َيْهِ الْعَذابَ.

«سلام بر تو اى ولىّ خدا، تو نخستين ستمديده، و نخستين كسى هستى، كه حق او غصب شد، صبر كردى، و رضاى خدا را خواستى، تا هنگامى كه مرگ به سراغت آمد، پس گواهى مى دهم كه تو با خدا ملاقات نمودى، در حالى كه شهيد بودى، خداوند قاتل تو را به انواع عذابها، عذاب كند و عذاب را بر او تجديد نمايد». [اين زيارت به عنوان زيارت مطلقه در مفاتيح الجنان ص 636 آمده است.]

مؤلّف مى گويد: اين مطالب آهى است سوزان از سينه ى پردرد، و اندكى از مصائب جانسوز است كه صخره هاى كوه را آب مى كند.

اشعارى در سوك زهراى اطهر

و ما در اينجا اين بخش را با اشعار شيخ صالح حلّى» به پايان مى بريم كه براستى چه نيكو سروده است:
اَلْواثِبِينَ لِظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ 	  	وَ مُحَمَّدٌ مُلْقّى بِلا تَكْفِينٍ
والْقائِلِينَ لِفاطِمٍ آذَيْتنا 	  	فِى طُولِ نَوَْحٍ دائمٍ وَ حَنينٍ
وَالْقاطِعِينَ اَراكَةٍ كَيْما تَقِيل 	  	بِظِلّ اَوْراقٍ لَها وَ عُصُونٍ
وَ مُجْمِعِى حَطْبٍ عَلَى الْبَيْتِ الَّذى 	  	لَمْ يَجْتَمِعْ لَوْلاهُ شَمْلُ الدِّينِ
وَالْهاجِمِينَ عَلَى الْبَتُولِ بِبَيْتِها 	  	وَالْمُسْقِطِينَ لَها اَعَزُّ جَنِينٍ
وَالْقائِدِينَ اِمامَهُمْ بِنِجادَةٍ 	  	وَ الطُّهْرُ تَدْعُوا خَلْفَهُ بِرَنينٍ
خَلُّوا بْنُ عَمِّى اَوْ لَاكْشِفُ فِى الدُّعاءِ 	  	رَأْسِى وَ اَشْكُو لِلْإله شُجُونى
ما كانَ ناقَةُ صالِحٍ وَ فَصيِلُها 	  	بِالْفَضْلِ عِنْدَ اللَّهِ اِلّا دُونِى
وَ دَنَتْ اِلى الْقَبْرِ الشَّرِيفِ بِمُقْلَةٍ 	  	عَبْرِيٍّ وَ قَلْبٍ مُكَمَّدٍ مَحْزُونٍ
قالَتْ وَ اَظْفارُ الْمُصابِ بِقَلْبِها 	  	غَوْثاهُ قَلَّ عَلَى الْعِداةِ مُعِينى
اَبَتاهُ! هذَا السَّامِرِىُّ وَ عِجْلِهِ 	  	تَبَعاً وَ مالِّ النَّاسُ عَنْ هارُونِ
اَيُّ الرَّزايا اَتَّقى بِتَجَلِّدِىِ 	  	هُوَ فِى النَّوائِبِ مُذْحُيِيتْ قَرينِى
فَقْدِى اَبِى اَمْ عُصْبِ بَعْلِى حَقِّهِ 	  	اَمْ كَسْرِ ضِلْعِى، اَمْ سُقُوطِ جَنِينِى
اَمْ اَخْذِهُمْ اِرْثى وَ فاضِلُ نِحْلَتى 	  	اَمْ جَهْلِهمْ حَقِّى وَ قَدْ عَرَفُونى
قَهَرُوا يَتيمَيْكَ الْحُسَيْنَ وَصَنْوَهُ 	  	وَ سَئَلْتُهُمْ حَقِّى وَ قَدْ نَهَرُونى

يعنى «آنانكه در ظلم به آل محمد (ص) برجستند، در حالى كه هنوز جنازه ى پيامبر (ص) در بستر بود و كفن نشده بود. و آنانكه به فاطمه (س) گفتند: ما را با ناله و گريه طولانى، آزار مى دهى. و آنانكه درخت «اراك» را بريدند، تا دختر پيامبر (ص) در سايه ى شاخ و برگ آن ننشيند و زارى نكند. و آنانكه هيزم جمع كرده و به در خانه اى آوردند كه اگر اهل آن خانه نبود ، پراكندگى دين، جمع و سامان نمى يافت. و آنانكه به خانه ى فاطمه بتول (س) هجوم آوردند و فرزند عزيزش را ساقط نمودند. و آنانكه پيشواى خود را با شمشير حمايل كرده مى كشيدند و دختر پاك پيامبر (ص) پشت سر او ناله و زارى مى كرد. و مى فرمود: پسر عمويم را رها كنيد وگرنه موى سرم را پريشان مى كنم و اندوه هاى خود را به پيشگاه خدا به شكايت مى برم.

فضليت ناقه ى صالح پيامبر، و بچه ى آن ناقه، در نزد خدا بهتر از فضيلت من نيست بلكه كمتر است (همانگونه كه پى كنندگان ناقه صالح به عذاب سخت الهى گرفتار شدند، شما نيز آن گونه خواهيد شد).

آنگاه فاطمه (س) با چشمى گريان و قلبى سوزان و اندوهگين به قبر پيامبر (ص) نزديك شد.

در آن وقت كه چنگالهاى مصائب بر قلبش بند شده بود، فرياد كشيد و گفت: آه! آه! كه ياور ندارم تا شرّ دشمن را از خود دفع كنم، هان اى پدر! اكنون اين سامرى و گوساله اش است كه مورد پيروى مردم شده اند، و آنها از هارون (على عليه السّلام) كه به منزله ى هارون نسبت به موسى است) اعراض كردند.

اى پدر! از كدامين مصائب خود شكايت كنم، آيا از اينكه تازيانه به بدنم زدند شكايت كنم كه اثر و دردش تا آخر عمر قرين من است.

يا از فقدان و فراق پدرم بگريم، و يا از اينكه حق شوهرم، غصب شده بنالم و يا از شكسته شدن دنده ى پهلويم، يا از سقط فرزندم؟!

يا از اينكه ارث و عطاياى پدرم را چپاول كردند و يا از اينكه منكر حق من شدند و آن را نشناختند، بعد از اينكه مقام مرا (با توصيه هاى پدرم) شناخته بودند.

اى پدر! آنها دو يتيم تو حسين و حسن (ع) را مظلوم كردند، و من از آنها حقّم را مطالبه كردم، ولى آنها مرا از حقّم بازداشتند».

واقعه ى بيعت از ديدگاه مسعودى

مورّخ و دانشمند معروف «مسعودى» (على بن الحسن متوفّى 956) در كتاب «اثباة الوصيّه» مى گويد: امير مؤمنان على (ع) بعد از رحلت رسول خدا (ص) در سن 35 سالگى براى بدست گرفتن زمام رهبرى به امر خداوند برخاست. و مؤمنين از او پيروى كردند، و منافقين از او اطاعت نكردند، و مردى را براى اداره ى مقام خلافت انتخاب نمودند، و با آن كس كه خدا و رسولش او را تعيين نموده بودند مخالفت كردند.

روايت شده: عبّاس (عموى پيامبر) به حضور امير مؤمنان على (ع) آمد، رسول خدا (ص) رحلت كرده بود، به على (ع) گفت: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم.

امير مؤمنان (ع) فرمودند: مگر غير از من كسى، خواهان اين مقام است؟ چه كسى غير از ما صلاحيّت اين مقام را دارد؟

در اين هنگام گروهى از مسلمين كه «زُبير» و «ابوسفيان» (صخر بن حرب) با آنها بودند، به حضور على (ع) براى بيعت آمدند، ولى على (ع) از اين امر امتناع ورزيد (شايد بخاطر تجهيز جنازه ى رسول خدا «ص»).

مهاجران و انصار با هم اختلاف نمودند، انصار (مسلمين مدينه) گفتند: مِنّا اَميرٌ وَ مِنْكُمْ اَمِيرٌ «يك رئيس از ما انتخاب شود و يك رئيس از شما انتخاب شود». و لى گروهى از مهاجران (مسلمين مكّه و اطراف) گفتند از رسول خدا (ص) شنيديم كه فرمود: اَلْخِلافَةُ فِى قُرَيْشٍ «خلافت در دودمان قريش، خواهد بود»، سرانجام انصار تسليم مهاجران شدند، بعد از آنكه مهاجران سعد بن عُباده (رئيس انصار) را لگدكوب كرده و او را از پاى درآوردند.

عمر بن خطاب با ابوبكر بيعت كرد، و دست خود را بر دستهاى او زد، سپس به دنبال او، جمعى از اعراب و المؤلّفَةِ قُلوبهم (تازه مسلمانانى كه بعد از فتح مكّه، بر اثر تأليف قلوب آنها به اسلام گرويده بودند) كه تازه به مدينه آمده بودند، بيعت كردند، و عدّه اى نيز به پيروى از آنها با ابوبكر بيعت نمودند، اين خبر پس از آنكه على (ع) از غسل و كفن و دفن جسد مطهّر رسول خدا (ص) فارغ شد، به آن حضرت رسيد.

حضرت على (ع) با بنى هاشم كه حاضر بودند و جمعى از صحابه مانند ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار، حُذيفه و ابّى بن كعب و جماعتى در حدود چهل نفر، نماز بر جنازه ى رسول خدا (ص) خواندند.

حضرت على (ع) برخاست و براى حاضران خطبه خواند، در آن خطبه بعد از حمد و ثناى الهى فرمود:

اگر امامت در قريش قرار داده شده است، من سزاوارترين فرد به قريش هستم، و اگر در قريش قرار داده نشده پس انصار در ادّعاى خود باقى هستند. شباهت كار على به پنج پيامبر

سپس على (ع) به خانه ى خود رفت و از مردم كناره گرفت، و بعد به پيروان خود فرمود: من به پنج پيغمبر در پنج مورد، اقتدا كرد