دستم بگيريد و مرا بيوه كنيد، سوگند به خدا اگر دست از او برنداريد، موى سرم را پريشان مى كنم و گريبان چاك مى نمايم و كنار قبر پدرم مى روم و به درگاه خدا ناله مى كنم».

آنگاه فاطمه (س) دست حسن و حسين (ع) را گرفت و از خانه بيرون آمد تا كنار قبر پيامبر (ص) برود.

حضرت على (ع) از جريان آگاه شد و به سلمان فرمود: برو فاطمه (س) دختر محمّد (ص) را درياب (گوئى) دو طرف مدينه را مى نگرم كه بلرزه درآمده و در زمين فرومى روند، سوگند به خدا اگر فاطمه (س) موى خود را پريشان كند و گريبان چاك نمايد و كنار قبر پيامبر (ص) برود و به پيشگاه خدا ناله نمايد، ديگر مهلتى براى مردم مدينه باقى نمى ماند و زمين همه ى آنها را در كام خود فرومى برد.

سلمان با شتاب نزد فاطمه (س) آمد و عرض كرد: «اى دختر محمّد! خداوند پدرت را مايه ى رحمت جهانيان قرار داده است، به خانه بازگرد و نفرين مكن».

فاطمه (س) فرمود: اى سلمان، آنها مى خواهند على (ع) را به قتل برسانند، صبرم تمام شده، بگذار كنار قبر پدرم بروم و مويم را پريشان كنم گريبان چاك نمايم، و به درگاه پروردگار بنالم.

سلمان عرض كرد: «من ترس آن دارم، مدينه به لرزه درآيد و زمين دهان باز كند و مردم را در خود فروببرد! على (ع) مرا نزد شما فرستاده است و فرموده كه به خانه بازگردى و از نفرين نمودن منصرف شوى».

در اين هنگام حضرت زهرا (س) فرمود:

اِذاً اَرْجِعُ وَ اَصْبِرُ وَ اَسْمَعُ لَهُ و اُطِيعُ :

«در اين صورت (چون شوهرم فرموده) به خانه بازمى گردم و صبر مى كنم، و سخن آن حضرت را مى پذيرم و از او اطاعت مى كنم».

علّامه طبرسى در كتاب احتجاج نقل مى كند كه امام صادق (ع) فرمود: وقتى على (ع) را از خانه اش بيرون آوردند، تمام بانوان بنى هاشم از خانه هاى خود بيرون آمدند تا نزديك قبر رسول خدا (ص) رفتند، حضرت فاطمه (س) صدا زد: «پسر عمويم را آزاد كنيد، سوگند به خداوندى كه محمّد (ص) را به حق مبعوث نمود، اگر او را رها نكنيد، مويم را پريشان مى كنم، و پيراهن پيامبر (ص) را بر سرم مى افكنم، و در درگاه خدا ناله مى كنم، ناقه ى صالح پيغمبر در پيشگاه خدا، گرامى تر از فرزندان من نيست». [يعنى قوم گنهكار صالح (ع) ناقه ى صالح را كه معجزه ى او بود، پى كردند و كشتند، خداوند آنها را با سخت ترين مجازات، به هلاكت رساند، فرزندان من كمتر از ناقه ى صالح نيستند (ماجراى قوم ثمود و ناقه صالح و مجازات شديد آنها در قرآن در موارد متعدد از جمله در سوره ى شمش آيه 11 تا 15 آمده است)- مترجم.]

سلمان مى گويد: نزديك فاطمه (س) بودم سوگند به خدا ديدم كه پايه ى ديوارهاى مسجد رسول خدا (ص) از زمين جدا و گشوده مى شود، كه اگر كسى خواسته باشد مى تواند از آن عبور نمايد، نزديك رفتم و عرض كردم «اى بانوى بزرگوار و اى سرور من! خداوند پدرت را مايه ى رحمت جهان قرار داد، شما سبب عذاب مردم نشويد، فاطمه (س) از زمين جدا و گشوده مى شود، كه اگر كسى خواسته باشد مى تواند از آن عبور نمايد، نزديك رفتم و عرض كردم «اى بانوى بزرگوار و اى سرور من! خداوند پدرت را مايه ى رحمت جهان قرار داد، شما سبب عذاب مردم نشويد، فاطمه (س) به خانه ى خود مراجعت نمود، و شكاف مسجد بهم پيوست، بطورى كه غبار از پايه مسجد برخاست و در بينى ما رفت.

محدّث بزرگ شيخ كُلينى از امام باقر و امام صادق (ع) نقل مى كند كه فرمودند: «وقتى كه كار آن گروه آن گونه به پيش رفت، فاطمه (س) لباس عمر را گرفت و به طرف زمين كشيد و سپس فرمود: سوگند به خدا اى پسر خطاب! اگر من از آن اكراه نداشتم كه بلا به بى گناهان برسد، البتّه مى دانى كه سوگند ياد مى كردم و به خدا پناه مى بردم و به زودى خداوند خواسته ام را اجابت مى كرد». و نيز روايت شده: وقتى كه على (ع) را از خانه بيرون آوردند، فاطمه (س) پيراهن رسول خدا (ص) را بر سرش نهاد، دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفت، و نزد ابوبكر آمد و گفت: «اى ابوبكر مرا با تو چكار، كه مى خواهى فرزندانم را يتيم كنى و شوهرم را از دستم بگيرى؟، سوگند به خدا اگر درست بود، موى سرم را پريشان مى نمودم، و به درگاه خدا شيون مى كردم».

شخصى از هواداران ابوبكر، به ابوبكر گفت: «شما چه تصميمى داريد؟ آيا مى خواهيد همه ى مردم به هلاكت برسند؟!» (آنگاه على (ع) را رها كردند) على عليه السلام دست زهرا (س) را گرفت و او را به خانه برد. و در روايت ديگر آمده امام باقر (ع) فرمود: وَاللَّهِ لَوْ نَشَرتْ شَعْرَها ما تُواطُرّاً «سوگند به خدا، اگر فاطمه (س) مويش را پريشان مى كرد، همه ى مردم مى مردند».

چگونگى كشمكش بيعت گرفتن از على از نگاه ابن ابى الحديد

ابن ابى الحديد عالم معروف اهل تسنّن از كتاب «السّقيفه» جوهرى روايت مى كند، شعبى نقل كرد كه ابوبكر به عمر گفت: «خالد بن وليد» كجاست؟

عمر، خالد را نشان داد، ابوبكر به عمر و خالد گفت: با هم نزد على (ع) و زبير برويد و آنها را به اينجا بياوريد.

عمر و خالد به درِ خانه ى زهرا (س) آمدند، خالد كنار در ايستاد، و عمر وارد خانه شد، و به زُبير گفت: اين شمشير چيست كه در دست دارى؟

زبير گفت: اين شمشير را آماده كرده ام تا با على (ع) بيعت كنم.

در خانه ى جمعى از اصحاب از جمله مقداد و همه ى بنى هاشم حضور داشتند، عمر شمشير را از دست زبير ربود، و آن را روى سنگى كه در خانه بود كوبيد و شكست، سپس دست زبير را گرفت و بلند كرد و از خانه بيرون آورد، و در بيرون خانه به خالد گفت: مراقب زبير باش، خالد زبير را نگهداشت با توجه به اينكه گروه بسيارى از فرستادگان ابوبكر به عنوان حفاظت خالد و عمر، كنار در خانه اجتماع كرده بودند.

سپس عمر وارد خانه ى حضرت على (ع) شد و به على (ع) گفت: «برخيز و بيعت كن». [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 6 ص 48.]

على (ع) برنخاست و از بيعت امتناع ورزيد، عمر دست على (ع) را گرفت و گفت: برخيز، آن حضرت اطاعت نكرد، سرانجام آن حضرت را به اجبار از خانه بيرون آورد و به خالد سپرد و جمعيّت بسيارى همراه خالد بودند، عمر با همراهان، على (ع) و زبير را با اكراه و اجبار به سوى مسجد بردند، مردم از هر سو آمدند و اجتماع كردند و تماشا مى نمودند، به طورى كه كوچه هاى مدينه پر از جمعيّت شد.

فاطمه (س) وقتى كه اين گونه رفتار عمر را مشاهده كرد، با فرياد و فغان به ميان جمعيّت آمد، زنهاى بنى هاشم و زنهاى ديگر، اطراف او را گرفتند، آنگاه فاطمه (س) در كنار در خانه ايستاد و فرياد زد:

«اى ابوبكر! چقدر زود بر اهل بيت پيامبر (ص) يورش برديد و جسارت كرديد، سوگند به خدا من ديگر با عمر، سخن نمى گويم تا خداوند را ملاقات كنم».

روايت كننده مى گويد: وقتى كه على (ع) و زبير بعيت كردند، و آن فتنه ها و خروشها آرام گرفت، ابوبكر نزد فاطمه (س) رفت و از عمر شفاعت كرد، و از فاطمه (س) خواست كه عمر را ببخشد، فاطمه از عمر راضى شد. (!!) [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 6 ص 49.]

ابن ابى الحديد (پس از نقل مطلب فوق اظهار نظر كرده و) مى گويد: «به نظر من، صحيح اين است كه فاطمه (س) وقتى كه از دنيا رفت، نسبت به ابوبكر و عمر، ناراحت و (خشمگين) بود، و وصيّت كرد كه آنها در نماز بر جنازه ى 