موده است، نامه ى كوبنده ى زير را براى ابوبكر فرستاد، كه ترجمه اش چنين است [فرازهائى از نامه، در نهج البلاغه خطبه 5 آمده است (مترجم).]:

امواج آشوب و فتنه انگيزى را با سينه هاى كشتى هاى نجات بشكافيد، تاجهاى فخرفروشى و نخوت مردم خودپسند را با محدود كردن افراد حيله گر و هوى پرست فروگذاريد، و از مبدء فيض و نور، اكتساب كرده و تنها به سوى او متوجه باشيد، ميراث نفوس پاك را به خودشان واگذاريد، از محيط جهل و غفلت و حيرت بيرون آئيد، گويا با

چشم خود مى بينيم كه شماها چون شتر چشم بسته كه به دور آسياب مى گردد، متحيّر و سرگردان قدم مى زنيد.

سوگند به خدا اگر مأذون بودم سرهاى شما را مانند درو كردن محصول رسيده، با داسهاى بُرنده و تيز و آهنين از تن جدا مى كردم، و مى شكافتم از كاسه هاى سرهاى دليران شما به آن گونه اى كه چشمهاى شما مجروح گشته و همه متوحش و حيران شويد، من همان شخص هستم كه جمعيتهاى انبوه را پراكنده مى كرد، لشگرها را نابود مى ساختم، تشكيلات و نظام شما را بر هم مى زدم، من پيوسته در ميدانهاى جنگ مشغول نبرد بودم و شما در خانه هاى خود معتكف مى شديد.

من تا ديروز شب و روز ملازم پيغمبر خدا بودم و همه ى شماها از اعمال و رفتار من آگاه بوده و مقام مرا تصديق داشتيد و بجان پدرم سوگند كه شما راضى نمى شويد از اينكه نبوّت و خلافت در خانواده ى ما جمع بشود، هنوز كينه هاى جنگ بَدر و اُحُد را فراموش نكرده ايد.

سوگند به خدا: اگر به شما بگويم آنچه از جانب پروردگار توانا درباره ى شما مقدّر و نوشته شده است، قطعاً از شدّت اضطراب، استخوانهاى دنده هاى شما چون تداخل دندانهاى پرگار آسياب در داخل بدن شما فروخواهد رفت.

من اگر حرف بزنم مى گوئيد حسادت مى ورزم، و اگر ساكت شوم خواهيد گفت كه على بن ابى طالب از مرگ مى ترسد، هيهات، هيهات، اشتياق من به مرگ بيشتر از علاقه ى يك بچّه ى شيرخوار به پستان مادر است.

من بودم كه شربت مرگ را به افراد دشمن مى چشانيدم، من بودم كه در معركه ها، مرگ را استقبال كردم و كوچكترين ترس و هراسى از مرگ نداشتم، من بودم كه در داخل شبهاى تيره، پرچمهاى دشمنان را سرنگون مى ساختم، من بودم كه گرفتگى و اندوه را از خاطر مبارك رسول خدا (ص) برطرف مى نمودم. و هرگاه مجاز بودم مى گفتم آنچه را كه خداوند درباره ى شما نازل فرموده، و من مى دانم، همانند ريسمان چاه عميق به لرزه مى افتاديد و حيران و سرگردان در بيابان، راه مى رفتيد. و لى من در اين امر، مسامحه كردم، و زندگى را بر خود ساده و آسان مى گيرم، تا با دست تُهى و بريده از لذّات دنيوى، و با دل پاك و خالى از تيرگيها، پروردگار جهان را ملاقات كنم، و بدانيد كه حقيقت دنياى شما همانند ابرى است كه در هوا بلند شده و در بالاى سر مردم، پهن و ضخيم گشته و سپس پراكنده و نابود مى شود. و زود باشد كه گرفتگى و غبار از مقابل چشمهاى شما برطرف شده و نتائج سوء اعمال خودتان را ببينيد و دانه هاى تلخى را كه كاشته ايد به صورت سموم كشنده و هلاك كننده درو كنيد و بدانيد كه خداوند بهترين حاكم است، و رسول گرامى او، بزرگترين خصم شماها خواهد بود، و سرزمين قيامت، بازداشتگاه شماها است، خداوند شما را از رحمت خود دور ساخته و با هلاكت و عذاب قرين سازد، وَالسَلامُ عَلى مَنْ اِتَّبَعَ الْهُدى: سلام بر راهيان راه هدايت!.

واكنش ابوبكر در برابر نامه ى على

و قتى كه ابوبكر نامه ى حضرت على (ع) را خواند، بسيار پريشان و وحشتزده شد و گفت: عجبا! براستى چقدر على (ع) روى جرئت و جسارت به من نشان داده است؟! (آنگاه جريان را با مهاجران و انصار در ميان گذاشت و خطاب به آنها) گفت:

اى مهاجران و انصار! مگر من در مورد مسأله ى «فدك» با شما مشورت نكردم؟ آيا شما نگفتيد كه پيامبران، ميراثى از خود به يادگار نمى گذارند؟ و آيا شما اظهار نكرديد كه لازم است عوائد فدك در تجهيزات و حفظ مرزها و براى منافع عمومى مسلمين مصرف گردد؟!

البته من نيز رأى شما را پذيرفتم و تصويب كردم، ولى على بن ابيطالب (ع) با اين رأى مخالفت كرده و همانند برق درخشنده و غرّش رعد، تهديد مى كند، او با اصل خلافت من مخالفت است، در صورتى كه من مى خواستم استعفا بدهم، ولى شما نپذيرفتيد.

من از همان روز اوّل مخالفت، رو در روئى با على (ع) را دوست نداشتم. و از ستيز و جدال با او گريزان بودم و هستم.

اعتراض شديد عمر به ابوبكر

عمر بن خطاب از اين سخن، به شدّت عصبانى شد و خطاب به ابوبكر گفت: تو غير از اين گفتار، هيچ سخنى را نمى توانى بگوئى، تو فرزند كسى هستى كه در جنگها پيشقدم نبود، و در روزگار سختى و قحطى، سخاوت و بخشندگى نداشت، سُبْحانَ اللَّه! چقدر ترسو و ضعيف هستى و قلب كوچك دارى؟!

من آب گوارا و زلالى را در اختيار تو نهادم، ولى تو حاضر نيستى از آن بهره مند شوى، و نمى توانى از اين آب صاف، رفع تشنگى نموده و سيراب گردى، من گردنهاى گردنكشان را در مقابل تو خاضع و خم كردم و افراد روشنفكر و سياستمدار و باتجربه را به اطراف تو جمع نمودم، اگر اقدامات و تلاش من نبود، هرگز چنين موفقيّتى نصيب تو نمى شد و مسلّماً على پسر ابوطالب استخوانهاى ترا خورد مى كرد.

خدا را شكر كن كه چنين نعمت مهمى (مقام رهبرى) بوسيله ى من براى تو فراهم شده است، البتّه كسى كه بر منبر رسول خدا (ص) و بجاى او مى نشيند، بايد پيوسته سپاسگزار خدا باشد.

اين على پسر ابوطالب است كه همچون سنگ سخت، تا شكسته نشود آب از آن منفجر نمى گردد، و مانند (اَلْعَياذُ بِاللَّه) مار خطرناكى است كه بدون افسون و نيرنگ، رام نمى شود، و مثل درخت تلخى است كه هر چه آن را با عسل بياميزند، ميوه ى شيرين نمى دهد، او شجاعان قريش را كشت، و گردنكشان را سركوب كرد، در عين حال مطمئن باش، و از تهديدات او وحشت نكن، و از رعد و برق او، دل ملرزان، من قبل از آنكه او به تو آسيبى برساند، كارش را مى سازم و مانع سر راهش مى شوم.

سه عامل موفقيّت ما!

ابوبكر به عمر گفت: اين گزافه گوئيهاى خود را كنار بگذار، سوگند به خدا اگر على (ع) بخواهد ما را با دست چپ خود مى كشد بى آنكه به دست راستش نياز داشته باشد، و آنچه كه باعث موفقيت ما مى شود سه عامل است:

1- او تنها است و يار و ياورى ندارد.

2- او مقيّد است كه مطابق وصيّت رسول خدا (ص) عمل كند، و نمى خواهد بر خلاف وصيّت او با ما رفتار نمايد.

3- هر كدام از قبائل و تيره هاى عرب بخاطر كشته شدن بستگانشان بدست او، با او كينه و عداوت دارند، و به طور طبيعى نمى توانند با او روابط مهرانگيز برقرار سازند.

اگر اين امور نبود، امر خلافت براى او قطعى مى شد، و مخالفت ما بى اثر بود.

اى پسر خطّاب! خوب دقّت كن كه على پسر ابوطالب، همانگونه كه در نامه اش نوشته، دلبستگى به اين دنيا ندارد و همانگونه كه ما از مرگ، هراسان و گريزان هستيم، او از زندگى دنيا گريزان است و چنين آدمى را از مرگ چه باك؟ (تا آخر...) [ترجمه احتجاج طبرسى ج 1 ص 272- 277.]

نگاهى به خطبه ى حضرت زهرا

در كتاب احتجاج طبرسى از عبداللَّه بن حسن نقل شده كه او از پدران بزرگوارش نق