ور زنان رسيد و صداى گريه كودك فاطمه زهرا حسين (عليه السلام) را شنيد و چون وارد شد دانست كه علت ناله از گرسنگى است، و دختر پيامبر را ديد كه جو آرد مىكند و از زيادى چرخاندن و خشونت دسته آسياب، خون دستان مباركش بر دسته آسياب مىريزد، از آنچه ديده بود ناراحت شد و به «حوراء انسيه» (5) عرض كرد: «اى دختر پيامبر خدا، دستانت از شدّت كار خون آلود شده در حالى كه فضه اين جاست».
حضرت فرمود: «رسول خدا ـ جانم به فدايش ـ مرا سفارش كرده است كه فضه، يك روز در ميان كار كند و ديروز روز كار فضه بود».
سلمان پس از اين پرسش ملتمسانه عرض كرد: «پس اجازه دهيد من شما را يارى كنم. جو آرد كنم يا حسين عزيزت را آرام كنم؟»
فاطمه فرمود: «بهتر است من او را ساكت كنم و تو آسياب كنى».
سپس سلمان مىگويد: شروع به آسياب نمودم تا آن كه بانگ اذان برخاست و من به سوى مسجد شتافتم. بعد از نماز آنچه ديده بودم براى همسر فاطمه زهرا (عليهما السلام) بيان كردم. على بن ابى طالب گريست و به خانه رفت، چون بازگشت، گلِ رويش را شكوفا ديدم، علت شادمانى حضرتش را پرسيدم. فرمود: «وقتى به خانه رفتم فاطمه را ديدم كه به پشت خوابيده و حسين بر سينه‏اش آرميده و آسياب خود به خود مىچرخد و جوها آرد مىشود».

اين سخنان به گوش رسول خدا رسيد؛ لبخند بر رُخش نشست و فرمود: «اى على! آيا نمىدانى كه خداوند فرشتگانى دارد كه تا روز قيامت در زمين مىچرخند و محمّدو آل محمّد را خدمت مىكنند؟» (6)
فضه كه چنين دادگرى و عطوفتى را از خاندان رسول خدا ديد و چنان كرامت و منزلتى از ايشان يافت و دانست كه ملائك به پاس پارسايى ايشان چنين كمر به خدمت آنها بسته‏اند، كوشاتر و مخلص‏تر از ديروز سعى در خدمتشان داشت. چرا كه مىدانست انسان مسجود ملائك و ملائك مأمور خدمت انسان‏اند.زهد، كيمياى سعادت

فضه در خدمت بندگان خوب خدا خوشحال و خرامان زندگى مىكرد. امّا از دنيا مىرنجيد كه چرا به ايشان پشت كرده است و زَر و زيور خويش را از آنان دريغ مىدارد.
در خانه كوچك على و فاطمه (عليهما السلام) جز مشك آب، كاسه، سبويى گِلى، كوزه‏اى سفالى، تشك، بالش، پرده‏اى پشمى، آسيابى دستى و شمشير و زرهى كه شير خدا در جنگ از آن استفاده مىكرد؛ چيزى از مال دنيا يافت نمىشد.
شايد فضه با خود فكر مىكرد، اگر ارمغانى از مال دنيا به ايشان هديه كند هم آنان آسوده‏تر زندگى مىكنند و هم از رنج دنيا بيرون مىآيند.
فضه كنيزى بود كه از مال دنيا هيچ نداشت، امّا علمى مىدانست كه هرگاه مىخواست مىتوانست به طلا دست يابد.
كمى اكسير با خود به همراه داشت، مقدارى مس در ظرفى ريخت، علم و اكسير را به يارى گرفت و آن را به طلا تبديل كرد. ذوق زده آن را به مولاى خويش نشان داد. على (عليه السلام) لبخند پرمعنايى زد و فرمود: «اگر اين جسد (7) را آب مىكردى رنگ آن نيكوتر و قيمتش بيشتر بود».
فضه كه كلمه جسد را از زبان مبارك مولا شنيد دانست كه او نيز كيمياگرى مىداند متحير به همسر فاطمه (عليهما السلام) نگاه مىكرد و با تعجب پرسيد: «مگر شما را نيز از اين علم بهره‏اى است؟!»

امام به فرزند خردسال خويش حسين ـ جان‏ها به فدايش ـ اشاره كرد و فرمود: «كودكان ما نيز اين علوم را مىدانند.»
سپس كودك كوچك فاطمه زهرا (عليهما السلام) پيش آمد و علم كيميا را شيرين و دقيق و نكته به نكته براى فضه توضيح داد.
فضه سخت در تعجب بود و سؤالى بزرگ در ذهنش دوران مىكرد: «پس چرا چنين فقيرانه...؟!» در چنان انديشه‏اى بود كه على (عليه السلام) به او فرمود: «ما آل محمّد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بزرگ‏تر و بالاتر از اين را هم مىدانيم.»
سپس حضرت با اشاره‏اى، پرده‏ها را از ديدگان فضه كنار زد و فضه ديد آنچه را كه تا به حال نديده بود. همه طلاها و گنج‏هاى زمين از جلو چشم او حركت مىكردند. امام فرمود: «اين قطعه طلا را هم روى آنها بگذار».
فضه نيز اطاعت كرد و طلاى دست ساز خويش را كه به مولاى خود تحفه داده بود روى آنها نهاد. مدهوشِ ديده‏ها و شنيده‏هاى خود شده بود و تازه به علم و عظمت مولاى خويش پى برده بود و وقتى به هوش آمد باز چيزهايى مى شنيد كه تا به حال نشنيده بود: (8)
شما را از دنيا بر حذر مىدارم، زيرا منزلى است كه هر آن، از آن بايد كوچ نمود و جايگاه اقامت نيست. دنيا، خويش را با نيرنگ و غرور آراسته و با زيورش فريب داده است. خانه‏اى است كه در نگاه مالك اصلى اش بىارزش است؛ حلالش را با حرامش، خيرش را با شرّش، زندگىاش را با مرگش، شيرينىاش را با تلخىاش به هم آميخته است؛ براى همين خداوند آن را مخصوص اولياى خويش قرار نداده و از دادن آن به دشمنانش مضايقه نكرده است. (9)
دنيا با جلوه گرى هايش خواست [پارسايان را] بفريبد، ولى آنها فريبش رانخوردند و آن را نخواستند. دنيا مىخواهد با لذت هايش آنها را اسير خود كند، ولى آنها با فداكارى، خود را آزاد ساختند. (10)

فضه ژرف در انديشه شد:

«اين پنج تن كيانند كه گنج گردون، گردن به طاعت ايشان نهاده است؟ و آنها دل از اسارت او رهانيده‏اند. دست تمنّا به او دراز نمىكنند و اين چنين سخت به دنيا پشت كرده‏اند.
ايشان كيانند كه زبان جز به لطافت نمىگشايند، سخن جز به حق نمىگويند، هميشه در ذكر خدايند، روزها سخت مىكوشند و شب‏ها عاشقانه با خداى خويش نجوا مىكنند.
به راستى كه ايشان هدايت يافتگانند و زمينيان و بهشتيان را سرورند. بايد در كردار و گفتار و رفتارشان بينديشم، هر چه كردند من نيز همان كنم و هر چه خواستند به جان بپذيرم. به خدا قسم كه اينان رهبر و راهنماى من‏اند، ايشان را به جان دوست دارم و تا جان خويش از اكسير وجودشان طلا نسازم؛ ديده از كردارشان برنگيرم و تا خود را خاك پايشان نكنم؛ دست از دامانشان نمىكشم.»
از آن پس فضه روز و شب در كمين خاندان رسول خدا بود تا مبادا، چشم غفلت، چيزى از او بدزدد و گوش شهوت چيزى از او پنهان دارد.
نكته نكته از فاطمه ـ سلام خدا بر او باد ـ درس مىگرفت. لحظه لحظه به او شبيه‏تر و به خدايش نزديك‏تر مىشد.
عبادت‏هاى عاشقانه، قرآن‏هاى شبانه، دقايق حكيمانه، سخن‏هاى عالمانه، اذكار خالصانه و بخشش‏هاى ايثارگرانه توشه‏اى بود كه فضه از ايمان فاطمه عزيز براى استوارى خويش برداشته بود، تا آن كه به مقام باب حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) رسيد. مردم سؤال‏ها و مسائل خود را با او مطرح مىكردند و فضه آنها را به خدمت حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) رهنمون مىشد، و ارتباط بانوان ديگر با دخت پيامبر از طريق فضه انجام مىشد. (11)پرواز با جانان

فضه هم چنان خالصانه تلاش مىكرد تا آن كه روزى نوگلان پيامبر، حسن و حسين ـ سلام خدا بر ايشان باد ـ بيمار شدند. پيامبر و جمعى از ياران به ديدن آنها آمدند و پيشنهاد كردند كه: «خوب است براى سلامتى كودكانتان نذرى كنيد.»
على مولاى فضه، و فاطمه استاد فضه، سه روز پيوسته روزه نذر كردند و فضه نيز همان كرد كه محبوبانش كردند.
گل ها سر راست كردند و طراوت به گلبرگ‏ها بازگشت. هنگام اداى نذر فرا رسيد. امام (عليه السلام) سه مَن جو به خانه آ