مى نمودند، و افروزنده ى آتش دوزخ بودند، پس وقتى كه هنگام روى برگرداندن (از كفر) و برتافتن روها نزديك شد، از روى اكراه قبول اسلام كردند، ولى باطن آنها آميخته با كفر و نفاق بود، به طمع اينكه نور خدا را خاموش كنند، در انتظار رحلت رسول خدا (ص) بودند، و براى پايان يافتن دعوت آن حضرت دقيقه شمارى مى كردند، حرص و كينه آنها به جائى رسيد كه خواستند رسول خدا (ص) را (در مكّه) بكشند، و در «دارالنّدوه» مركز اجتماع خود براى قتل پيامبر (ص) به مشورت پرداختند.

خداوند در اين باره (در آيه 54 آل عمران) مى فرمايد: و َ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ، وَاللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ. :

«دشمنان براى نابودى اسلام نقشه كشيدند، و خداوند (نيز) چاره جوئى كرد، و خداوند بهترين چاره جويان است». و نيز مى فرمايد:

يُرِيدُونَ اَنْ يَطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأْبى اللَّهُ اِلّا اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ. :

«آنها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند، ولى خدا جز اين نمى خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران كراهت داشته باشند».

اى پسر عبّاس! پيامبر (ص) در زمان حيات خود، آنان را به وحى خدا دعوت كرد، و به آنها دستور داد كه با من مُوالات و دوستى داشته باشند، شيطان آنها را منحرف ساخت، با همان انگيزه اى كه با پدر ما حضرت آدم (ع) دشمنى نمود، به آدم (ع) حسادت ورزيد، و همين حسد به ولى خدا، او را مطرود درگاه خدا ساخت و تا ابد به لعن الهى گرفتار گشت، حسادت قريش نسبت به من، بخواست خدا هيچگونه زيانى به من نمى رساند:

اى پسر عبّاس! هر كدام از اين افراد خواستند رئيس و مُطاع باشند و دنيا به آنها و بستگانشان روكند، هواى نفس و لذّت دلبستگى به دنيا، و پيروى مردم از آنها، آنان را بر آن داشت كه حق خدا داد مرا غصب نمايند، اگر ترس آن نداشتم كه ثِقْل اَصْغَر (اهل بيت و عترت پيامبر-ص) را پشت سر اندازند، و درخت علم را قطع نمايند، و شكوفه ى دنيا، و ريسمان استوار خدا، و دژ امين الهى و فرزند رسول خدا (ص) را نابود سازند، مرگ و ملاقات با خدا براى من از شربت آبى كه تشنه مى نوشد، لذيذتر بوده، و شيرين تر از خواب خواب آلود بود، ولى صبر كردم با اينكه اندوه جانكاه در سينه ام انباشته شده، و در ذهنم وساوس جايگزين شد.

فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ. :

«پس صبر جميل مى كنم، و از خداوند در برابر آنچه شما مى گوئيد يارى مى طلبم» (يوسف- 18). و از قديم به پيامبران ظلم شد، و اولياء خدا كشته شدند، و بزودى كافران مى دانند كه عاقبت نيك و خانه ى آخرت، از آن كيست [و َسيَعَلَمَْ الْكُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ (رعد- 42).]

در اين هنگام صداى اذان بلند شد و منادى صدا زد: اَلصّلوةُ!.

حضرت على (ع) فرمود: اى پسر عبّاس!، فراموش مكن، براى من و خودت استغفار كن، خدا ما را كافى است و او نگهبان نيكوئى مى باشد، و هيچ قوّت و نيروئى جز قوّت و نيروى خداى بزرگ نيست.

ابن عباس مى گويد: از تمام شدن شب و قطع كلام امير مؤمنان على (ع) بسيار غمگين گشتم.

تصميم دوازده نفر براى اعتراض به ابوبكر

جماعتى از علماى شيعه در تأليفات خود [بعضى از دانشمندان اهل تسنّن مانند احمد بن محمد حنبلى طبرى نيز جريان اعتراض دوازده نفر را نقل كرده اند (تاريخ طبرى)- مترجم.] روايت كرده اند: هنگامى كه خلافت ابوبكر رسميّت يافت، دوازده مرد، آشكارا به ابوبكر اعتراض كردند، كه شش نفر آنها از مهاجران بودند، بنامهاى:

 

1- خالد بن سعيد بن عاص از بنى اميّه

2- سلمان فارسى

3- ابوذر غفارى

4- مقداد

5- عمّار ياسر

6- بريده ى اسلمى،

و شش نفر از انصار بودند كه عبارتند از:

1- ابوالهيثم بن تَيْهان

2- سهل بن حُنَيْف

3- عثمان بن حُنَيْف

4- خزيمة بن ثابت

5- اُبَىّ بن كعب

6- ابوايّوب انصارى.

و قتى كه ابوبكر در مسجد به بالاى منبر رفت، اين دوازده نفر با هم به مشورت پرداختند، بعضى از آنها گفتند: سوگند به خدا به سوى ابوبكر مى رويم و او را از بالاى منبر رسول خدا (ص) پائين مى آوريم، ديگران گفتند: «سوگند به خدا اگر چنين كنيد با دست خود، خود را به هلاكت افكنده ايد، با اينكه خداوند در قرآن مى فرمايد: وَ لا تُلْقُوا بِاَيْدِيكُمْ اِلَى التَّهْلُكَةِ: «و با دست خويش، خود را به هلاكت نيفكنيد» (بقره- 195)، خوب است برويم به محضر امير مؤمنان على (ع) و با او در اين باره مشورت و نظرخواهى كنيم.

نظرخواهى از على و گفتار آن حضرت

دوازده نفر مذكور به محضر امير مؤمنان على (ع) رسيدند و عرض كردند: «اى امير مؤمنان! تحقيقاً تو سزاوارترين و بهترين افراد به مقام رهبرى هستى، زيرا ما از رسول خدا (ص) شنيديم كه فرمود:

عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ 