ى دادم، فرشتگان بدن او را مى گردانيدند، و فضل بن عبّاس آب به من مى داد، در حالى كه چشمهايش بسته بود، و چون خواستم كه پيراهن آن حضرت را از تنش بيرون آورم، صدائى از هاتفى شنيدم ولى خود او را نديدم كه مى گفت: پيراهن آن حضرت را از تنش بيرون نياور، من مكرّر صداى او را مى شنيدم ولى خودش را نمى ديدم، از اين رو آن حضرت را در درون پيراهن، غسل دادم سپس كفن آن حضرت را نزد من آوردند، او را كفن كردم و پس از كفن كردن، پيراهن او را از تنش بيرون آوردم».

امّا در مورد فرزندم حسن (ع) و آمدن او به مسجد و اعتراض او به ابوبكر، شما همه ى مردم مدينه مى دانيد كه حسن (ع) در وسط نماز جماعت در بين صفوف مردم عبور مى كرد و خود را به رسول خدا (ص) مى رسانيد و بر پشت آن حضرت در سجده، سوار مى شد، وقتى كه رسول خدا (ص) سر از سجده برمى داشت، يك دست بر پشت حسن مى گرفت و يك دست بر پاهاى او، و اين گونه او را بر دوش خود نگه مى داشت تا از نماز فارغ گردد.

گفتند: آرى ما اين موضوع را مى دانيم.

حضرت على (ع) افزود: باز شما مردم مدينه مى دانيد كه گاهى رسول خدا (ص) بالاى منبر بود، وقتى حسن (ع) وارد مسجد مى شد، آن حضرت در وسط سخنرانى از منبر پائين مى آمد و حسن را بر گردن خود سوار مى نمود و پاهاى حسن را به سينه اش مى گرفت تا خطبه را تمام كند و مردم برق خلخال (پابند) حسن را در آخر مسجد مى ديدند، با توجه به اين كه حسن (ع) اين محبتها را از پيامبر (ص) ديده بود، وقتى به مسجد آمد، ديگرى را بر بالاى همان منبر ديد، بسيار بر او سخت آمد، از اين رو آن كلام را به زبان آورد، سوگند به خدا من فرزندم را به چنين كارى دستور نداده بودم.

امّا در مورد حضرت فاطمه (س) او همان بانوئى است كه من براى شما از او اجازه طلبيدم كه نزد او بيائيد، و آمديد و گفتار او را شنيديد و از خشم او نسبت به خودتان آگاه شديد، سوگند به خدا او به من وصيّت كرد، كه شما را كنار جنازه اش نياورم، و شما در نماز بر او شركت نكنيد، من نخواستم كه با وصيّت او مخالفت نمايم.

عمر گفت: اين سخنان را رها كن، من اكنون خودم مى روم و قبر فاطمه (س) را مى شكافم و جنازه ى فاطمه (س) را از قبر بيرون مى آورم و بر او نماز مى خوانم.

حضرت على (ع) فرمود: سوگند به خدا اگر چنين كارى بكنى، و تصميم بر اين كار بگيرى، سرت را از بدنت جدا مى سازم، و در اين صورت رفتار من با شما، شمشير خواهد بود و بس.

بين على (ع) و عمر، بگومگوى سختى درگرفت كه نزديك بود به همديگر حمله كنند، در اين هنگام جمعى از مهاجرين و انصار آمدند و آن دو را از هم جدا كردند و گفتند: سوگند به خدا ما راضى نيستيم كه به پسر عمو و برادر و وصىّ پيامبر (ص) چنين سخنانى گفته شود، نزديك بود كه فتنه و آشوبى برپا گردد كه متفرّق شدند.

اشعار قاضى ابوبكر

محدّث كبير، على بن عيسى اِرْبِلى [على بن عيسى اِرْبِلى از علماى معروف قرن هفتم و از شيعيان دانشمند و محقق آن زمان است، او داراى تأليفات و ديوان اشعارى است، يكى از تأليفات او كتاب «كشف الغمّه فى معرفة الائمه» مى باشد كه در سه جلد چاپ شده است (الكنى و الالقاب ج 2 ص 19)- مترجم.] در كتاب كشف الغُمّه خود (ج 2 ص 69) مى گويد: بعضى از اصحاب، اين اشعار قاضى ابوبكر بن ابى قريعه (از علماى اهل سنّت) را براى من خواند، كه در اينجا مى آورم:
يا مَنْ يُسائِلُ دائِباً عَنْ كُلِّ مُعْضَلَةٍ سَخِيفَةٍ 	  	لا تَكْشِفَنَّ مُغَطَّئاً فَلَرُبَّما كُشِفْتَ جِيغَة
وَ لَرُبَّ مُسْتُورٍ بَدا كَلطَّبْلِ مِنْ تَحْتِ الْقَطِيفَة 	  	اِنَّ الْجَوابَ لَحاضِرٌ لكِنَّنِّى اُخْفِيهُ خِيفَة
لَوْلا اعْتِداءُ رَعِيَّةٍ اَلْقى سِياسَتَها الْخَلِيقَةُ 	  	وَ سُيُوفُ اَعْداءٍ بِها هاماتنا اَبَداً نَفقِيفَة
لَنَشَرتُ مِنْ اَسْرارِ آلِ مُحَمَّدٍ جُمَلاً طَرِيفَةٌ 	  	يُغْنِيكُمُ عَمَّارَؤه ملِكٌ وَ اَبُوحَنِيفَة
وَ اَرَيْتُكُم اَنَّ الْحُسَيْنَ اُصِيبَ فِى يَومِ السَّقِيفَةِ 	  	وَ لِاَىُّ حالٍ لَحَّدَثْ بِاللَّيْلِ فاطِمَةَ الشَّرِيفَة
وَ لِما حُمَتْ شَيْخَيْكُمْ عَنْ وَطْىِ حُجْرَتِها الْمُنيفَةِ 	  	اَوّهْ لِبِنْتِ مُحَمَّدٍ ماتَتْ بِغُصَّتِها اَسيفَة


يعنى: «اى كسى كه در پرسيدن هر مسأله ى پيچيده و ناپسند عادت كرده اى البتّه امور سرپوشيده را، آشكار نكن كه چه بسا آن سر پوشيده، مُردار باشد كه آشكارش كردى. و چه بسا سر پوشيده ها وقتى كه آشكار شد، مانند طبل در زير قطيفه بود كه آشكار گرديد، اى سؤال كننده، جواب تو آماده و حاضر است ولى من مى ترسم آن را بيان كنم.

اگر ترس از دشمنى رعيت و سياستها و آزار خليفه نبود، و شمشيرهاى دشمنان ما همواره بالاى سر ما قرار نداشت كه سرهايمان را بشكافد.

قطعاً جمله هاى تازه اى از اسرار آل محمّد (ص) را بيان مى كردم، تا شما را از فتواهاى مالك و ابوحنيفه، بى نياز سازد. و به شما نشان مى دادم كه منشأ كشته شدن امام حسين (ع) همان روز سقيفه بود. و نيز به شما توضيح مى دادم كه در چه حال و وضعى فاطمه (س) را شبانه در لَحَد قبر گذاشتند. و باز بيان مى كردم كه چرا آن دو نفر از ورود به خانه ى ارجمند فاطمه (س) ممنوع شدند آه! وا اَسَفا! كه دختر محمّد مصطفى (ص)، در شدّت اندوه و غم، وفات يافت!».

وصيّتنامه اى كه امام صادق نشان داد

محدّث بزرگ شيخ كُلينى از ابوبصير نقل مى كند كه گفت: امام صادق (ع) به من فرمود: آيا نمى خواهى وصيّت فاطمه (س) را براى تو بخوانم؟

گفتم: آرى مى خواهم؟

امام صادق (ع) جامه دانى را بيرون آورد و در ميان آن نامه اى را درآورد و چنين خواند:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحِيم: اين وصيّتى است كه دختر پيامبر (ص) فاطمه (س) به آن وصيّت نموده است، وصيّت كرد به «حَوائط سَبْعَه» (باغهاى هفتگانه) كه عبارتند از:

1- عواف

2- دلال

3- برقه

4- مبيت

5-حسنى

6- صافيه

7- مَشْرَبه اُمّ ابراهيم،

(تا وقف باشد) و توليت آن را به امير مؤمنان على (ع) واگذار نمودم. و پس از وفات على (ع) وصيّت مى كنم به فرزندم حسن (ع) و پس از او به حسين (ع) و پس از او به بزرگترين فرزندانم (يعنى توليت آنها تا ابد بدست فرزندان ارشدم در طول زمان باشد) و خداوند بر اين وصيّت گواه است، و همچنين: مقداد و زُبير گواهى مى دهند، و اين وصيّت را على بن ابى طالب (ع) نوشت». [توضيح اينكه: حضرت فاطمه (س) وقتى كه براى مطالبه ى حق خود نزد ابوبكر مى آمد، «فدك و عَوالى» آن را مطالبه مى كرد، ظاهراً منظور از «عوالى» همان هفت باغ است كه در بالا ذكر شد (مترجم).]

عالم بزرگوار سيّد بن طاووس (متوفى 664 ه.ق) در كتاب كشف المحجّة در ضمن بيان اينكه:

«پيامبر (ص) و امير مؤمنان على (ع) فقير نبودند، و در خصلت زهد، شرط نيست كه همراه فقر باشد» خطاب به پسرش مى گويد:

«جدّ تو حضرت محمّد (ص)، «فدك و عوالى» را در ميان بخشوده هاى خود، به مادرت فاطمه (س) بخشيد و عوائد و محصول فدك و عَوالى، به نقل شيخ عبداللَّه بن حماد انصارى در هر سال 24 هزار دينار بود. و در روايت ديگر آمده، عوائد و محصول آن معادل هفتاد هزار دينار بود» (پايان سخن سيّد بن ط