ت كه از طرف پيامبر (ص) به اين كار مأمور شدند، او و رفيقش (عمر) در ميان هفت نفر از رسول خدا (ص) پرسيدند: آيا اين دستور از طرف خدا و رسولش است؟!

پيامبر (ص) فرمود:

نَعَمْ حَقاً مِنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ اِنَّهُ اَمِيرُالْمؤمِنينَ وَ سَيّدُ الْمُسْلِميِنَ وَ صاحِبُ لَواءِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ يُقَعِّدُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلَى الصِّراطِ فيدخِلُ اَوْلِيائَهُ الْجَنَّةَ وَ اَعْدائَهُ النَّارَ. :

«آرى، از طرف خدا و رسولش حق است كه على (ع) امير مؤمنان و سرور مسلمين و پرچمدار افراد درخشنده و نورانى مى باشد، خداوند در روز قيامت، او را بر «پل صراط» مى نشاند، و آن حضرت دوستان خود را به سوى بهشت، و دشمنانش را به سوى دوزخ روانه مى كند».

قاصد ابوبكر، سخنان على (ع) را به ابوبكر ابلاغ نمود، آنها آن روز از دعوت آن حضرت منصرف شدند.

به نقل سُليم بن قيس، سلمان مى گويد: شب فرارسيد، حضرت على (ع)، فاطمه (س) را سوار بر مركب كرد و دست دو نفر فرزندش حسن و حسين (ع) را گرفت و به خانه هاى اصحاب رسول خدا (ص) رفت و احدى از اصحاب باقى نماند كه على (ع) نزد او نرفته باشد، آن بزرگوار، خدا را در مورد حقّ خود به ياد آنها آورد، و آنها را به نصرت و يارى، حمايت كرد، ولى جز ما چهار نفر، دعوت آن حضرت را اجابت نكرد، آن چهار نفر عبارت بودند از: سلمان، ابوذر، مقداد و زبير بن عوام، ما سرهاى خود را (به علامت ياران على عليه السلام) تراشيديم، و ايثارگرانه براى يارى آن حضرت، كمر همّت بستيم، و در ميان ما بصيرت «زُبير» در حمايت از آن بزرگوار، از ما بيشتر بود.

افروختن آتش بر درِ خانه ى فاطمه

هنگامى كه على (ع) بى وفائى مردم را دريافت، و دانست كه ياريش سرپيچى كردند، و به اطراف ابوبكر رفتند، ملازم خانه شد و از خانه بيرون نيامد.

عمر به ابوبكر گفت: چرا براى على (ع) پيام نمى فرستى تا با تو بيعت كند؟، همه ى مردم جز على (ع) و غير از آن چهار نفر، بيعت كرده اند.

ابوبكر داراى رقّت قلب و مدارا بود و در امور دقت بيشترى مى كرد، ولى عمر سخت دلتر و خشن تر، بود و زبان تند داشت.

عمر گفت: «قنفُذْ» را به سراغ على (ع) مى فرستم، زيرا قنفذ سخت دل و تندخو و بى مهر است و غلام آزاد شده مى باشد و از دودمان عدىّ بن كعب است [قُنفذ (بر وزن هدهد) از قبيله عدى، و پسر عموى عمر بوده است. (مترجم).]

ابوبكر، قُنفذ را همراه گروهى به حضور على (ع) فرستاد، قُنفذ به در خانه على (ع) آمد و اجازه ى ورود خواست، ولى على (ع) اجازه ى ورود نداد، همراهان قنفذ، نزد ابوبكر و عمر كه در مسجد با جمعى نشسته بودند آمده و گفتند: «على (ع) به ما اجازه ورود نداد».

عمر گفت: به خانه ى على (ع) برويد، اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد گرديد.

آنها به در خانه ى على (ع) آمدند و نخست اجازه ى ورود طلبيدند، فاطمه (س) كنار در آمد و فرمود: «من بر شما ممنوع كردم كه بدون اجازه وارد خانه ى من شويد» (من در زحمت هستم، به خانه ى من نيائيد.)

باز همراهان قنفذ به نزد ابوبكر و عمر بازگشتند، ولى قنفذ همانجا ماند، همراهان او جريان عدم اجازه ى فاطمه (س) را به ابوبكر و عمر ابلاغ كردند.

عمر خشمگين شد و گفت: ما را با امر زنان چه كار است؟!، سپس به اطرافيان خود گفت: هيزم جمع كنيد، آنها هيزم جمع كردند و همراه عمر، كنار درِ خانه ى زهرا (س) آمدند، و هيزمها را كنار در گذاردند، در آن وقت على (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) در آن خانه بودند، آنگاه عمر فرياد زد، كه على و فاطمه (عليهماالسلام) صداى او را شنيدند، او در فريادش مى گفت: و َاللَّهِ لَتُخْرِجُنَّ يا عَلِىُّ وَ لُتُبايِعُنَّ خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ وَ اِلّا اَضْرمْتُ عَلَيْكَ النَّارَ :

«سوگند به خدا اى على! بايد از خانه بيرون بيائى و بايد با خليفه ى رسول خدا (ابوبكر) بيعت كنى وگرنه بر خانه ى تو آتش برمى افروزم.»

فاطمه (س) به عمر فرمود: چرا با ما چنين برخورد مى كنى؟!

عمر گفت: در را باز كن، وگرنه به شما آتش مى افكنم.

فاطمه (س) فرمود: آيا از خدا نمى ترسى، و وارد خانه ى من مى شوى؟

عمر از آنجا نرفت، و از همراهان خود آتش خواست، و با آن آتش درِ خانه ى زهرا (س) را شعله ور نمود، سپس در را فشار داد و وارد خانه شد، فاطمه (س) مقابل او ايستاد، و فرياد زد:

يا اَبَتاهُ! يا رَسُولَ اللَّهِ: «اى پدر جان اى رسول خدا!»

عمر شمشير خود را كه در نيام بود بلند كرد و بر پهلوى حضرت زهرا (س) زد، ناله ى آن حضرت بلند شد يا اَبَتاهُ! (اى پدر جان!)، عمر تازيانه ى خود را بلند كرد و بر بازوى زهرا (س) زد، آن حضرت فرياد زد:

يا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ ما خَلَفَّكَ اَبُوبَكْرُ وَ عُمَرُ :

«اى رسول خدا! بنگر كه بعد از تو، ابوبكر و عمر برخورد بسيار بدى با ما نمودند».

در اين هنگام حضرت على (ع) برجهيد و گريبان عمر را گرفت و او را بر زمين كوبيد به طورى كه گردن و بينى او مجروح شد، على (ع) تصميم گرفت كه او را به قتل برساند، ناگاه به ياد وصيت پيامبر (ص) افتاد و فرمود: «اى پسر صحّاك سوگند به خداوندى كه محمّد (ص) را به مقام نبوّت كرامت بخشيد، اگر حكم خدا سبقت نگرفته بود و پيمان رسول خدا (ص) در ميان نبود، قطعاً مى دانستى كه نمى توانستى وارد خانه ى من شوى!»

عمر شخصى را به مسجد فرستاد و از ابوبكر كمك خواست.

جمعى از هواداران ابوبكر آمدند و وارد خانه ى على (ع) شدند.

ناگاه على (ع) برخاست و شمشير بدست گرفت.

قنفذ نزد ابوبكر بازگشت، از ترس اينكه على (ع) به روى آنها شمشير بكشد، چرا كه از دلاورى و رشادت على (ع) در جنگها، خبر داشت، (و جريان را به ابوبكر گزارش داد).

ابوبكر به قُنفذ گفت: به سوى خانه ى على (ع) برگرد، اگر او از خانه بيرون آمد، او را به اينجا بياور، و اگر بيرون نيامد، خانه را با كسانى كه در خانه هستند، بسوزان!».

قنفذ برگشت و با همراهانش بدون اجازه، وارد خانه على (ع) شدند، على (ع) خواست شمشيرش را بردارد، قنفذ پيش دستى كرد و شمشير را ربود... در اين هنگام فاطمه (س) به حمايت از على (ع) به ميان آمد، قنفذ تازيه اش را بلند كرد و به فاطمه (س) زد.

فَماتَتْ حِينَ ماتَتْ وَ اِنَّ فِى عَضُدِها مِثلَ الدُّمْلُجِ مِنْ ضَرْبَتِهِ. :

«وقتى كه فاطمه (س) بر اثر آن ضربت (پس از مدّتى) از دنيا رفت، آثار شديد آن تازيانه

(مانند بازوبند و دستبند) در بازوى زهرا (س) نمايان بود». [دُمْلُجْ كقُنْفُذْ شَيْى كالسُّوار «دُملُج (بر وزن هدهد) چيزى نظير دستبند است» (مجمع البحرين- دملج).]

سپس حضرت على (ع) را به اجبار نزد ابوبكر آوردند، عمر با شمشير برهنه بالاى سر على (ع) ايستاده بود، همراهان او مانند:

خالد بن وليد، ابوعبيده ى جرّاح، سالم غلام آزاد شده ى ابوحُذيفه، معاذ بن جبل، مغيرة بن شُعبه، اسيد بن حضير، بشير بن سعد و ساير مردم كه همه ى آنها اسلحه داشتند، اطراف ابوبكر را گرفته بودند.

خروش فاطمه و تصميم او بر نفرين

عيّاشى روايت كرده است (پس از بيرون بردن على (ع) از خانه) فاطمه (س) بيرون آمد و به ابوبكر رو كرد و فرمود:

«آيا مى خواهيد شوهرم را از 