ذاشتم، و هنگام رحلت سرت بر سينه ام بود كه روح تو پرواز كرد اِنّا لِلَّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.

اى پيامبر! امانتى را كه به من سپرده بودى به تو برگردانده شد، امّا اندوه من هميشگى است، و شبهايم را با بيدارى بسر مى برم، تا اينكه به تو بپيوندم، به زودى دخترت تو را آگاه خواهد كرد، كه امّت تو به ستم كردن، هم رأى شدند، چگونگى حال را بى پرده از وى بپرس، وضع چنين است، در حالى كه هنوز فاصله اى با زمان حيات تو نيفتاده، و يادت فراموش نگرديده است. و َالسَّلامُ عَلَيْكُما سَلامَ مُوَدِّعٍ، لا قالٍ وَ لا سَئمٍ فَاِنْ اَنْصَرِفْ فَلا عَنْ مَلالَةٍ وَ اِنْ اُقِمْ فَلا

عَنْ سُوءٍ ظَنٍّ بِما وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ... :

«سلام من بر هر دو شما سلام وداع كننده، نه سلام كسى كه ناخشنود يا خسته دل باشد، اگر از خدمت تو بازمى گردم از روى ملالت و خستگى نيست، و اگر در كنار قبرت اقامت گزينم نه به خاطر سوءظنى است كه از وعده ى نيك خدا در مورد صابران دارم [اين گفتار تا اينجا در نهج البلاغه خطبه 202 آمده است (مترجم).] آرى صبر كردن مباركتر و نيكوتر است، اگر بيم غلبه ى آنانكه بر ما سلطه يافتند نبود كنار قبر تو مى ماندم و در نزد تربت تو اعتكاف مى كردم، و فرياد ناله از اين مصيبت برمى داشتم، مانند زنى كه فرزندش مرده باشد، خداوند مى نگرد كه من از ترس دشمنان دختر تو را پنهان به خاك سپردم، آن دختر تو كه حقّش را ربودند و ميراث او را از او بازداشتند، با اينكه از زمان تو چندان نگذشته، و نام تو هنوز كهنه نشده است، به پيشگاه تو اى رسول خدا شكايت مى آورم، و در اطاعت از تو، تسلّى خاطر و صبر و شكيبائى نيك است، درود و رحمت و بركات خدا بر تو و بر دختر تو باد. [اصول كافى ج 1 ص 459.] و شاعر در اين مورد چه نيكو سروده است:
وَ لِاَّىِّ الْاُمُورِ تُدْفَنُ سِرّاً 	  	بِضْعَةُ الْمُصْطَفى وَ يُعْصى ثَراها
فَمَضَتْ وَ هِىَ اَعْظَمُ النّاسِ شَجَواً 	  	فِى فَمِ الدَّهْرِ غُصَّة مَنْ حَواها
وَ ثَوَتْ لا تَرى لَها النَّاسُ مَثْوىً 	  	اىُّ قُدْسٍ يُضُمُّهُ مَثْواها

يعنى: براى چه بايد مخفيانه دفن شود پاره ى تن پيامبر برگزيده ى خدا، و قبرش با زمين هموار گردد.

فاطمه (س) درگذشت در حالى كه در تنگناى تلخ روزگار، اندوه او از همه ى اندوههاى مردم بيشتر بود، و قبر او ناشناخته شد و مردم آن را نديدند، كدام زمين مقدّسى است كه قبر او را در خود جاى داده است؟

گفتار ديگر على در كنار قبر

در كتاب مصباح الانوار از امام صادق (ع) نقل شده كه: امير مؤمنان على (ع) هنگامى كه بدن فاطمه (س) را در ميان قبر نهاد، گفت:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمْ، بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلى مِلةِ رَسُولِ اللَّهِ مُحَمّد بْنِ عَبْدِاللَّهِ... :

«اى صديقه! تو را به كسى كه بهتر از من است تسليم كردم، و براى تو همان را كه خدا مى پسندد، پسنديدم، سپس اين آيه را خواند:

مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نَعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى. :

«ما شما را از آن خاك آفريديم، و در آن بازمى گردانيم، و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مى آوريم» (طه- 55). و قتى كه قبر را هموار كرد و مقدارى آب بر آن پاشيد، كنار قبر، گريان و محزون نشست، عباس (عمويش) آمد دستش را گرفت و به خانه اش برد.

جلوگيرى شديد على از نبش قبر

روايت شده: شبى كه جنازه ى فاطمه (س) را دفن كردند، در قبرستان بقيع صورت چهل قبر تازه احداث كردند. و وقتى كه مسلمانان از وفات فاطمه (س) آگاه شدند به قبرستان بقيع رفتند، در آنجا چهل قبر تازه يافتند، قبر فاطمه (س) را پيدا نكردند، صداى ضجّه و گريه از آنها برخاست، همديگر را سرزنش مى كردند، و مى گفتند: پيامبر شما جز يك دختر در ميان شما نگذاشت، ولى او از دنيا رفت و به خاك سپرده شد و در مراسم نماز و دفن او حاضر نشديد، و قبر او را نمى شناسيد.

سران قوم گفتند: برويد عدّه اى از زنان با ايمان را بياوريد تا اين قبرها را نبش كنند، تا جنازه ى فاطمه (س) را پيدا كنيم و بر او نماز بخوانيم، و قبرش را زيارت كنيم.

على (ع) از اين تصميم، با خبر شد، خشمگين از خانه بيرون آمد، آنچنان خشمگين بود كه چشمهايش سرخ شده بود و رگهاى گردنش پر از خون گشته بود، و قباى زردى كه هنگام ناگواريها مى پوشيد، پوشيده بود، و بر شمشير ذوالفقارش تكيه نموده بود تا به قبرستان بقيع آمد، و مردم را از نبش قبرها ترسانيد.

مردم گفتند: اين على بن ابيطالب (ع) است كه مى آيد در حالى كه سوگند ياد كرده كه اگر يك سنگ از اين قبرها جابجا شود، تمام شما را خواهد گشت.

در اين هنگام، عمر با جمعى از اصحابش با على (ع) ملاقات كردند، عمر گفت:

«اى ابوالحسن! اين چه كارى است كه انجام داده اى، سوگند به خدا قطعاً قبر زهرا (س) را نبش مى كنيم، و بر او نماز مى خوانيم».

حضرت على (ع) دست بر دامن او زد و آن را پيچيد و به زمين كشيد، عمر به زمين افتاد، على (ع) به او فرمود:

«اى پسر سوداى حبشيّه! من از حق خودم گذشتم از بيم آنكه مردم از دين خارج نگردند، امّا در مورد نبش قبر فاطمه (س)، سوگند به خدائى كه جانم در اختيار او است، اگر چنين كنيد، زمين را از خون شما سيراب مى كنم، چنين نكنيد تا جان سالمى از ميان بدر بريد».

ابوبكر به حضور على (ع) آمد و عرض كرد: ترا به حق رسول خدا (ص) و به حق آن كسى كه بالاى عرش است (يعنى خدا) سوگند مى دهم، عمر را رها كن، ما چيزى را كه شما نپسنديد، انجام نمى دهيم.

آنگاه على (ع)، عمر را رها كرد، و مردم متفرّق شدند و از فكر نبش قبر منصرف گرديدند.

توضيحات على براى عمر و ابوبكر

در كتاب علل الشّرايع (تأليف شيخ صدوق) آمده: شخصى از امام صادق (ع) درباره ى تصيم بر نبش قبر فاطمه (س) سؤال كرد، آن حضرت در پاسخ فرمود: على (ع) شبانه جنازه را از خانه بيرون آورد، چند چوب از درخت خرما را با آتش روشن كرد، و از نور روشنائى آنها به راه افتاد، تا آنكه بر آن نماز خواند و آن را شبانه به خاك سپرد، صبح آن شب، ابوبكر و عمر، مردى از قريش را ملاقات كردند و از او پرسيدند: از كجا مى آئى؟

او گفت: از خانه ى على (ع) مى آيم، رفته بودم در مورد وفات فاطمه (س) به على (ع) تسليت بگويم.

آنها پرسيدند: مگر فاطمه (س) از دنيا رفت؟

او گفت: آرى، در نيمه شب او را دفن كردند.

آن دو نفر، سخت پريشان شدند و از خوف سرزنش مردم، بسيار هراسان گشتند، به حضور على (ع) آمدند و عرض كردند: «سوگند به خدا از حيله و دشمنى با ما هيچ فروگذار ننمودى، اينها همه بر اثر كينه هائى است كه در دل، نسبت به ما دارى، اين عمل شما نظير آنست كه پيامبر (ص) را تنها غسل دادى و به ما خبر ندادى، و به پسرت حسن (ع) ياد دادى كه به مسجد بيايد و خطاب به ابوبكر فرياد بزند كه از منبر پدرم، پائين بيا».

حضرت على (ع) به آنها فرمود: اگر سوگند ياد كنم حرف مرا تصديق مى كنيد؟ ابوبكر گفت: آرى.

امام على (ع) فرمود: پيامبر (ص) به من وصيّت كرد كه ديگرى را در غسل دادن او شريك نكنم و فرمود: كسى جز پسر عمويم على (ع) به بدن من نگاه نكند، من آن حضرت را غسل م