نيز همان رأى عمر است، تا اينكه به خانه ابوبكر نزد ابوبكر رفت و (با نيرنگ مخصوص) عذرخواهى كرد، و ابوبكر عذر نيرنگ آلود او را پذيرفت و از قصاص او چشم پوشيد!!

خالد از خانه ابوبكر بيرون آمد و عمر كنار در مسجد در انتظار او بود، خالد به عمر گفت: «نزديك من بيا اى پسر اُمّ شمله؟».

عمر از اين تعبير و گستاخى خالد فهميد كه خالد از نزد ابوبكر، راضى بيرون آمده است، با خالد سخنى نگفت و به خانه خود رفت.

علّامه مجلسى مى گويد: سرزنش عمر از خالد، به خاطر رعايت حدود و حريم شرع و احكام اسلام نبود بلكه ناراحتى عمر از خالد به خاطر اين بود كه در زمان جاهليّت با خالد هم سوگند بود، و همين عمر، هنگامى كه فهميد سعد بن عُباده (رئيس انصار) را خالد كشته است، خالد را عفو كرد.

بعضى از راويان شيعه از ائمّه ى اهل بيت (ع) نقل كرده اند: در زمان خلافت عمر، روزى عمر در بيرون مدينه با خالد ملاقات كرد، و به خالد گفت: «تو مالك بن نُويره را كشتى؟!».

خالد گفت: آرى، بخاطر كُدورتى كه بين من و او بود، او را كشتم، در عوض سعد بن عُباده را نيز بخاطر كُدورتى كه بين تو و او بود، كشتم [جريان كشته شدن سعد بن عباده، قبلاً خاطرنشان گرديد. (مترجم).] عمر از اين سخن خرسند شد و خالد را به سينه اش چسبانيد و گفت:

أنْتَ سَيْفُ اللَّهِ وَ سَيْفُ رَسُولِهِ: «تو شمشير خدا و شمشير رسول خدا هستى؟».

جمع آورى و تنظيم قرآن

سُلَيم بن قيس، جريان سقيفه را از سلمان نقل مى كند، تا به اينجا مى رسد: وقتى كه على (ع) عذرتراشى و فريب و بى وفائى مردم را ديد، به خانه اش رفت و به جمع آورى و تنظيم آيات قرآن پرداخت، و از خانه اش بيرون نيامد، تا اينكه قرآن را تا آخر، جمع و تنظيم نمود.

قبلاً آيات قرآن در ورقها و تخته شانه گوسفند و رقعه و پارچه ها نوشته شده بود، هنگامى كه آن حضرت همه را جمع نمود و با دست خود نوشت و تنزيل و تأويل، ناسخ و منسوخ آن را مشخص كرد، در آن وقت ابوبكر براى على (ع) پيام داد كه از خانه بيرون بيا و بيعت كن.

امام على (ع) پاسخ داد: من اشتغال به جمع آورى قرآن دارم، و سوگند ياد كرده ام كه رداء بر دوش نيفكنم مگر براى نماز، تا قرآن را تأليف و تنظيم بنمايم.

ابوبكر و قوم، چند روز فرصت دادند، على (ع) قرآن را جمع و تنظيم نمود و در پارچه اى (مانند كيسه) نهاد و سرش را مهر كرد.

در روايت ديگر آمده: آن حضرت آن قرآن را برداشت و كنار قبر پيامبر (ص) آمد، آن را بر زمين نهاد، و دو ركعت نماز خواند، و بر رسول خدا (ص) سلام فرستاد، سپس مردم با ابوبكر در مسجد جمع شدند، امام على (ع) با صداى بلند، مردم را مورد خطاب قرار داد و فرمود:

اى مردم! من از آن هنگام كه رسول خدا (ص) رحلت كرد اشتغال داشتم، نخست به تجهيز جنازه ى رسول خدا (ص). و سپس به تنظيم قرآن، تا اينكه همه ى قرآن را جمع نمودم و در داخل اين كيسه است، هر آيه اى كه بر رسول خدا (ص) نازل شد، همه را ضبط كردم، هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اينكه رسول خدا (ص) آن را براى من قرائت كرد و به من املاء نمود و تأويل (معنى باطنى آن آيات) را به من تعليم نمود.

سپس على (ع) فرمود: اين اعلام براى آن است كه فردا نگوئيد، ما از اين موضوع غافل بوديم، آنگاه فرمود: «تا در روز قيامت نگوئيد كه من شما را به يارى خودم دعوت ننموده ام، و حقّ را به ياد شما نياوردم، و شما را به كتاب خدا از آغاز تا انجام آن اطلاع ندادم».

عمر گفت: «دعوت شما به قرآنى كه جمع نموده اى ما را با وجود قرآنى كه داريم بى نياز نگرداند» (ما خودمان قرآن داريم، و با وجود آن، ديگر قرآن شما ما را بى نياز نمى كند،) و در روايت ديگر آمده، عمر گفت: «قرآن را بگذار و خودت دنبال كار خود برو!».

يادآورى وصيت پيامبر و نفى عمر

امام على (ع) به مردم فرمود: رسول خدا (ص) به شما وصيت كرد كه من دو چيز گرانقدر را در ميان مى گذارم: 1- قرآن 2- عترت من كه اهل بيت من هستند، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بهشت با من ملاقات كنند، پس اگر شما قرآن را مى پذيريد، مرا نيز همراه قرآن، بپذيريد تا بين شما به آنچه كه خدا در قرآن نازل كرده، حكم كنم، چرا كه من آگاهتر از شما به همه ى قرآن از ناسخ و منسوخ و تأويل، و محكم و متشابه، و حلال و حرام قرآن مى باشم.

عمر گفت: اين قرآن را با خودت ببر، تا نه آن از تو جدا گردد و نه تو از آن جدا شوى، ما نيازى نه به آن قرآن جمع آورى شده بوسيله ى تو داريم و نه به تو نيازمنديم.

حضرت على (ع) قرآن را برداشت و به خانه ى خود بازگشت، و بر جايگاه نماز خود نشست و قرآن را در دامنش نهاد و آيات آن را مى خواند. و از چشمانش اشك مى ريخت.

ملاقات با برادر

در اين وقت برادرش عقيل به حضور على (ع) آمد، على (ع) را گريان ديد، پرسيد: چرا گريه مى كنى؟ خداوند چشم هاى ترا نگرياند.

حضرت على (ع) در پاسخ فرمود: برادرم! سوگند به خدا گريه ام در مورد قريش و طرفداران آنها است كه راه گمراهى را پيمودند و از حق روى برتافتند، و به فساد و جهالت خود بازگشتند، و به وادى اختلاف و نفاق و در بيابان سرگردانى افتادند، و براى جنگيدن با من همدست شدند، چنانكه قبلاً براى جنگيدن با رسول خدا (ص) همدست گشتند، خداوند آنها را به مجازات برساند كه رشته ى قرابت با مرا پاره كردند و حاكميّت پسر عمويم پيامبر (ص) را از دست ما بيرون بردند، آنگاه بلند گريه كرد و فرمود: اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ، و اين اشعار را به عنوان تمثيل خواند:
فَاِنْ تَسئَلِينِى كَيْفَ اَنْتَ فَاِنَّنِى 	  	صَبُورٌ عَلى رَيْبِ الزَّمانِ صَلِيبُ
يَعِزُّ عَلَىَّ اَنْ تَرى بِى كَآبَة 	  	فَيَشْمُتُ عادٌ اَو يساءُ حَبِيبٌ

«اگر از حال من بپرسى كه چگونه اى؟، مى گويم: در سختيهاى روزگار صبر مى كنم و در دشواريها بسر مى برم، بر من سخت است كه آثار اندوه در من ديده شود تا دشمن شادى كند و دوست ناراحت شود. پيامهاى ابوبكر به على و پاسخهاى آن حضرت

اينك به روايت سُليم بن قيس بازمى گرديم: سپس على (ع) وارد خانه ى خود شد، عمر به ابوبكر گفت: كسى را نزد على (ع) بفرست تا بيايد و بيعت كند، زيرا كار خلافت بدون بيعت على (ع) سامان نمى يابد، اگر او با ما بيعت كند، به او امان خواهيم داد.

ابوبكر شخصى را به نزد على (ع) فرستاد و توسط او پيام داد كه «دعوت خليفه ى رسول خدا (ص) را اجابت كن».

قاصد ابوبكر نزد على (ع) آمد و پيام او را ابلاغ كرد، على (ع) به او فرمود: شگفتا! چقدر زود رسول خدا (ص) را تكذيب كرديد، ابوبكر و اطرافيان او مى دانند كه خدا و رسول خدا (ص) غير مرا خليفه ى خود قرار نداده اند.

قاصد، گفتار على (ع) را به ابوبكر ابلاغ كرد.

ابوبكر گفت: اين بار برو و به على (ع) بگو: «دعوت امير مؤمنان (ابوبكر) را اجابت كن».

قاصد نزد على (ع) آمد و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد.

على (ع) فرمود: شگفتا! هنوز چندان از عهد رسول خدا (ص) نگذشته كه آنها فراموش نمايند، سوگند به خدا او (ابوبكر) مى داند كه اين اسم براى احدى جز من، شايستگى ندارد، همانا رسول خدا (ص) به او امر كرد كه به عنوان امير مؤمنان بر من سلام كند، و او يكى از هفت نفر ا