) خشنودى خداى خويش را به دست آورده است. شگفتا كه دوستى و پيروى و كوشش خالصانه، چگونه گُل آدميت او را شكوفاند و ستاره اميدش را درخشاند.
از اين پس، فضه فرهيخته‏اى بود فراموش ناشدنى كه فرمانبرى فاطمه (عليها السلام) او را فرزانه كرده بود.اوج افتخار

روزى مولاى فضه، على بن ابى طالب (عليه السلام) بر حسب اتفاق به حجره عايشه آمد (17) و فضه را خواند تا آبى بياورد و حضرتش وضويى بسازد. امّا جوابى نشنيد. بار دوم فضه را صدا زد، پاسخى نشنيد و مرتبه سوم نيز در جواب مولا از فضه صدايى برنيامد. امّا نه براى آن كه سرپيچى كرده باشد؛ هرگز! بلكه از باب ادب در پاسخ مولا خاموش ماند؛ ولى در دلش توفانى بود كه خدا مىداند. فضه از انجام خواست امامش محروم بود. چرا كه او نيز هر ماه چند روز چون ديگر زنان ـ هر چند وضوى عشق مىساخت و بر سجاده نياز مىنشست امّا ـ تكبير، ركوع و سجود را به امر خداوند حكيمِ متعال رها مىكرد و در وقت فضيلت نماز، با اذكار و خواندن قرآن، خويش را محرم حريم انس الهى مىنمود و چون طنين آواى مولا با نداى فضه بر گوشش نشست؛ هر چند با جان به خدمت مولا مىشتافت، امّا به جسمى كه آلوده به خبث بود اجازه نمىداد پا در حريم پاكِ پاكان بنهد، چرا كه بارها خوانده و شنيده بود:
«انّما يُريدُ اللّه‏ُ ليُذهِبَ عنكم الرِّجسَ اهل البيت و يطهِّرَكم تطهيراً؛ (18)
خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان پيامبر بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.»
فضه خاموش ماند تا حرمت علوى را پاس داشته باشد.
على ـ جان‏ها به فدايش ـ از سكوت فضه در شگفت شد. برخاست تا به حجره فاطمه مرضيه (عليها السلام) وارد شود. آوايى او را گفت: اين آب است در برابر تو.
حضرتش چون چشم برگرداند در طرف راست خود ابريقى (19) پر از آب با صفا ديد. با آن وضو ساخت و ابريق از ديده پنهان شد، سپس به خدمت رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در آمد و پيامبر چون جان خويش را ديد از او پرسيد: «اين چه آبى است كه همانند دانه‏هاى مرواريد بر صورت تو درخشان است.»
على، انيس پيامبر آنچه را كه بر او گذشته بود، از خواندن فضه خادمه، نداى هاتف، ابريق پر از آب و وضو ساختن خويش، براى پيامبر بيان كرد. رسول خدا فرمود:
يا على! آيا مىدانى آن هاتف كه بود و آن ابريق از كجا آمده بود؟
ـ شما بهتر مىدانيد.
ـ هاتف، دوست من جبرئيل بود. امّا ابريق از بهشت و آن آب يك سومش از مغرب و يك سومش از بهشت بود. (20) و جبرئيل نيز تو را سلام مىرساند و مىگويد: خداوند هم به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
«از من به على بگو كه فضه حائض بود و نمىخواست با آن حالت آب وضوى تو را حاضر نمايد.»
پس مولاى فضه، حضرت اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرمود:
«عنه السلام و إليه يعود السلام و إليه يعود الطيب من الكلام؛ سلام از سوى خداست و به سوى او باز مىگردد و بازگشت كلام نيكو به سوى اوست.»
پس امام فضه، زبان به دعاى دوستدار، پيرو و فرمانبر خويش گشود و از روى محبّت فرمود:
«اللّهم بارك فى فضتنا؛ خداوندا! به فضه ما بركت عنايت فرما.» (21)
فضه كه تاكنون سر در گريبان شرم و حيا فرو برده بود چون اضافه نام خويش را به خاندان پيامبر شنيد با دو بال خرسندى و خوشحالى در آسمان عشق آل اللّه‏ به پرواز درآمد، وجود خويش را با ياد صلوات عطرآگين ساخت و سر بر سجده شكر الهى فرود آورد. چون او در تاريخ اسلام دومين كسى بود كه از سوى خاندان نبوى به مدال «نا» مفتخر مىشد.
اوّلين فرد سلمان فارسى بود كه در جنگ خندق پيامبر گرامى اسلام حضرت محمّد مصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در موردش فرمود: «سلمانُ مِنّا أهلَ الْبيت».
و دومين فرد فضه خادمه بود كه برادر پيامبر حضرت على بن ابىطالب (عليه السلام) در موردش فرمود: «اللّهم بارك فى فضتنا».
كفى لها شرفا و فخراً؛ همين شرافت و افتخار او را بس.
هر چند خدمتى كه هميشه فضه انجام مىداد اين بار جبرئيل امين به انجام رساند، امّا خداى عزّوجلّ به فضه فهماند كه برترين فرشتگان بر اين خدمت افتخار مىكنند.وسعت بركت

در استجابت دعاى امام على (عليه السلام) در حق فضه، همين بس كه دامنه فضايل و كمالاتى كه فضه از خاندان رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) آموخت تا جان نوادگان او نيز رسوخ كرد و هر گلى كه از گلستان دامان فضه مىشكفت، آراسته به رنگ و بوى محمدى، خُلق فاطمى و زهد علوى بود.
مالك بن دينار مىگويد: زمانى كه براى زيارت خانه خدا راهى حج بوديم، زنى لاغراندام را ديدم كه بر حيوانى لاغر و ناتوان سوار است و همراهان از سرِ دلسوزى، او را نصيحت مىكنند كه: بازگرد؛ اين حيوان تو را در راه مىگذارد و تو زنى تنها در ميان بيابان چه خواهى كرد؟! امّا او كه عزم سفر كرده بود، به عشق خانه خدا همچنان پيش مىرفت و توجّهى به گفتار ديگران نداشت؛ چون به ميان بيابان رسيديم، حيوانى كه زن بر آن سوار بود از رفتن باز ماند و ديگر رمق نداشت حتى قدم از قدم بردارد. من او را سرزنش كردم، كه چرا با چنين مركبى توشه سفر بسته است و مىخواهد راهى بدين درازى را بپيمايد؛ امّا زن سر به آسمان بلند كرد و گفت:
«لا فِى بَيْتِى تَرَكْتَنِى لا الى بَيْتِك حَمَلْتَنى فَوَعِزَّتك وَ جَلالِكَ لو فَعَلَ بِى هذا غَيْرُك لَما شَكَوتُه اِلاّ اِلَيك؛
نه در خانه‏ام گذاردى و نه، به خانه‏ات رساندى. سوگند به عزت و جلالت اگر كسى غير از تو چنين كارى با من كرده بود شكايتش را پيش تو مىآوردم.»
بى درنگ شخصى در بيابان پيدا شد كه در دستش افسار ناقه‏اى بود و آماده تا آن زن را تا حرم امن الهى و حرم رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) برساند.
من كه از اين ماجرا، كمالات زن را ديدم، دانستم پرهيزكارى است كه نزد خدايش مقام بلندى دارد، پرسيدم تو كيستى؟
گفت: من شهره، دخترِ مسكه دختر فضه كنيز فاطمه زهرا (عليها السلام) هستم. (22)غم هجران

فضه روزگار خوشى را ميگذراند در محفل آل اللّه‏، در خدمت ولى اللّه‏ و سرشار از محبة اللّه‏ تا آن كه، رسول اللّه‏ ـ كه جان‏ها فداى گرد عبايش ـ در سال 11 هجرى، عالم و آدم، زمين و زمينيان و آسمان و آسمانيان را به سوگ خويش نشاند.
غم فضه ـ داغدارى كه اشك و آه، جان از وجودش ستانده بود ـ يكى نبود، سوز سينه فاطمه دختر رسول خدا ـ سلام اللّه‏ عليهما ـ او را سخت مىسوزاند.
از آن سوزان‏تر آن روز كه دَرِ خانه به شدت و غضب كوبيده شد و در خانه جز مولا و بانوى فضه و سرور جوانان بهشت و خود فضه كس ديگرى نبود. فضه به پشت درآمد و گفت: چه مىخواهى؟
صدا برآمد كه: على را بگو از اباطيل خود دست بردارد، بيرون شود و با خليفه رسول خدا بيعت كند!
فضه اين صدا را مىشناخت، صدا از دهان مردِ خشنِ عرب برمى آمد. فضه تحمل اين اهانت به خاندان رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را نداشت. پيش از اين ديده بود كه اگر كسى در خانه پيامبر خدا صدايش را بالا مىبرد وحى نازل مىشود كه صدايتان را پايين بياوريد. پس چرا اين مردك چنين سخن مىگويد؟
و باز فضه از پيامبر شنيده و خود ديده بود و مىدانست كه «على مع الحق و الحق مع عل