ت به دامان شفاعت محمد و اهل بيت او زده ام و اميد به عفو و بخشش بزرگوارانه و والاى تو دارم ، عفو و بخششى كه به گناهكاران در هنگام ارتكاب اعمال ناروا و حرام وعده داده اى ، به طورى كه پافشارى آنها در انجام گناه تو را از بخشش و گذشت نسبت به آنان بازنداشته است .
تو اى آقا و سرور من ! بسيار بخشنده و منعم هستى و به هنگام بازخواست به لطف و عنايت خويش برگزار مى كنى و من بسيار خطاكار و در هنگام عمل به خطا و لغزش برگزار مى كنم ، پس به حق محمد و خاندان او كه از پاكانند، از تو مى خواهم كه گناه بزرگم را ببخشى ، چرا كه گناهان بزرگ را جز بزرگ نمى بخشد، اى بزرگ ، اى بزرگ ، اى بزرگ ، اى بزرگ ، اى بزرگ ، اى بزرگ !مقدمه

در اين دنياى پرهياهو، به همه چيز و همه كس ميدان مىدهند جز خدا و آدميت. در اين آشوب، آدمى را پناهى بايد تا از آدميت خويش نيفتد و بيرون از محور الوهيت نچرخد. كجا او را پناهى است جز بارگاه الهى و چه كسانى وى را راه مىنمايند، جز خاندان نبوى.
اگر ما را آرزوى پر و بال گشودن در حريم قدس الهى است؛ بايد على و فاطمه گونه شويم ـ كه سلام و صلوات خدا بر ايشان باد ـ و اگر نمىتوانيم، لااقل بكوشيم تا به رنگ خادمه ايشان درآييم.
ستيز با دشمنىهاى دشمنى كه مىكوشد تا ريشه درخت دوستى على و فاطمه و فرزندانشان را از دل جوانان و نوجوانان ايران اسلامى بركَند؛ مرا بر آن داشت تا پيش از آن كه استخوان‏هاى سينه خردمندان از اين غمِ گران خُرد شود، با همه خُردى، قلم خويش بر دل كاغذ برانم و حكايت‏هاى زندگى فضه خادمه ـ رحمة اللّه‏ عليها ـ را كه چون دانه‏هاى تسبيحى پاره شده، پراكنده بودند، در مجموعه‏اى گرد آورم و صدفى پر از مرواريدهاى مودّت، محبّت، پيروى و جانفشانى در راه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) را براى عزيزان آماده كنم.
در اين مجموعه،نويسنده را آرزويى نيست جز آن كه هر كس برگى از اين نوشته را از نظر مىگذراند، قصد برگ بعدى نكند مگر آن كه پندى بگيرد و در عملِ به آن بكوشد و خود را به خداى فضه ـ رحمة اللّه‏ عليها ـ نزديك‏تر كند.
والسلام على من اتبع الهدى
مريم صالحىمنش
5/5/1379در بيت رحمت

دختر پادشاه هند (1) كه دل به مهر خوبان بسته و آرزوى رهايى از ديو و دَد درون كرده بود، از هند تا بهشت زمين راه پيموده و رنج سفر او را سخت آزرده بود.
امّا اين كه خود به عشق آزادى، زنجير اسارت به گردن آويخته، يا قيصر روم او را به اسارت درآورده و تحفه فرستاده بود، يا پادشاه حبشه با مَلِك هند ستيز كرده و ايشان را هديه فرستاده بود؛ خدايش بهتر مىداند.
به هر حال، امروز كنيزكى است لاغر و نمكين، با گروهى از فقرا ـ كه ايشان را اصحاب صفه گويند ـ نشسته و سر در گريبان تفكر فرو برده است؛ شايد به ديروز مىانديشد.
پادشاه زاده‏اى كه ديروز در سرزمينى سرسبز و خوش آب و هوا، در كنار سبزه و گل و نهر روان مىنشست و دختركان او را خدمت مىكردند و بزرگان دربار درسش مىدادند؛ امروز، در زير تابش خورشيد حتى سايه‏اى نمىيابد. در كنارش نه درختى، نه سبزه‏اى و نه جوى روانى. سرزمينى خشك و بى آب و علف.
خدايا! اين چه تقديرى است كه پس از آن همه جلال و جبروت، اكنون دختر پادشاه نه تنها لباس فاخر، بلكه لباس ساده‏اى نيز براى پوشيدن ندارد و از غذاى سلطنتى كه خبرى نيست، به نان بخور و نمير اكتفا مىكند.

شايد در انديشه فردا از خداى خويش مىخواست تا مردانى از اين شهر او را به خدمت بگيرند كه به زيور علم و ادب آراسته باشند و گوهر انسانيت وى را پاس بدارند تا درخت وجود او نيز در سايه سار كمالات ايشان بار بگيرد و به ثمر بنشيند.
دخترك همچنان در حدّ فاصل گذشته و آينده نگران و سر در گم هروله مىكرد، كه سلامى گرم و لبخند مهربانى او را به خود آورد و افكار پريشانش سويى ديگر گرفت.
سرور مردمان عرب ـ كه جان جهانيان به فدايش باد ـ از اين كه خواهش پاره تن خويش را بى پاسخ گذاشته بود، دستان تاول زده‏اش را ديده و از جاى بند مشكِ آب بر سينه دخترش شنيده بود، ناراحت بود. هر چند به جاى كنيز، او را ذكرى آموخته بود كه توانش مىداد و او نيز هر روز تسبيحى گِلى را در دست مىچرخاند و 34 مرتبه اللّه‏اكبر، 33 مرتبه سبحان اللّه‏ و 33 مرتبه الحمد للّه‏ را تكرار مىكرد. امّا امروز كه روزگار مردمان مدينه خوش‏تر از ديروز مىچرخيد وقت آن رسيده بود كه بزرگ مرد عرب درخواست يار باوفايش را ـ كه جان به فداى هر دوشان باد ـ پاسخ گويد.
كنيزك هنوز چند قدمى بر نداشته بود كه درِ چوبى خانه‏اى گِلى و كوچك به صدا در آمد و او وارد شد.
از آن روز كه خود را در ميان مردمان عرب ديده بود، هيچ كس را چنين شبيه به پيامبر اسلام و كودكانى چنين خوش سيما و دوست داشتنى نديده بود.
دختر پيامبر با مهربانى او را سلام داد، خوش آمد گفت و چون مهمانِ عزيزى وى را گرامى داشت و با كلامِ خويش محبّت و نوازش نمود.
پس از اندكى به او فرمود:

از امروز كه ياور من در اين خانه‏اى، چه بهتر كه يك روز من خانه دارى كنم و تو بچه دارى كنى و روز ديگر تو خانه دارى كنى و من بچه دارى. به اين ترتيب كار زياد نه تو را خسته مىكند و نه مرا از عبادت خداى مهربان باز مىدارد.
سپس رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دختر غريب و تنهاى هندى امّا مسلمان و موحّد را فضه ناميد (2) و او را دعايى آموخت كه با آن به هنگام رنج و سختى خداى خويش را بخواند. (3)
فضه كه از بدو ورود انگشت حيرت به دهان گرفته بود؛ شايد با خود مىگفت: «خدايا! اين جا كجاست؟ بزرگ‏ترين مردمان در ساده‏ترين خانه‏ها، كنيزكى غريب را سلام مىدهند، نوازش مىكنند و سپس او را از خستگى كار زياد باز مىدارند.»

فضه دانست كه خوش بختى او را در آغوش گرفته است و سخت مىفشرد. او نيز دامان محبّت مهربان‏ترين مردمان را سخت چسبيد و در خدمت ايشان كوشيد.اجابت دعا

روزى فاطمه ـ جان‏ها به فدايش ـ فضه را فرمود: «آيا خمير مىكنى يا اين كه نان مىپزى؟»
فضه جواب داد: «اى بانوى من! خمير مىكنم و هيزم مىآورم.» آن گاه براى جمع كردن هيزم از خانه خارج شد. هيزم‏ها را جمع كرد و با ريسمانى محكم بست، سپس خم شد تا بسته هيزم را بر دوش بگيرد و به خانه آورد، امّا هيزم‏ها دست به دست هم داده و از سنگينى به زمين چسبيده بودند و فضه را ياراى بلند كردن آنها نبود، به ياد دعاى رسول خدا افتاد و عرض كرد:
يا واحد ليس كمثله احد، تميت كل احد و انت على عرشك واحد، لاتأخذه سنة و لا نوم؛
اى يگانه‏اى كه مانندش كسى نيست؛ همه را مىميرانى و خود بر عرشت يگانه‏اى، و هرگز چرت و خواب او را نمىگيرد.
چندى نگذشت كه مردى ـ كه گويا از قبيله اَزُد بود ـ پيش آمد، چون هيزم‏ها و فضه را در كنار آن ديد، دانست كه جسم لاغرش توان كشيدن بارى چنين سنگين را ندارد، آنها را به دوش گرفت و تا خانه فاطمه زهرا (عليها السلام) آورد. (4) خانه عدل

فضه در خانه اُنس، الفت و صفا با آرامش خاطر زندگى مىكرد. دختر پيامبر، مهربانى و عطوفت خويش را به جايى رساند كه فضه شنيد:
روزى سلمان فارسى ـ رحمة اللّه‏ عليه ـ به خانه س