اكم شام كرد، و در زمان خلافت عمر، از آن مقام عزل شد، و سرانجام در همان زمان در سرزمين «حمص» از دنيا رفت (اسدالغابه ج 4)] مترجم. براى اين كار، مناسب است.

آنگاه آن دو نفر، به دنبال خالد فرستادند و خالد نزد آنها آمد، آنها به او گفتند: مى خواهيم ترا براى يك امر بزرگ مأمور كنيم!

خالد: اِحْمَلُونى عَلى ما شِئْتُمْ وَلَوْ عَلى قَتْلِ عَلِىّ بْنِ اَبِيطالِبٍ: «هر چه مى خواهيد مرا به آن تكليف كنيد، گرچه قتل على (ع) باشد آماده ام».

ابوبكر و عمر: نظر ما همين است.

خالد: هرگونه كه تصويب كنيد انجام مى دهم، چگونه او را بكشم؟

ابوبكر: در مسجد حاضر شو، و در نماز جماعت كنار على (ع) بنشين و با او نماز بخوان، وقتى كه من (كه امام جماعت هستم) سلام آخر نماز را دادم، برخيز و گردن على (ع) را بزن!

خالد: بسيار خوب، همين كار را انجام مى دهم ، اسماء دختر عُميس كه همسر ابوبكر بود (و در باطن از دوستان اهل بيت) اين سخن را شنيد، و به كنيز خود گفت: به خانه ى على و فاطمه (ع) برو و سلام مرا به آنها برسان و به على (ع) بگو:

اِنَّ الْمَلَأ يَأتَمِرُون بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فاخْرُجْ اِنِّى لَكَ مِنَ النَّاصحِينَ. :

«اين جمعيّت براى كشتنت به مشورت نشسته اند، فوراً از شهر بيرون برو كه من از خيرخواهان تو هستم» (قصص 20)

امير مؤمنان (ع) به كنيز فرمود: به اسماء بگو: اِنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يُرِيدوُنَ: «خداوند بين آنها و مقصودشان، مانع مى شود». يعنى آنها را بر اين كار موفق نخواهد كرد.

سپس على (ع) از خانه بيرون آمد و به قصد شركت در نماز جماعت به مسجد رفت و در صف نشست، و خالد بن وليد نيز آمد و در حالى كه شمشير همراهش بود در كنار على (ع) نشست، نماز شروع شد هنگامى كه ابوبكر براى تشهد نماز نشست (گويا نماز صبح بود) از تصميم خود پشيمان شد و ترسيد كه فتنه و آشوبى رخ دهد با توجه به شناختى كه به على (ع) در مورد شجاعت و دلاورى او داشت، چنان مضطرب و پريشان شد و حيران بود كه آيا سلام نماز را بگويد يا نه؟ كه مردم گمان كردند او دستخوش سهو و اشتباه شده است، كه ناگهان متوجه خالد شد و گفت: لا تَفْعَلَنّ ما اَمَرْتُك: «آنچه را به تو دستور دادم، البته انجام نده». سپس گفت: اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّه وَ بَرَكاتُه.

امير مؤمنان على (ع) به خالد فرمود: چه دستورى به تو داده بود؟

خالد گفت: به من دستور داده بود كه گردنت را بزنم.

على (ع) فرمود: آيا اين دستور را اجرا مى كردى؟

خالد گفت: سوگند به خدا اگر او قبل از سلام نماز، مرا نهى نمى كرد ترا مى كشتم.

در اين هنگام على (ع) تكان سختى به خالد داد، به زمين خورد، مردم اطراف على (ع) را گرفتند كه خالد را رها كند، عمر گفت: به خداى كعبه خالد را مى كشد.

مردم به على (ع) عرض كردند: ترا به صاحب اين قبر (پيامبر) سوگند مى دهيم، خالد را رها كن، آنگاه حضرت، او را رها كرد. و از ابوذر غفارى نقل شده كه گفت: حضرت على (ع) گلوى خالد را با دو انگشت اشاره و وسطى، گرفت، آنچنان فشار داد كه خالد نعره كشيد، مردم ترسيدند و هر كس در فكر خود بود، و در اين هنگام خالد لباس خود را پليد كرد و پاهاى خود را به رها مى زد و هيچگونه سخنى نمى گفت:

ابوبكر به عمر گفت: اين است نتيجه ى مشورت واژگونه اى كه با تو كردم، گوئى حادثه ى امروز را مى ديدم، و از خدا شكر مى كنم كه ما را سلامت داشت.

هر كس كه نزديك مى شد تا خالد را از چنگ نيرومند على (ع) نجات دهد، نگاه تند على (ع) آنچنان او را وحشتزده مى كرد كه برمى گشت، ابوبكر عمر را نزد عبّاس (عموى پيامبر) فرستاد، عباس آمد و شفاعت كرد و على (ع) را سوگند داد و گفت: ترا به حق اين قبر (اشاره به قبر پيامبر) و صاحبش و به حق فرزندانت و به حق مادرشان ، خالد را رها كن.

آنگاه على (ع) خالد را رها ساخت.

عباس بين دو چشم على (ع) را بوسيد. و در روايت ديگر آمده: سپس على (ع) گريبان عمر را گرفت و فرمود: «اى پسر صحّاك حبشيّه، اگر حكم خدا و عهد پيامبر (ص) نبود، مى دانستى كه كداميك از ما ضعيفتر و كمتر بوديم.

حاضران، ميانجيگرى كردند و عمر را از دست على (ع) رها ساختند، در اين هنگام عباس نزد ابوبكر رفت و گفت: «سوگند به خدا اگر على (ع) را مى كشتيد، يك نفر از دودمان تَيْم را نمى گذاشتيم كه زنده بماند.

پاسخ استاد ابن ابى الحديد به سؤالهاى وى

علّامه ى مجلسى در بحار از دانشمند معروف اهل تسنّن ابن ابى الحديد، نقل مى كند كه گفت: من از استاد خود «ابوجعفر نقيب» پرسيدم: «من از كارهاى على (ع) در شگفتم كه در اين مدّت طولانى بعد از رسول خدا (حدود 23 سال) چگونه از نيرنگ دشمنان، زنده ماند، و آنها فرصت نيافتند تا با مَكر و حيله او را بكشند با آنهمه جگرهاى سوخته كه از دست على (ع) داشتند؟!

استاد در پاسخ گفت: اگر على (ع) صبر و تحمل و فروتنى نمى كرد، و گوشه گيرى را برنمى گزيد، او را مى كشتند، ولى او با سرگرم شدن به عبادت و نماز و قرائت قرآن، خود را از روش سابق، بازداشت، و شمشير را فراموش كرد و همواره مانند كسى بود كه در انتظار فرصت به سر مى برد صبر كرد و در بيابانها به گردش و سياحت پرداخت، و به كنار كوهها مى رفت و مانند ساير مردم در مسير اطاعت خلفاء درآمد، از اين رو دشمنان دست از او كشيدند، و او را فراموش كردند. و انگهى هيچكس قدرت نداشت كه آن حضرت را بكشد مگر اينكه از سوى خلفاء اذن بگيرد، و يا رضايت باطنى آنها را بدست آورده باشد، و چون متصدّيان امر، انگيزه اى براى قتل على (ع) نداشتند، ناگزير از او دست كشيدند وگرنه او را مى كشتند، و از سوى ديگر، اَجَل (پايان عمر) خود حلقه ى محكم و استوار، و قلعه ى محكم و خلل ناپذير است، تا اجل فرانرسد كسى كشته نمى شود.

سپس در مورد جريان مأموريت خالد، از استاد سؤال كردم كه آيا صحيح است كه ابوبكر او را مأمور قتل على (ع) نمود؟

ابوجعفر نقيب در پاسخ گفت: عدّه اى از علويَّين، اين داستان را نقل كرده اند، و نيز نقل كرده اند كه مردى بنزد «زفر بن هذيل» شاگرد ابوحنيفه رفت و پرسيد: اين حكم چگونه است كه ابوحنيفه مى گويد: براى انسان نمازگذار روا است كه قبل از اسلام از نماز بيرون آيد، مانند اينكه قبل از سلام نماز، سخن بگويد و فعل كثير انجام دهد يا حدث از او حادث گردد؟!

زفر گفت: جايز است، چنانكه ابوبكر هنگام تشهّد، قبل از سلام، سخن گفت.

آن مرد پرسيد: ابوبكر قبل از سلام چه سخنى گفت؟!

زفر در پاسخ گفت: براى مثل تو روا نيست كه چنين سؤالى را طرح كنى.

او مكرر پرسيد و اصرار كرد، سرانجام زفر به حاضران گفت: «اين مرد را بيرون كنيد كه من گمان دارم او از اصحاب ابوالخطّاب باشد».

ابن ابى الحديد مى گويد: از استاد نقيب پرسيدم: نظر شما در اين باره چيست؟ آيا ابوبكر چنين دستورى به خالد داده يا نه؟

نقيب گفت: من بعيد مى دانم، ولى فرقه ى اماميّه (شيعه) آن را روايت كرده اند.

نامه ى كوبنده ى على به ابوبكر

در كتاب احتجاج طبرسى (ج 1 ص 127) آمده: هنگامى كه به حضرت على (ع) خبر رسيد كه ابوبكر «فدك» را از حضرت زهرا (س) گرفته و كارگزاران فاطمه (س) را از فدك بيرون ن