ي؛ (23) على با حق است و حق با على است.»
على حق است و حق على است، پس اين گستاخ چه مىگويد؟
و شايد براى نشان دادن بى اعتنايى خود و سرورانش به او فرمود: على مشغول كارى است و بيرون نشود. (24)
باز صدا از غضب برآمد كه: برو على را بگو بيرون بيايد و گرنه، داخل خانه شويم.
فضه كه تا به حال چنين جسارتى را به اهل بيت پيامبر نديده بود در خشم و شگفت بود. در همان دم بانويش را ديد كه به پشت در آمد و خطاب به مردمان بيرون فرمود:
«اى گمراهانِ دروغگو! چه مىخواهيد...»
نبرد بين حق و باطل ادامه داشت و بانوى فضه كه مظلوميت امامت را مىديد نترس و رسا آنان را جواب مىداد و فضه خود را در كلاس درسى ديگر مىديد و سراپاگوش بود.
فضه همچنان درس دفاع از ولايت را از دختر نبوت، همسر ولايت و مادر امامت مىآموخت كه ناگاه صداى لگد به در را شنيد. آذرخشى مهيب تمام وجودش را فراگرفت ؛ آسمان بر سرش خراب شد و دود از زمين و زمان برخاست.
فضه جان خويش را بين درِ شعله ور و ديوار پشتِ در، ديد. ناله فاطمه برخاست و مونس و غمگسار خويش فضه را صدا زد:
آه يا فِضةُ اِلَيكِ فَخُذِينى فَقَدْ وَاللّه‏ قُتِلَ ما فِى اَحْشايى مِنَ الْحَمْلِ؛
اى فضه مرا بگير كه به خدا قسم آن كه در رحم من بود كشته شد.
فضه چون برق خويش را رساند و خود را عمود كمر خميده دخت رسول خدا نمود.
امّا سنگينىاى كه فضه بر دوش داشت از جسم نحيف همسر امامت نبود، كه غم غصب خلافت و سنگينى اندوه فاطمه بود.
فاطمه (عليها السلام) در آغوش فضه از شدّت دردِ پهلو و اصابت ميخ در و سقط جنين بيهوش شد. (25)
فضه يك چشم به بانويش داشت و يك چشم به امامش. نيمى از جانش بيهوش از درد و نيمه ديگر جانش را با زور بردند.
فاطمه و على، صفا و مروه فضه بودند و او سعى خود را با پا و دل و چشم انجام مىداد و همچنان نگران بود كه بانويش به هوش آمد و او پريشان شد كه در جواب سؤال بانويش چه بگويد؟
على كجاست؟
او را به مسجد بردند. (26)
بانوى فضه شتابان برخاست؛ تا راه مسجد در پيش گيرد و فضه نيز شتابان خود را براى يارى او رساند، و بعد از آن فضه قصه‏هاى غم‏بار و سوزناك خاندان پيامبر را يكى پس از ديگرى مىديد، غصب خلافت، غصب فدك، خطبه بانويش در مسجد و....
فقط خدا حال فضه را مىداند كه چگونه آن هفتاد و پنج، يا نود و پنج روزِ بعد از رحلت رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را سر كرد كه بعد از سال‏ها هنوز با نام اهل بيتِ رسول اللّه‏ (صلّى الله عليه وآله وسلّم) جوى اشك از چشمانش جارى مىشود و شعله‏هاى سوزان غم تمام وجودش را مىسوزاند.
فضه بعد از آن، هميشه و همه جا، در بيان ظلمى كه بر ايشان رفت، سفارشى كه رسول خدا درباره آنان مىفرمود و جايگاهى كه نزد خدا داشتند مىكوشيد و مردم را به عشق و پيروى از ايشان فرا مىخواند.
ورقة بن عبداللّه‏ مىگويد:
به زيارت بيت اللّه‏ الحرام مشرف شدم، در بين طواف زنى را ديدم زيبا صورت (27) و بسيار نمكين كه با عبارات شيرين و فرمايشات دلنشين، در كمال فصاحتِ زبان و بلاغتِ بيان با خداوند عالميان مناجات مىكند و مىگويد:
«خدايا! اى پروردگار كعبه و اى پروردگار دو ملكى كه بر دوش چپ و راست من اند! و اى پروردگار زمزم! اى پروردگار آداب گرامى! و اى پروردگار محمّد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) كه بهترين مردمان و نيكوكاران گرامى، مرا با رهبران پاكم و فرزندانشان محشور فرما.
اى گروه حج كنندگان و عمره كنندگان! همانا سروران من بهترين بهترين‏ها هستند و برگزيده نيكان‏اند؛ كسانى كه مقامشان از مقامِ مقام‏داران بالا رفت و يادشان در همه جا بالا گرفت». (28)
پيش رفتم و گفتم:
اى جاريه! گمان مىكنم كه تو از دوستداران و پيروان اهل بيتِ عصمت و طهارت (عليهم السلام) هستى. گفت: آرى.
ـ خود را معرفى بنما.
ـ انا «فضه» ـ أَمَةُ فاطمه الزهراء بنت محمّدالمصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) ؛ من فضه كنيز حضرت فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) هستم.
ـ احسنت و آفرين بر تو، اى مونس و انيس فاطمه! من مشتاقم تا از كلامت بشنوم و از منطق تو استفاده كنم. خواهش مىكنم چون طواف خويش به جاى آوردى، به بازار گندم فروشان بروى و اندكى در آن‏جا صبر كنى تا من به خدمت شما برسم. مىخواهم در مورد مسئله‏اى از تو سؤالى كنم، خداوند متعال بر پاداش نيكت بيفزايد.
ورقه گويد: چون به بازار گندم فروشان رفتم فضه را ديدم در كنارى نشسته. او را به نزد خود خواندم و در گوشه خلوتى به او گفتم: اى فضه! مرا از حالات بانوى خود «فاطمه زهرا» خبر ده و بگو كه در هنگام وفات پدرش رسول خدا ـ جانها به فدايش ـ و هنگام وفات فاطمه زهرا ـ جانم به فدايش ـ چه ديدى؟
چون فضه اين كلام از من شنيد، سيلاب اشكش به صورتش روان گرديد و آه و ناله او بلند شد و گفت:
«اى ورقة بن عبداللّه‏! حزنى را كه سال هاست در سينه پنهان كرده‏ام به هيجان آوردى و داغ‏ها و دردهاى دل مرا تازه كردى».
سپس فضه وفات فاطمه و ناله‏ها و گريه‏هاى او را كه بعد از پدر بزرگوارش داشت نقل كرد. (29)
در اين آشوب جهان سوز، فضه سه بار نام خود را از زبان مبارك عزيزانش ذكر مىكند:
 (30). آن جا كه گل نبى، خويش را بين در و ديوار مىبيند و ميخِ در، به سينه‏اش اصابت مىكند و درد شديدى از كشته شدن فرزندش محسن ـ كه شش ماه است در شكم مادر آرميده است ـ احساس مىكند. فرياد مىزند: «فضه مرا درياب.» و فضه با جان به يارىاش مىدود.
 (31). امام على (عليه السلام) مىفرمايد: «وقتى فاطمه را غسل دادم و خواستم بندهاى كفن را گره بزنم گفتم: اى ام كلثوم، زينب و سكينه، اى فضه و اى حسن و حسين بشتابيد و از مادرتان آنچه مىخواهيد توشه برداريد».
امّا پيش از آن كه فضه بوسه آخر را از صورت نيلى بانويش، شهيده مرضيه، برچيند، حَسنين (عليهما السلام) خود را بر پيكر مادر انداختند و آن جا بود كه فضه گمان كرد از شدت اين مصيبت لحظه‏اى جان از او و زمين و زمان جدا شد، و...
 (33). چون هنگام تشييع جنازه پيكر پاك دخت پيامبر خدا ـ سلام خدا بر آنها باد ـ فرا رسيد، اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:
فاطمه از من پيمان گرفته است كه چون جانش از دنيا پركشيد هيچ كس را خبر نكنم جز ام سلمه همسر رسول خدا، ام ايمن و فضه، و از مردان حسنين، سلمان فارسى، عمار ياسر، مقداد، ابوذر و حذيفه. (34)
يعنى، فضه محرم راز خاندان ولايت شده بود و ايشان او را در غم و شادى خويش شريك مىدانستند، چرا چنين نباشد؟ وقتى كه او كمر همت در خدمت ايشان مىبندد و آنها وى را فضه خود ياد مىكنند و مىستايند.وادى علم

فضه بعد از بانويش فاطمه زهرا ـ سلام خدا بر روح پاكش باد ـ كنيزى بود با دنيايى از غم، و محزون از داغى كه بر سينه‏اش نشسته بود و از آن پس، خدمتِ مولايش علىبن‏ابى طالب را مىنمود. آن حضرت پس از مدتى بهتر آن ديد كه دست فضه را در دست همسرى بگذارد تا كمال و كلامى كه از فاطمه آموخته است به كودكانش بياموزد و رسالت سنگين ترويج اسلام ناب محمدى (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را انجام دهد.
حضرت، فضه را به ابوثعلبه حبشى تزويج كرد. پس از اندكى پسرى از سي