ن خاندان خود در چند فرسخى مدينه زندگى مى كرد) وارد مدينه شد، تا از نزديك ببيند، زمام امور رهبرى بعد از رسول خدا (ص) در دست كيست؟ آن روز، روز جمعه بود، مالك وارد مسجد شد، ديد ابوبكر بر پلّه ى منبر رسول خدا (ص) ايستاده و خطبه مى خواند، وقتى اين منظره را ديد، گفت: اين شخص از طايفه ى «تَيْم؟» است؟.

گفتند: آرى.

مالك گفت: پس وصى رسول خدا (ص)، كه آن حضرت ما را به پيروى از آن وصىّ و دوستى با او امر نموده بود، كجاست؟ (يعنى على عليه السّلام كجاست؟)

مغيرة بن شُعبه گفت: تو غايب بودى و ما در اينجا حضور داشتيم، و حادثه اى بعد از حادثه اى واقع مى شود! (قبلاً حادثه ى امارت على (ع) در ميان بود و اينك امارت ديگرى)

مالك گفت: و َاللَّهِ ما حَدَثَ شَيْى ءٌ وَلكِنَّكُمْ خُنْتُمُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ :

«سوگند به خدا، هيچ امرى حادث نشده، ولى شما به خدا و رسولش، خيانت كرده ايد».

سپس نزد ابوبكر آمد و گفت: «اى ابوبكر! چرا بر منبر رسول خدا (ص) بالا رفته اى، ولى وصى رسول خدا (على عليه السلام) نشسته است؟!»

ابوبكر گفت: «اين اعرابى را كه بر پشت پاشنه ى خود ادرار مى كند، از مسجد بيرون كنيد».

عمر و خالد و قُنْفُذ، سه نفرى برخاستند، و او را لگدكوب نمودند، تا اينكه بعد از اهانت و كتك زدن، به اجبار او را از مسجد بيرون كردند.

مالك سوار بر مركب خود شد و از مدينه به سوى وطن، رهسپار گرديد، در حالى كه هنگام رفتن، اين اشعار را مى خواند:
اَطَعْنا رَسُولَ اللَّهِ ما كانَ بَيْنَنا 	  	فَياقَوْمُ ما شَأنِى وَ شَأْنَ اَبِى بَكْرِ
 اِذا ماتَ بَكْرٌ قام بَكْرٌ (عمر) مَكانَهُ 	  	فتِلْكَ وَ بَيْتُ اللَّهِ قاصِمَةُ الظَّهْرِ
يَذُبُّ وَ يَغْشاهُ الْعِثار كَاَنَّما 	  	يُجاهِدُ جَمّاً اَوْ يَقُومُ عَلى قَبْرِ
 فَلَوْقامَ بِالْأمْرِ الْوَصيىّ عَلَيْهُم 	  	 اَقَمْنا وَ لَوْ كانَ الْقِيامُ عَلى الْجَمْرِ

«ما از پيامبر (ص) تا وقتى كه در بين ما بود، اطاعت كرديم، پس اى مسلمانان! كار من و ابوبكر به كجا مى انجامد؟ (من بچه دليل با او بيعت كنم؟) وقتى كه ابوبكر مُرد، عمر بجاى او خواهد بود، سوگند به كعبه، اين موضوع، كمرشكن است، عمر از ابوبكر دفاع مى كند و لغزشهاى او را مى پوشاند، كه گوئى با جمعيّتى جهاد مى كند يا در كنار قبرى، عزا بپا كرده است! و لى اگر وصىّ پيامبر قيام كند، ما همصدا با قيام او هستيم، هر چند در روى شعله هاى آتش باشيم؟»

(در بعضى از عبارت، در مصرع اوّل شعر آخر آمده: فَلَوْطافَ فِينا مِنْ قُرَيش عِصابَةٌ: «اگر از قريشيان، جمعيّتى نيرومند در ميان ما برخيزد و براى مطالبه حق گردش كند، ما از آنها پشتيبانى مى كنيم»)

كشته شدن مالك به دست خالد بن وليد

هنگامى كه بيعت ابوبكر رسميّت يافت، و او بر مردم مسلّط گرديد، خالد بن وليد را طلبيد و به او گفت: «تو شاهد بودى كه مالك بن نُويره چه گفت و چگونه در حضور مردم به من اعتراض كرد، و اشعارى بر ضدّ ما سرود و خواند، اكنون متوجه باشد كه ما از مكر و حيله ى او در امان نيستيم، چه بسا كه آسيبى به حكومت برساند، نظر من اين است كه تو با مكر و حيله او را به قتل برسانى و همچنين آنان را كه همراه او با تو بجنگند، به قتل برسانى و زنانشان را اسير كنى، زيرا آنها مرتد شده اند و زكات نمى دهند، ترا با يك لشكر به سوى او مى فرستم».

خالد با لشگر خود، به سوى سرزمين بطاح كه مالك بن نُويره در آنجا بود حركت كردند. و قتى مالك دريافت كه لشگرى به سوى او مى آيد، اسلحه اش را برداشت و زين اسب را موزون كرد و مهياى دفاع گرديد، مالك از دلاور مردان عرب بود، كه قدرت او را مطابق قدرت صد جنگجوى سوار مى دانستند، وقتى كه خالد، فهميد كه مالك مهيّاى كارزار شده، از ترس او، از راه حيله وارد شد، و عهد و پيمان محكم با مالك بست كه من به تو امان دادم.

مالك به امان خالد اعتماد نكرد.

خالد سوگندهاى غليظ ياد كرد كه نيرنگى در كار نيست و من نظر بدى به تو ندارم.

مالك به سوگندهاى خالد، اطمينان يافت، حتّى خالد را با لشگرش مهمان خود نمود. و قتى كه چند ساعتى از شب گذشت، خالد با چند نفر از- پيروانش با كمال ناجوانمردى به درون خانه ى مالك رفتند و او را غافلگير كرده و كشتند، و در همان شب خالد با همسر مالك كه «اُمّ تميم» نام داشت همبستر شد، و سر مالك را جدا كرده بود، در ديگى گذارد، كه همان شب با آن ديگ گوشت قربانى شتر را براى وليمه ى عروس مى پختند.

عجيب اينكه خالد فرمان داد كه لشگرش از همان غذاى وليمه كه سر بريده ى مالك را در ميان آن پخته بود، بخورند!

سپس زنهاى طرفدار مالك را اسير كرد، به اتهام آنكه مرتد شده اند و از دين اسلام خارج شده اند.

مرثيه ى على در سوك مالك

و قتى كه خبر فاجعه ى قتل مالك بن نُويره به امير مؤمنان على (ع) رسيد، و از جريان

اسارت زنان حريم او آگاه شد، بسيار اندوهگين و آزرده خاطر گرديد و گفت: اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ: «همه ى ما از آنِ خدائيم و به سوى او بازگشت مى كنيم».

آنگاه اين اشعار را خطاب به خود خواند:
اِصْبِرْ قَلِيلاً فَبَعْدَ الْعُسْرِ تَيْسِيرٌ 	  	وَكُلُّ اَمْرٍ لَهُ وَقْتٌ وَ تَقْدِيرٌ
وَ لِلْمُهَيمِنِ فِى حالاتِنا نَظَرٌ 	  	وَ فَوقَ تَدْبِيرِنا لِلَّهِ تَقْدِيرٌ

«اندكى صبر كن، كه بعد از دشوارى، آسانى است، و براى هر كارى وقت و اندازه اى هست، و خداى قادر و آگاه به حالات ما توجه دارد، و بالاتر از تدبير ما، تقدير خدا است».

مؤلف گويد: ماجراى قتل مالك، توسط خالد را، راويان شيعه و سنّى نقل نموده اند. [مانند تاريخ طبرى ج 3 ص 241- تاريخ ابن اثير ج 3 ص 149- اسدالغابه ج 4 ص 295- تاريخ ابن عساكر ج 5 ص 105 (شرح در الغدير ج 7 ص 158 تا 166)- مترجم.] .

(بيت الاحزان ف 14 ب 32 د 24)

گزارش ابوقُتاده و نظر ابوبكر و عمر

ابوقُتاده ى انصارى جزء لشگر خالد بود، وقتى كه اين نيرنگ و جنايت را از خالد مشاهده كرد، بسيار آزرده شد، سوار بر اسب خود شده و با شتاب خود را به مدينه رسانيد، نزد ابوبكر رفت و همه ى جريان را بازگو نمود و سوگند ياد كرد كه از آن پس، جزء هيچ لشگرى كه امير و فرمانده ى آن خالد بن وليد باشد، نشود [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 179.]

ابوبكر گفت: «خالد به اموال و ثروت عرب، از راه فريب، دستبرد زده و با فرمان من مخالفت نموده است». و لى وقتى كه عمر بن خطاب، از جريان آگاه شد، در اين مورد با ابوبكر گفتگوى بسيار كرد و گفت: واجب است كه خالد قصاص شود.

هنگامى كه خالد به مدينه بازگشت در حالى كه پيراهن كرباسين پوشيده بود و روى آن زره ى آهنين در تن داشت و دو چوبه ى تير كمان بر دستارش نهاده بود، با اين و ضع (كه نشانه ى پيروزى و حفظ سمت فرماندهى خود بود) وارد مسجد مدينه گرديد. و قتى كه عمر او را ديد، تيرها را از سر او برگرفت و آنها را شكست و ريز ريز كرد و سپس به او گفت:

«اى دشمن جان خود، به مسلمانى تجاوز مى كنى و او را مى كشى، سپس با همسرش آميزش مى نمائى، سوگند به خدا تو را سنگسار مى كنيم.

خالد خاموش بود و سخن نمى گفت و مى پنداشت رأى ابوبكر 