نى و بى ياورى خود را احسان نمود، به ابوبكر فرمود: سوگند به خدا تو را نفرين مى كنم.

ابوبكر گفت: سوگند به خدا من براى تو دعاى خير مى كنم.

فاطمه (س) فرمود: سوگند به خدا از اين پس هرگز با تو سخن نمى گويم.

ابوبكر گفت: سوگند به خدا هرگز از تو دورى نمى كنم.

اگر ترك اعتراض اصحاب بر ابوبكر، دليل اين باشد كه منع ابوبكر از ارث فاطمه (س) صحيح است، بنابراين بايد گفت: فاطمه (س) نيز (كه كسى بر او اعتراض نكرد) در مطالبه ى حق خود، راه صحيح را مى پيمود، و كمترين چيزى كه در اين راستا بر مردم لازم بود اين بود كه اگر فاطمه (س) ناآگاه است، راه صحيح را به او بشناسانند و اگر فراموش كرده، به او يادآورى نمايند، و اگر (اَلْعَياذُ باللَّه) هذيان مى گويد و يا بيراهه مى رود و يا پيوند خويشاوندى را، قطع مى كند او را با اعتراض خود، به راه راست بياورند.

نتيجه اينكه: اگر كسى (فرضاً) بر آن دو نفر اعتراض و انكار نكرد، بر فاطمه (س) نيز هيچكس انكار و اعتراض نكرد، و اين مطلب با هم مساوى و معارض بوده و نمى توان به هيچيك از آن استدلال نمود (دقّت كنيد!).

در اين صورت به اصل قانون ارث و حكم خدا در مسأله ى ميراث، مراجعه مى كنيم كه براى ما و شما همين مراجعه به اصل، بهتر و سزاوارتر است.

يك سؤال دقيق!

سپس جاحظ (دانشمند نامبرده) در ادامه ى سخن مى گويد:

اگر كسى سؤال كند: چگونه مى توان گفت كه ابوبكر به فاطمه (س) آزار رسانيد ، در صورتى كه هر چه فاطمه (س) به ابوبكر، تندى مى كرد و با گفتار خشن با ابوبكر سخن مى گفت، ابوبكر با كمال نرمش جواب مى داد، مثلاً فاطمه (س) به او مى فرمود: من از اين پس هرگز با تو سخن نمى گويم، ابوبكر در پاسخ مى گفت: من هرگز از تو دورى نمى كنم، فاطمه (س) مى فرمود: ترا نفرين مى كنم، ابوبكر در جواب مى گفت: من براى تو دعاى خير مى كنم، به اين ترتيب ابوبكر در دارالخلافه در حضور قريش، در برابر خشونت فاطمه (س) تحمّل كرد، و هيبت و شكوه خلافت، او را از نرمش بازنداشت، با اينكه مقام خلافت به اُبّهت و هيبت، محتاجتر است و چه بسا بر خليفه واجب است كه با قاطعيّت حريم باعظمت مقام خلافت را حفظ كند و از شكستن اين حريم جلوگيرى نمايد. و لى ابوبكر ملاحظه ى حريم نكرد، تا فاطمه (س) را نرنجاند، بلكه با كمال نرمش، سخن گفت تا مقام و احترام فاطمه (س) را حفظ نمايد، آنجا كه خطاب به فاطمه (س) گفت: «در شرائط نياز و بى نيازى هيچكس نزد من عزيزتر از تو نيست، ولى (چه كنم) كه از پيامبر (ص) شنيده ام مى فرمايد: ما گروه پيامبران، ارث نمى گذاريم، بلكه آنچه از ما باقى ماند صدقه است.

پاسخ به سؤال فوق

جاحظ پس از طرح سؤال فوق، مى گويد: در پاسخ مى گوئيم:

نرمش و ملاطفت، دليل بر دورى از ظلم، و پاكى از تعدّى و تجاوز نيست، و چه بسا اتّفاق مى افتد كه ظالم و فريبكار، از راه مكر و فريب (و مظلوم نمايى) وارد مى شود، بويژه اگر زيرك و عاقل باشد با كلمات زيبا و واژه هاى نرم، سخن خود را مطرح مى كند، و خود را عادل و با انصاف جلوه داده و خويش را از امور پيش آمده، اندوهگين نشان مى دهد (پايان سؤال و جواب جاحظ). [مترجم گويد: درست است كه ابوبكر در بسيارى از موارد، با نرمش، و ملاطفت برخورد كرد، ولى سخن او بعد از خطبه حضرت زهرا (س) (كه قبلاً ذكر شد) بسيار تند و خشن است، و اگر گفتار ابوبكر را در مجموع بررسى كنيم، كلمات خشن و توهين آميز و ناروا، بسيار دارد.]

پاسخ جالب عثمان به عايشه

دو مورّخ شهير، طَبَرى و ثَقَفى در تاريخ خود روايت مى كنند: در زمان خلافت عثمان، عايشه نزد عثمان آمد و گفت: «عطائى را كه پدرم ابوبكر، و بعد از او عمر، به من مى دادند، تو نيز به من بده».

عثمان گفت: ابوبكر و عمر مطابق ميل خود به تو چيزى مى دادند، ولى من در كتاب و سنّت چيزى نيافتم كه به تو عطائى (استثنائى) بدهم، من چنين كارى نمى كنم.

عايشه گفت: «پس ميراث مرا كه از رسول خدا (ص) به من رسيده، به من بده».

عثمان گفت: مگر فراموش كرده اى كه فاطمه (س) نزد پدرت آمد و مطالبه ى ميراث خود كه از رسول خدا (ص) باقى مانده بود كرد، تو و مالك بن اَوْس گواهى داديد كه پيامبر (ص) چيزى را به ارث نمى گذارد، تو حقّ ارث فاطمه (س) را باطل كردى و اينك آمده اى آن ارث را مطالبه كنى؟! نه من هرگز چيزى به تو نمى دهم.

طبرى مى افزايد: عثمان در اين موقع تكيه كرده بود، وقتى مطالب عايشه را شنيد، راست نشست و گفت: «... آيا تو نبودى كه با آن اعرابى كه با بول خود وضو مى گرفت، نزد پدرت گواهى داديد كه پيغمبران ارث نمى گذارند؟!».

نخستين گواهى باطل در اسلام

در كتاب اختصاص (شيخ مفيد) نقل شده: عبداللَّه بن سنان گفت امام صادق (ع) فرمود: هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، و ابوبكر به جاى او نشست، براى وكيل فاطمه (س) در فدك، پيام فرستاد و او را از فدك بيرون كرد.

فاطمه (س) نزد ابوبكر آمد و فرمود: «اى ابوبكر! تو ادّعا مى كنى كه جانشين پدرم هستى و بجاى او نشسته اى، در عين حال مأمور خود را فرستاده اى كه وكيل مرا از فدك بيرون كند، با اينكه مى دانى كه رسول خدا (ص) فدك را به من بخشيد، و من براى اين موضوع، «شهود» دارم.

ابوبكر گفت: پيامبر، از خود ارث نمى گذارد.

فاطمه (س) به حضور على (ع) مراجعت كرد و سخن ابوبكر را به آن حضرت خبر داد.

حضرت على (ع) به فاطمه (س) فرمود: نزد ابوبكر برو و به او بگو: تو مى پندارى پيامبر، از خود ارث نمى گذارد، با اينكه سليمان از داود (ع) ارث برد، و يحيى از زكرياّ ارث برد [چنانكه اين مطلب در آيه 16 نمل و 6 مريم آمده است (مترجم).] ولى من چرا از پدرم ارث نمى برم؟!

فاطمه (س) نزد ابوبكر رفت و همين مطلب را بيان داشت.

عمر گفت: تو را تعليم داده اند و به تو ياد داده اند كه بيائى چنين بگوئى.

فاطمه (س) فرمود: اگر به من تعليم داده اند، شوهر و پسر عمويم به من تعليم داده است.

ابوبكر گفت: عايشه و عمر گواهى مى دهند كه از رسول خدا (ص) شنيده اند كه فرمود: «پيامبر از خود ارث نمى گذارد».

فاطمه (س) فرمود:

هذا اَوَّل شَهادَةِ زُورٍ شَهِدا بِها فِي الْاِسْلامِ:

«اين نخستين گواهى باطل در اسلام است كه آن دو نفر گواهى داده اند».

گواهى على و اُمّ اَيْمَن

سپس فاطمه (س) فرمود: «فدك، ملكى است كه پدرم رسول خدا (ص) آن را به من بخشيده است و من در اين مورد «بَيّنه» (دو شاهد عادل) دارم.

ابوبكر گفت: برو شهود خود را بياور.

فاطمه (س)، اُمّ اَيْمَن و على (ع) را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد.

ابوبكر به اُمّ اَيْمَن گفت: «تو از پيامبر (ص) درباره ى فاطمه (س) چيزى شنيده اى؟»

اُمّ اَيْمَن و على (ع) گفتند: «ما از پيامبر (ص) شنيده ايم كه فرمود: فاطمه (س) سرور زنان بهشت است» سپس اُمّ اَيْمَنْ گفت: كسى كه سرور زنان بهشت باشد، چيزى را كه مال خودش نيست، ادّعا نمى كند، و من خودم زنى از زنان اهل بهشت مى باشم، چيزى را كه از رسول خدا (ص) نشنيده ام نمى گويم شنيده ام.

عمر گفت: اين حرفها را كنار بگذار، اكنون بگو درباره ى فاطمه (س) چه گواهى مى دهى؟

اُمّ ايمن گفت: من در خانه ى فاطمه (س) نشسته بودم، و رسول خدا (ص) نيز نشسته بود، در اين هنگام جبرئيل ن