ن اشعار را مى خواند:
ماذا عَلى مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ اَحمَدٍ 	  	اَنْ لايَشمَّ مَدَى الزَّمانِ غَوالِيا
صُبَّتْ عَلَىَّ مَصائبٌ لَوْ اَنَّها 	  	صُبَّتْ عَلَى الْايَّامِ صِرْنَ ليالياً

«آنكس كه بوى خوش تربت (خاك قبر) پيامبر (ص) را مى بويد، اگر در زمان طولانى، بوى خوش ديگرى نبويد، چه خواهد شد؟ (يعنى تا آخر عمر، همين بوى خوش او را كافى است، و نيازى به بوى خوش ديگر ندارد)

آنچنان باران غم و اندوه بر جانم ريخته، كه اگر بر روزهاى روشن مى ريخت، آن روزها مانند شب، تيره و تار مى گرديد:
بجانم ريخته چندان غم و درد و مصيبتها 	  	كه گر بر روزها ريزند، گردد تيره چون شبها

و نيز مى فرمود:
اِذا ماتَ يَوْماً مَيّتٌ قَلَّ ذِكْرُهُ 	  	وَ ذِكْرُ اَبِى مُذْماتَ وَاللَّه اَزْيَد
تَذَكَّرْتُ لَمَّا فَرَّقَ الْمُوْتُ بَيْنَنا 	  	فَعَزَّيْتُ نَفْسِى بِالنَّبِىِ مُحَمَّد
فَقُلْتُ لَها اِنَّ الْمَماتَ سَبِيلُنا 	  	وَ مَنْ لَمْ يَمُتْ فِى يَوْمهِ ماتَ فِى غَدٍ

هرگاه روزى شخصى مرد، ياد او كم مى شود، ولى سوگند به خدا از آن وقتى كه پدرم رحلت كرده، ياد او زيادتر شده است. و قتى كه مرگ بين من و پيامبر (ص) جدائى افكند، خودم را از فراق پيامبر حضرت محمد (ص) تسلّى مى دهم، و به خودم مى گويم، سرانجام راه ما به سوى مرگ است، اگر كسى امروز نميرد، فردا خواهد مُرد. و نيز مى فرمود:
اِذا اشْتَدَّ شَوْقِى زُرْتُ قَبْرَكَ باكِياً 	  	اَنُوحُ وَ اَشْكُو لا اَراكَ مُجاوِبِى
فَيا ساكِنَ الْغَبْراءِ عَلَّمْتَنِى البُكاءَ 	  	وَ ذِكْرُكَ اَنْسانِى جَمِيعَ المَصائبِ
فَاِنْ كُنْتَ غَنّىِ فِى التُّرابِ مُغَيَّباً 	  	فَما كُنْتَ عَنْ قَلْبِى الْحَزِينِ بِغائبِ

يعنى: هر وقت اشتياقم به ديدار تو زياد مى شود، گريان كنار قبر تو مى آيم، ناله و زارى مى كنم و شكْوه مى نمايم، ولى جواب مرا نمى دهى.

اى كسى كه در دامن خاك آرميده اى، گريه را به من آموختى (موجب گريه ى من شدى) و يا تو همه ى مصائب را از ياد من مى برد.

گرچه در دل خاك، از من پنهان شده اى، ولى از قلب پراندوه من پنهان نيستى (و در قلبم جا گرفته اى)

هنگامى كه امير مؤمنان على (ع) جنازه ى پيامبر (ص) را از همان زير پيراهنش غسل مى داد، فاطمه (س) چنين مى گفت:

پيراهن پيامبر (ص) را به من بنما، وقتى آن پيراهن را بوئيد بيهوش شد وقتى كه على (ع) فاطمه (س) را چنين يافت، پيراهن را از او پنهان كرد.

اذان بلال حبشى و فرياد گريه ى زهرا

روايت شده: روزى فاطمه (س) فرمود: بسيار مايلم كه صداى اذان مؤذّن پدرم را بشنوم (با توجّه به اينكه بلال حبشى، بعد از رحلت پيامبر (ص) اذان نمى گفت تا ديگران را تأييد نكند)

اين خبر به بلال حبشى رسيد، طبق خواهش فاطمه (س) صداى خود را به اذان. بلند كرد. و قتى كه گفت: اَللَّه اَكبَرُ. اللَّه اَكْبَرُ.

فاطمه (س) بياد زمان پدر افتاد، آنچنان بى تاب شد، كه نتوانست از گريه خوددارى كند. و قتى كه بلال گفت: اَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه

فاطمه (س) ضجّه زده و بيهوش به روى زمين افتاد.

مردم به بلال گفتند: اذان را قطع كن كه فاطمه (س) از دنيا رفت، و گمان كردند كه فاطمه (س) جان داد.

بلال، اذانش را قطع كرد و ناتمام گذاشت، وقتى كه فاطمه (س) به هوش آمد، از بلال خواست كه اذان را تمام كند.

بلال اذان را تمام نكرد و به فاطمه (س) عرض كرد: «اى سرور بانوان، بيم آن دارم كه وقتى صداى مرا بشنوى به جانت آسيب برسد».

فاطمه (س) بلال را معاف داشت. فاطمه كنار قبر شهداى اُحُد

امام صادق (ع) فرمود: فاطمه (س) هفتاد و پنج روز بعد از رسول خدا (ص) زندگى كرد، در اين مدّت هيچكس او را خوشحال و خندان نديد در هر هفته دوبار، دوشنبه و پنجشنبه كنار قبر شهيدان اُحُد مى رفت و اشاره مى كرد و مى گفت: در اينجا رسول خدا (ص) بود، و در آنجا مشركين بودند (اشاره به جنگ اُحُد در ميدان اُحُد). و در روايت ديگر آمده: فاطمه (س) در آنجا نماز مى خواند و دعا مى كرد، و اين كار تا آخر عمر آن حضرت ادامه يافت. و از محمود بن لُبيد نقل شده كه گفت: هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرد، فاطمه (س) كنار قبرهاى شهيدان مى آمد، كنار قبر حضرت حمزه (ع) توقف مى كرد و گريه مى نمود.

در يكى از روزها كنار قبر حضرت حمزه (ع) رفتم، ديدم فاطمه (س) در آنجا گريه مى كند، او را به خود واگذاشتم، وقتى كه آرام گرفت، به حضورش رفتم و سلام كردم و گفتم: «اى سرور زنان، سوگند به خدا با اين سوز و گداز تو، بندهاى دلم پاره پاره شد».

فرمود: اى ابوعمر! سزاوار است كه گريه كنم، چرا كه بهترين پدران، حضرت رسول خدا (ص) را از دست داده ام، آه! چقدر مشتاق ديدار آن حضرت هستم.

سپس اين شعر را خواند:
اِذا ماتَ يَوْماً مَيّت قَلَّ ذِكْرُهُ 	  	وَ ذِكْرُ اَبِى مُذْماتَ وَاللَّه اَكْثَرُ

«هرگاه روزى شخصى مُرد، يادش كم مى شود. ولى سوگند به خدا از آن روزى كه پدرم رحلت كرده، ياد او بيشتر شده است».

دعاى زهرا و وصيّت او

امام باقر (ع) فرمود: فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص)، پس از گذشت شصت روز از رحلت رسول خدا (ص) بيمار و بسترى شد، و بيماريش شديد گرديد، و دعاى او در شِكْوه از ظالمان اين بود:

يا حَىُّ يا قَيُّومُ بِرَحْمَتِكَ اسْتَغِثُ فَاَغِثْنِى، اَللَّهُمَّ زَحْزِحْنِى عَنِ النَّارِ وَ اَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ وَ اَلْحِقْنِى بِاَبِى مُحَمَّدٌ (ص) :

«اى خداى زنده و توانا، پناه مى آورم به رحمت تو، پس به من پناه بده و مرا از آتش دوزخ گردان و به بهشت وارد كن، و مرا به پدرم محمد (ص) ملحق فرما!».

امير مؤمنان على (ع) به او مى فرمود: «خدا به تو عافيت مى دهد و ترا زنده نگهدارد».

فاطمه (س) مى فرمود: «اى ابوالحسن! بسيار نزديك است كه با خدايم ملاقات كنم». و به على (ع) وصيت كرد كه بعد از من با «اَمامَه» (خواهرزاده ام) دختر ابوالعاص ازدواج كن، او دختر خواهرم زينب است و به فرزندان من مهربان مى باشد. و در رايت ديگر آمده: فاطمه (س) به على (ع) گفت: من حاجتى به تو دارم.

على (ع) فرمود: حاجتت برآورده است اى دختر رسول خدا (ص).

فاطمه (س) عرض كرد: تو را به خدا و به حقّ پدرم محمد رسول خدا (ص) سوگند مى دهم كه ابوبكر و عمر بر من نماز نخوانند، تو مى دانى كه من هيچ چيز را بر تو كتمان نكرده ام، رسول خدا (ص) به من فرمود:

يا فاطِمَةُ اِنَّكِ اَوَّلُ مَنْ يُلْحَقُ بِى مِنْ اَهْلِبَيْتِى فَكُنْتُ اُكْرِهُ اَنْ اَسُوَتكَ. :

«يا فاطمه! تو نخستين فرد از اهل بيتم هستى كه به من ملحق مى شوى و براى من ناگوار است كه اين خبر را به تو بدهم كه ناراحت گردى».

امام باقر (ع) فرمود: وقتى كه پنجاه شب از رحلت رسول خدا (ص) گذشت، بيمارى حضرت زهرا (س) آغاز گرديد، دريافت كه اين بيمارى خبر از مرگ مى دهد، از اين رو به على (ع) وصيت كرد تا به آن اقدام نمايد، و از على (ع) پيمان گرفت كه حتماً به وصيّت عمل كند، امير مؤمنان (ع) كه سخت غمگين و ناراحت بود. تمام گفتار و وصيّت فاطمه (س) را به عهده گرفت كه انجام دهد.

فاطمه (س) عرض كرد: «اى ابوالحسن! رسول خدا (ص) با من عهد كرد كه من اوّلين نفر از خاندانش