مَعَ عَلِىٍّ، يَمِيلُ مَعَ الْحَقِّ كَيْفَ مالَ. :

«على با حق است و حق با على است، و هر جا حق بگردد، على همانجا مى گردد».

ما تصميم گرفته ايم، نزد ابوبكر برويم و او را از بالاى منبر رسول خدا (ص) به پائين آوريم، به حضور شما آمده ايم تا در اين باره با شما مشورت كنيم و نظر شما را بخواهيم و آنچه دستور دهى، همان را عمل كنيم.

امير مؤمنان على (ع) فرمود: اگر چنين كنيد، بين شما و آنها جنگى بروز مى كند، و شما همچون سرمه ى چشم يا نمك طعام (اندك) هستيد، امّت اجتماع كرده اند. سخن پيامبرشان را ترك نموده اند، و به خداوند دروغ بسته اند، من در اين باره با اهل بيت خودم مشورت كردم، آنها سفارش به سكوت كردند چرا كه به كينه توزى و دشمنى مخالفان نسبت به خدا و اهل بيت رسول خدا (ص) اطلاع داشتند.

آنها همان كينه هاى زمان جاهليت را تعقيب مى كنند و مى خواهند انتقام آن زمان را بكشند، تا اينكه فرمود:

«ولى نزد ابوبكر برويد، و آنچه را كه از پيامبر خود (در شأن من) شنيده ايد به او خبر دهيد، و او را از شبهه خارج سازيد تا اين موضوع، حجّت را بر ضدّ او نيرومندتر كند، و عقوبت او را هنگامى كه در پيشگاه خدا قرار مى گيرد رساتر نمايد، كه پيامبر خدا را نافرمانى كرده و با او مخالفت نموده است!».

آن دوازده نفر به مسجد رفتند و آن روز، روز جمعه (چهارمين روز رحلت رسول خدا (ص)) بود، اطراف منبر رسول خدا (ص) را احاطه نمودند. و قتى كه ابوبكر به منبر رفت، هر يك از آن دوازده نفر، سخنى را (به طور مستدل) به ابوبكر گفتند، و از حق و شأن على (ع) دفاع نمودند و گفتار پيامبر (ص) را در فضائل على (ع) بياد او آوردند، كه براى رعايت اختصار از ذكر آن سخنان، خوددارى شد. [اين گفتار در كتاب ناسخ التواريخ خلفا (چاپ رحلى) ص 32 تا 40 آمده است (مترجم).]

نخستين كسى كه با ابوبكر سخن گفت، خالد بن سعيد بن عاص بود، سپس بقيّه ى مهاجران، و بعد از آنها انصار، سخن گفتند.

روايت شده وقتى كه آنها از گفتار خود فارغ شدند، ابوبكر در بالاى منبر درمانده شد و جوابى خردپسند بر رد آنها نداد جز اينكه گفت: و َلّيْتُكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ، اَقِيلُونِى اَقِيلُونِى. :

«ولايت بر شما شايسته ى من نيست و من بهترين شما نيستم، بيعت خود را نسبت به من فسخ كنيد و بشكنيد».

عمر بن خطّاب فرياد زد انْزِلْ عَنْها يالُكَعْ...: «اى فرومايه! از منبر پائين بيا، وقتى كه تو قدرت پاسخگوئى به استدلالات قريش ندارى، چرا خود را در چنين مقامى قرار داده اى؟! سوگند به خدا تصميم گرفته ام تو را از اين مقام خلع كنم و آن را به «سالم» غلام آزاد شده ى حُذيفه بسپارم.

ابوبكر از منبر پائين آمد، سپس دست عمر را گرفت و او را به خانه ى خود برد، سه روز در خانه ماندند و به مسجد رسول خدا (ص) نرفتند.

كشمكش در چهارمين روز

چهارمين روز بيرون نيامدن ابوبكر و عمر از خانه ى خود بود كه «خالد بن وليد» همراه هزار مرد به در خانه ى ابوبكر آمدند و گفتند: «چرا در خانه نشسته ايد، سوگند به خدا بنى هاشم (در غياب شما) به مقام خلافت چشم دوخته اند».

از طرفى «سالم» غلام آزاد شده ى حذيفه با هزار مرد به آنجا آمد، و از سوى ديگر «معاذ» با هزار مرد آمدند، و تا «چهار هزار نفر» اجتماع كردند و شمشيرهاى خود را از غلاف بيرون كشيده بودند، در پيشاپيش آنها «عمر بن خطاب» بود، حركت كردند و ابوبكر را به مسجد آورده در مسجد توقف كردند.

عمر آغاز سخن كرد و گفت: «اى اصحاب على (ع) سوگند به خدا، اگر يكى از شما مانند ديروز سخن بگويد، آن عضو از بدنش را كه چشمانش در آن است از تنش جدا كنيم» (يعنى سرش را قطع نمائيم)

خالد بن سعيد برخاست و خطاب به عمر گفت: «اى پسر صحّاك حبشيّه! آيا به شمشيرها و بسيارى جمعيت خود ما را تهديد مى كنى؟، سوگند به خدا، شمشيرهاى ما تيزتر و جمعيّت ما از شما بيشتر است، هر چند از نظر ظاهر و تعداد، اندك هستيم ولى چون حجت خدا با ما است، بيشتر مى باشيم، سوگند به خدا اگر اطاعت از امام خود (على عليه السلام) را مقدم تر نمى دانستيم. بدون توجه به فرمان او شمشير مى كشيديم و در راه خدا با شما جهاد مى كرديم تا حق خود را گرفته و اداى وظيفه نموده باشيم».

حضرت على (ع) به خالد بن سعيد فرمود: «خداوند مقام (و دفاع) تو را شناخت، و پاداش سعى تو را پذيرفت، بنشين»، خالد نشست.

گفتار سلمان و درگيرى شديد

در اين هنگام سلمان برخاست و گفت: «اَللَّه اَكْبَرُ، اللَّه اَكْبَرُ!!» با دو گوشم از رسول خدا (ص) شنيدم، و اگر نشنيده باشم هر دو گوشم كَر باد، فرمود: «هنگامى فرارسد كه برادر و پسر عمويم با جماعتى از اصحابش در مسجد بنشينند، آنگاه گروهى از كلبهاى دوزخ به اطراف او بيايند تا او و اصحابش را بكشند!

اكنون من ترديدى ندارم آن كه پيامبر (ص) فرمود شما هستيد كه قصد كشتن على (ع) و اصحابش را داريد».

عمر وقتى كه اين گفتار را شنيد، سخت خشمگين شد و برجهيد و به سلمان حمله كرد، بى درنگ امير مؤمنان على (ع) برخاست و دست انداخت و لباس عمر را گرفت و او را فشار داد و به زمين كشيد و فرمود:

يَابْنَ الصَّحّاكِ الْحَبَشِيَّةِ لَوْلا كِتابٌ مِنَ اللَّه سَبَقَ، وَ عَهْدٌ مِنْ رِسُولِ اللَّهِ تَقَدَمَ، لَاَرَيْتُكَ اَيُّنا اَضْعَفُ ناصِراً وَ اَقَلُّ عَدَداً. :

«اى پسر صحّاك حبشيّه! اگر حكم خدا و عهد رسول خدا (ص) بر اين موضوع، مقدّم نشده بود، اكنون به تو مى فهماندم كه كداميك از ما از نظر قوّت و لشگر، پيروز هست، و كدام مغلوب مى باشد؟».

سپس على (ع) به اصحاب خود رو كرد و فرمود: «برخيزيد و برويد، خداوند شما را رحمت كند، سوگند به خدا ديگر وارد مسجد نمى شوم مگر همچون برادرانم موسى و هارون (ع)، كه بنى اسرائيل به موسى (ع) گفتند:

فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا اِنَّا هيهُنا قاعِدوُنَ. :

«تو و پروردگارت برويد و با آنها (عمالقه) بجنگيد، ما همينجا نشسته ايم» [مائده- 24.]

سوگند به خدا وارد مسجد نمى شوم مگر براى زيارت (قبر) رسول خدا، يا براى قضاوت در احكام خدا، زيرا حجّت خداوند را كه رسول خدا (ص) آن را برپا داشت، جايز نيست تعطيل كرد و مردم را در تنگناى حيرت و سرگردانى گذاشت.

سخنرانى امير مؤمنان على

محدّث بزرگ شيخ كُلَيْنى (متوفى 328 ه.ق) از ابوهيثم بن تيهان نقل مى كند روزى امير مؤمنان على (ع) در مدينه (در مسجد)، براى مردم چنين سخنرانى كرد: پس از حمد و ثنا و... فرمود: «آگاه باشيد! سوگند به خداوندى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، اگر شما علم و كمال را از معدنش بدست مى آورديد، و آب را هنگامى كه صاف و گوارا است مى آشاميديد، و نيكى را از جاى خود ذخيره مى نموديد و طريق را از راه روشنش مى گرفتيد، و حق را در جادّه ى خود مى پيموديد، راههاى نجات بر شما روشن مى شد و نشانه هاى حق آشكار مى گشت و آئين اسلام براى شما درخشان مى گرديد، آنگاه از نعمتهاى خدا بطور فراوان بهره مند مى شويد و هرگز خانواده اى از شما مسلمين، دستخوش فقر و ظلم نمى شد و حتى كفّار ذمّى در امان بودند. و لى شما راه ستمگران را پيموديد، و دنياى شما با آنه