 ام (كار من شبيه كار آنها است):

1- از حضرت نوح (ع) آنجا كه به خدا عرض كرد:

رَبِّ اِنّىِ مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ: «پروردگارا من مغلوب اين قوم (طغيانگر) شده ام، انتقام مرا از آنها بگير (قمر- 10).

2- از حضرت ابراهيم (ع) آنجا كه به مشركان فرمود: وَ اَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّه «و از شما و آنچه غير از خدا مى خوانيد كناره گيرى مى كنم» (مريم- 48).

3- از حضرت لوط (ع) آنجا كه به قوم سركش خود فرمود: لُوْ اَنَّ لِى بِكُمْ قُوَّةً اَوْ آوِى اِلى رُكْنٍ شَديدٍ «اى كاش در برابر شما، قدرتى داشتم، يا تكيه گاه و پشتيبان محكمى در اختيار من بود» (هود- 80).

4- ازموسى (ع) كه به فرعونيان گفت: فَفَررْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ «پس از شما فرار كردم هنگامى كه از شما ترسيدم» (شعراء- 21).

5- و هارون (برادر موسى) كه به موسى (ع) گفت: اِنّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِى «مردم مرا تضعيف كردند و نزديك بود كه مرا بقتل رسانند» (اعراف- 150).

سپس به جمع آورى و تنظيم قرآن پرداخت و آن را در جامه اى پيچيد، و آن را بسته و مهر نمود و به مردم فرمود: «اين كتاب خدا است كه آن را طبق امر و وصيّت پيامبر (ص) همانگونه كه نازل شده است جمع آورى نموده ام.

بعضى از حاضران گفت: «قرآن را بگذار و برو».

فرمود: «رسول خدا (ص) به شما فرمود: من در ميان شما دو يادگار گرانمايه مى گذارم، كتاب خدا و عترت من، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند» پس اگر سخن پيامبر (ص) را قبول داريد، مرا با قرآن بپذيريد، كه بر اساس دستورات قرآن بين شما حكم مى كنم.

قوم گفتند: «ما نيازى به تو و قرآن تو نداريم، اكنون آن قرآن را بردار و ببر و از آن جدا نشو».

حضرت على (ع) از قوم، روى گردانيد و به خانه اش رفت، و شيعيان او نيز خانه نشين شدند، زيرا رسول خدا (ص) از آنها پيمان گرفته بود كه چنين كنند. و لى آن قوم، دست نكشيدند، به خانه على (ع) هجوم آوردند و در خانه اش را سوزاندند و آن حضرت را با اجبار به سوى مسجد بردند، و فاطمه (س) را در كنار در خانه، در فشار قرار دادند بطورى كه فرزندش محسن، سقط گرديد.

به على (ع) گفتند: بيعت كن، او بيعت نكرد و گفت: بيعت نمى كنم، گفتند: اگر بيعت نكنى ترا مى كشيم.

فرمود: اگر مرا بكشيد، من بنده ى خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم، دستش را باز كردند ولى آن حضرت دستش را بست، باز كردن دست او بر آنها سخت شد، در حالى كه دستش بسته بود، (دست ابوبكر را) بر دست او ماليدند.

دو معجزه ى تكان دهنده!

مسعودى در ادامه ى سخن مى گويد: سپس بعد از چند روز، حضرت على (ع) يكى از آن افراد (ابوبكر) را ديد و او را به ياد خدا آورد، و ايّام خدا را به ياد او انداخت، و به او فرمود: «آيا مى خواهى بين تو و پيامبر (ص) جمع كنم، تا ترا امر و نهى كند!».

او گفت: آرى، با هم به سوى مسجد قُبا رفتند، رسول خدا (ص) را به او نشان داد كه در مسجد نشسته بود، رسول خدا (ص) به او فرمود: «اى فلانى! اين گونه با من پيمان بسته اى كه امر رهبرى را به على (ع) واگذار كنى، امير مؤمنان، على (ع) است!».

او همراه على (ع) بازگشت، و تصميم گرفت كه امر خلافت را به على (ع) تسليم نمايد، ولى رفيقش نگذاشت! و گفت: اين سحرِ آشكار است و جادوى معروف بنى هاشم است مگر فراموش كرده اى كه من و تو در نزد ابن ابى كبشه پيامبر (ص) بوديم به دو درخت امر كرد، آنها بهم چسبيدند، و در پشت آن درختها قضاى حاجت كرد، سپس به آن درختها امر كرد و آنها از همديگر جدا شدند و به حال اول بازگشتند؟!!

اوّلى پاسخ داد اكنون كه تو اين جريان را به ياد من آوردى، من نيز به ياد جريان ديگرى افتادم و آن اينكه: من و او (پيامبر) در غار (صور) پنهان شده بودم، او دستش را به صورتم كشيد، سپس با پاى خود اشاره كرد، دريائى را به من نشان داد، سپس جعفر (طيّار) و اصحابش را به من نشان داد كه سوار بر كشتى هستند و در دريا سير مى كنند!

او از گفتار رفيقش، تحت تأثير قرار گرفت و از تصميم خود مبنى بر تسليم امر خلافت به على (ع) منصرف شد، سپس تصميم بر قتل على (ع) گرفتند و همديگر را به اين كار توصيّه نمودند و وعده به همديگر دادند، و خالد بن وليد را مأمور قتل كردند.

اسماء بنت عُميس از جريان آگاه شد و به امير مؤمنان على (ع) جريان را گزارش داد، به اين ترتيب كه كنيز اسماء به دستور او به سوى خانه ى على (ع) آمد و دو طرف در خانه را گرفت و اين آيه را بلند خواند:

اِنَّ الْمَلأَ يَاْتَمِرُونَ بِكَ لَيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ اِنّىِ لَكَ مِنَ النّاصِحينَ. :

«اين جمعيّت براى كشتنت به مشورت نشسته اند، فوراً از شهر خارج شو كه من از خيرخواهان توأم». [آيه ى فوق (قصص- 20) مربوط به مؤمن آل فرعون است كه مخفيانه به موسى (ع) ايمان آورد بود، و مخفيانه براى موسى (ع) پيام فرستاد كه از شهر بيرون برو كه فرعونيان تصميم كشتن ترا دارند، كنيز اسماء بنت عميس، با خواندن اين آيه، على (ع) را از جريان پشت پرده خبر داد.]

خالد، شمشير خود را زير لباسش پنهان كرد، و طرح قتل از اين قرار بود كه وقتى امام جماعتشان سلام نماز را داد، هماندم خالد برخيزد و على (ع) را در مسجد بكشد.

جنب و جوش خالد در نماز موجب شد كه مردم خيال كردند كه سهوى در نماز براى او پيش آمده است، ولى امام جماعت قبل از آخرين سلام نماز گفت: لا تَفْعَلَنَّ خالِدُ ما اَمَرْتُ بِهِ «اى خالد آنچه را كه به آن امر كردم، البتّه انجام مده! (كه شرح آن خاطرنشان مى شود) ضميمه هفتم : دعاهاى منسوب به حضرت فاطمه عليهاالسلام براى روزهاى هفته
دعاى روز شنبه
اللهم افتح لنا خزائن رحمتك ، و هب لنا اللهم لا تعذبنا بعدها فى الدنيا و الاخرة ، و ارزقنا من فضلك الواسع رزقا حلالا طيبا، و لا تحوجنا و لا تفقرنا الى احد سواك ، و زدنا لك شكرا، و اليك فقرا و فاقة ، و بك عمن سواك غنا و تعففا.
اللهم وسع علينا فى الدنيا؛ اللهم انا نعوذ بك اءن تزوى وجهك عنا فى حال و نحن نرغب اليك فيه ؛ اللهم صل على محمد و آل محمد، و اءعطنا ما تحبت و اجعله لنا قوة فيما تحب ، يا اءرحم الراحمين (1225)
ترجمه : پروردگارا! گنجهاى رحمتت را به روى ما بگشا، و ما را مشمول رحمتت قرار ده ، رحمتى كه بعد از آن ، در دنيا و آخرت عذابمان ننمايى ، و از فضل وسيعت ما را از غير روزى پاك و حلال بهره مند گردان ، و ما را محتاج و نيازمند و فقير درگاه كسى غير از خودت قرار مده ، و شكرگزارى ما را نسبت به خودت ، فقر و نيازمان را به خودت افزون فرما، تا از غير تو بى نياز و خويشتن دار باشيم .
خدايا! گشايش در دنيا را به ما عطا فرما، پروردگارا! به تو پناه مى بريم از اينكه ما را از ديدارت منع و مانع گردى كه ما در همه حال به تو و ديدار تو رغبت داريم .
پروردگارا! بر محمد و خاندان و محمد درود فرست ، و از آنچه دوست دارى به ما عطا فرما، و آن را براى ما موجب نيرو و قوتى در آنچه كه دوست دارى قرار ده ، اى برترين رحم كنندگان !
دعاى روز يك شنبه
اللهم اجعل اول يومى هذا فلاحا و آخره نجاحا و اوسطه صلاحا، اللهم صل على محمد و آل محمد، و اجعلنا ممن ا