 سوى زندان مى برد، و او با صداى بلند مى گويد: «پناه مى برم به خدا و رسولش، و به غير خدا و رسول، به هيچكس پناه نمى برم!»

امام صادق (ع) فرمود: چرا آن زن را مى زد و به زندان مى برد؟

عرض كردم: از مردم شنيدم كه پاى آن زن لغزيد و به زمين افتاد، و گفت: «اى فاطمه! خدا آنان را كه به تو ظلم كردند از رحمت خود دور سازد!» گماشتگان حكومت او را دستگير كرده و زدند.

امام صادق (ع) تا اين سخن را شنيد، از خوردن خرما دست كشيد، و گريه كرد به گونه اى كه دستمال و محاسن شريف و سينه اش از اشك چشمانش تر شد، سپس فرمود:

«اى بَشّار! برخيز با هم به مسجد سهله برويم و براى نجات و آزادى آن بانو، دعا كنيم و از خدا بخواهيم كه او را حفظ كند (تا آخر داستان).

براستى وقتى كه امام صادق (ع) با شنيدن حادثه ناگوارى كه براى يك بانوى شيعه ى فاطمه (س) رخ داده، اين گونه دگرگون مى شود، پس چگونه خواهد شد كه اگر جريان مصائب مادرش فاطمه (س) را براى او نقل كنند؟ كه ظالمى به صورت آن حضرت سيلى زد كه گوئى نگاه مى كنم به گوشواره اش كه بر اثر شدّت ضربت سيلى، شكسته و جدا شده است.

مقايسه اى با جريان كربلا

از مطالب گذشته، شدّت مصيبت و مظلوميّت امير مؤمنان على (ع) و صبر و تحمّل طاقت فرساى او روشن شد، بلكه مى توان گفت: بعضى از مصائب آن حضرت از مصيبت فرزندش امام حسين (ع) كه هر مصيبتى در مقايسه با آن كوچك است، بزرگتر بود، به عنوان نمونه:

در كتاب «نَفَسُ المَهْمُومْ» كه پيرامون وقايع عاشورا است، از طبرى نقل كرده ايم كه: شمر بن ذى الجوشن در كربلا حمله كرد و نيزه ى خود را به خيمه ى امام حسين (ع) كوبيد و فرياد زد: آتش بياوريد تا اين خيمه با اهلش را آتش بزنم، بانوان حرم صيحه زدند و از خيمه بيرون آمدند، امام حسين (ع) خطاب به شمر، فرياد زد: آتش مى طلبى تا خانه ى مرا به روى بستگانم آتش بزنى؟ خدا ترا در آتش دوزخ بسوزاند.

ابومختف (يكى از واقعه نگاران جريان كربلا) مى گويد: سليمان بن راشد از حميد بن مسلم نقل كرد كه گفت: به شمر گفتم: «عجبا، اين كار براى تو صلاح نيست، آيا مى خواهى داراى دو خصلت گردى؟ يكى اينكه مشمول عذاب الهى شوى، دوم اينكه كودكان و زنان را بكشى، آيا امير تو از كشتن مردان خشنود نمى شود؟»

شمر گفت: تو كيستى؟

گفتم: به تو خبر نمى دهم كه من كيستم، و ترسيدم كه اگر خودم را معرّفى كنم او با خبرچينى خود در نزد سلطان (ابن زياد) به من آسيب برساند.

در اين هنگام مردى كه بيشتر از من از شمر اطاعت مى كرد، يعنى «شبث بن ربعى» به پيش آمد و به شمر گفت: اى شمر! سخنى زشت تر از سخن تو نشنيده ام، و در جايگاهى بدتر از جايگاه تو قرار نگرفته ام، آيا مأمور قتل كودكان و زنان شده اى؟!

حميد بن مسلم مى گويد: گواهى مى دهم كه شمر با شنيدن اين سخن، حيا كرد، و از سوزاندن زنان و كودكان كه در خيمه بودند، متصرف گرديد.

اينك مى گويم: اين شمر با اينكه فردى احمق و تهى مغز بود و حيا نمى كرد، در اين مورد تحت تأثير سخن شبث بن رَبعى قرار گرفت و حيا كرد و از سوزاندن خيمه منصرف گرديد. و لى آن كسى كه كنار درِ خانه ى حضرت على (ع) آمد، او و اهل خانه اش را تهديد به سوزاندن خانه با اهلش نمود و گفت: «سوگند به كسى كه جانم در دست او است حتماً بايد از خانه براى بيعت بيرون بيائيد و يا خانه را بر روى شما به آتش مى كشم». [و َالَّذى نفسِى بَيَدِهِ لَتَخْرُجَنَّ اِلَى الْبَيْعَةِ، اَوْ لاحْرِقنَّ الْبَيْتَ عَلَيْكُمْ (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 6 ص 48)- مترجم.]

بعضى به او گفتند: «فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) و فرزندان رسول خدا (ص) و آثار آن حضرت در خانه است»، پس گواهى مى دهم كه او تحت تأثير اين سخن قرار نگرفت و حيا نكرد و از تصميم خود منصرف نشد، بلكه همانگونه كه گفته بود، انجام داد. و امير مؤمنان على (ع) كسى را نداشت كه از او يارى كند و از حريم او دفاع نمايد، جز اينكه طبق روايتى كه نقل شده وقتى «زُبير بن عوام» ديد حضرت على (ع) را با اكراه، كشان كشان به سوى مسجد مى برند، دست به قبضه ى شمشير برد، و فرياد زد:

اى گروه «قبيله ى بنى عبدالمطّلب!» آيا نسبت به على (ع) چنين رفتار مى شود و شما زنده هستيد، و به عمر تندى كرد و شمشير كشيد تا بر او بزند، عمر شمشير او را گرفت و بر روى سنگ كوبيد و آن را شكست.

مظلوميّت على

محدّث بزرگ ثقةالاسلام كُلَيْنى از سدير نقل مى كند كه گفت: در محضر امام باقر (ع) بوديم، سخن از جريانات بعد از رحلت رسول خدا (ص) و پريشانى و غربت حضرت على (ع) به پيش آمد، مردى از حاضران به امام باقر (ع) عرض كرد: «خدا كار تو را سامان دهد، عزّت و شوكت بنى هاشم و بسيارى جمعيّت آنها چه شد؟»

امام باقر (ع) فرمود: «از بنى هاشم كسى باقى نمانده بود! (شوكت) بنى هاشم با بودن جعفر طيّار و حمزه (ع)، موجوديّت داشت، وقتى كه جعفر و حمزه درگذشتند (و به شهادت رسيدند) بعد از آنها دو مرد ضعيف و ناتوان و تازه مسلمان عبّاس (عموى پيامبر) و عقيل (برادر على «ع») باقى ماندند، كه از آزاد شدگان (در فتح مكّه) بودند.

اَما وَاللَّهِ لَوْ اَنَّ حَمْزَةَ وَ جَعْفَراً كانا بِحَضْرَتِهُما، ما وَصَلا اِلى ما وَصَلا اِلَيْهِ، وَ لَوْ كانا شاهِدَيْهُما لَاَتْلَفا نَفْسَيْهُما.

«آگاه باش، سوگند به خدا اگر حمزه و جعفر (ع) زنده و حاضر بودند، آن دو نفر (خليفه) به آن مقام كه رسيدند، نمى رسيدند، و اگر حمزه و جعفر (ع) شاهد و ناظر بودند، آن دو نفر جان سالمى از ميان بيرون نمى بردند و خود را به هلاكت مى رساندند».

به خاطر همين تنهايى و مظلوميّت است كه نقل شده حضرت على (ع) وقتى كه به منبر مى رفت، هميشه آخرين سخنش قبل از پائين آمدن از منبر، اين بود ما زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ «از آن هنگام كه خداوند، پيامبرش را قبض روح كرد، همواره و هميشه مظلوم شدم».

مسيب بن نجبه مى گويد: روزى حضرت على (ع) خطبه مى خواند، شخصى فرياد مى زد: وا مظْلَمَتاهُ! (واى از ظلمى كه انجام شده است).

حضرت على (ع) به او فرمود: نزديك بيا، او نزديك آمد، على (ع) به او فرمود: «به اندازه ى ريگهاى بيابان و كُرك بدن حيوانات به من ظلم شده است».

عرب ديگرى عبور مى كرد و مى گفت: اى امير مؤمنان مظلوم!

حضرت به او فرمود: و َيْحَكَ وَ اَنَا مَظْلُومٌ ظُلِمْتُ عَدَدَ الْمَدَرِ وَ الْوَبَرِ.

«عزيزم! من آنچنان مورد ظلم واقع شده ام، كه مقدار آن، به اندازه ى ريگهاى بيابان و كركهاى حيوانات است». و ابوذر غفارى، امير مؤمنان على (ع) را به عنوان شيخٌ مَظْلُومٌ مُضْطَهَدٌ» (بزرگ ستمديده و سركوب شده) مى خواند. و از محدّث بزرگ كُلَينى نقل شده كه امام نهم حضرت هادى (ع) فرمود: در كنار قبر على (ع)، آن حضرت را با اين عبارت، زيارت كنيد:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِىَّ اللَّهِ، اَنْتَ اَوَّلُ مُظْلُومٍ، وَ اَوَّلُ مَنْ غُصِبَ حَقُهُ، صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ حَتَّى اَتاكَ الْيَقِينُ، فَاَشْهَدُ اَنَّكَ لَقَيْتَ اللَّهَ وَ اَنْتَ شَهِيدٌ، عَذَّبَ اللَّهُ قاتِلَكَ بِاَنْواعِ الْعَذابِ، وَ جَدَّدَ عَ