نه فضه شير مىخورد و به ادب او مؤدب مىشد؛ امّا چندى نگذشت كه فرزندش يتيم شد و حضرتش فضه را به ازدواج سليك غطفان (35) در آورد.
در همان روزهاى نخستِ زندگى فضه با سليك، همسرش شكايت از فضه به نزد خليفه دوم برد، كه فضه همسرش را فرمانبردارى نمىكند. خليفه فضه را طلبيد و علت را جويا شد.
فضه فرمود: تو بايد در اين مورد حكم كنى و علت آن از تو پنهان نيست.
خليفه دوم گفت:
من اجازه‏اى براى اين كار تو نمىيابم.
فضه از حكم ناحق او خشمگين شد و فرمود: اى ابا حفص! (36) از حق برگشته‏اى.
سپس با فصاحتى تمام و منطقى عالمانه از خويش دفاع كرد و درسى كه از فقه آموخته بود، امروز عملاً اجرا مىنمود و در جواب آن جاهل فرمود:
در اين مدت از حيض استبراء مىنمودم، كه اگر حامله‏ام، حمل من طفلى است كه اين كودكِ يتيم، برادر اوست و اگر حيض شدم معلوم است كه از ابوثعلبه فرزندى نيست.
خليفه كه دانايى فضه را در فقه علوى و پارسايى او را در حكم خداوندى تماشا مىكرد، زبان به اعتراف گشود و گفت: يك موى از آل ابىطالب از قبيله عدى (37) فقيه‏تر است. شعرة من آل ابى طالب افقه من عدى. (34)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:197.txt">پاورقی 1 الی  200</a><a class="text" href="w:text:198.txt">پاورقی 201 الی 400</a><a class="text" href="w:text:199.txt">پاورقی 401 الی  600</a><a class="text" href="w:text:200.txt">پاورقی 601 الی 800 </a><a class="text" href="w:text:201.txt">پاورقی 801 الی 1000</a><a class="text" href="w:text:202.txt">پاورقی 1001 الی 1247</a></body></html>همزبان وحى

باز در بيان علم و دانش، زيركى، فصاحت و پارسايى فضه، ابوالقاسم قشيرى در كتابش مىنويسد:
«روزى در بيابان از قافله باز ماندم، زنى را تنها در ميان بيابان ديدم و از اين‏كه تك و تنها در بيابان مىرفت تعجب كردم و پرسيدم: تو كيستى؟ زن گفت: «و قل سلام فَسوفَ يعلمون؛ (38) وبگو: «به سلامت» پس زودا كه بدانند.»
مرد در مىيابد كه ابتدا بايد سلام كند. از اين رو سلام مىكند و آن‏گاه مىپرسد: اين‏جا تك و تنها چه مىكنى؟ آيا راه گم كرده‏اى؟
«مَنْ يَهدى اللّه‏ فلا مُضِلَّ له؛ (39) هر كه را خدا هدايت كند گمراه كننده‏اى ندارد.»
ـ آيا از جنّى يا انس؟
ـ «يا بنى آدم خُذوا زينَتكُم؛ (40) اى فرزندان آدم، جامه خود را بر گيريد.»
ـ از كجا آمدى؟
ـ «ينادون مِن مكانٍ بعيد؛ (41) آنان را از جايى دور ندا مىزنند.»
ـ به كجا مىروى؟
ـ «و للّه‏ عَلى الناسِ حِجُّ البيت؛ (42) براى خدا حج آن خانه بر عهده مردم است.»
ـ چند روز است كه در راهى؟
ـ «و لقد خلقنا السموات و الارض وما بينهما فى ستة ايام؛ (43) همانا آسمان‏ها و زمين و آنچه در ميان آنهاست را در شش روز آفريديم.»
ـ آيا غذا مىخورى؟
ـ «وَ ما جَعَلنا هُم جَسَدا لا يأكلونَ الطّعام؛ (44) و ايشان را جسدى كه غذا نخورد قرار نداديم.»
آن‏گاه مرد به او غذايى مىدهد و دوباره مىپرسد: چرا تندتر نمىروى؟
ـ «لا يُكلِّفُ اللّه‏ نَفسا اِلاّ وُسْعَها؛ (45) خداوند هيچ‏كس را جز به قدر توانايىاش تكليف نمىكند.»
ـ آيا مىخواهى با من بر مركب سوار شوى؟
ـ «لَو كانَ فيهما آلِهةٌ إلاّ اللّه‏ لَفَسَدتا؛ (46) اگر در آنها (زمين و آسمان) جز خداى يگانه خدايانى ديگر وجود داشت، قطعا زمين و آسمان تباه مىشد.»
مرد پايين مىآيد، او را به تنهايى سوار مىكند و راه مىافتند. زن چون سوار مىشود مىگويد: «سُبحانَ الذى سَخَّرَلنا هذا؛ (47) پاك است كسى كه اين را براى ما رام كرد.»
زن سواره و مرد پياده به راه مىافتند. مىروند تا به قافله‏اى مىرسند.
مرد از زن مىپرسد: آيا در اين قبيله كسى را دارى؟
ـ «يا داودُ إنا جَعَلناكَ خليفةً فى الارضِ؛ (48) اى داوود! ما تو را خليفه و جانشين گردانيديم.»
«و ما محمدٌ إلاّ رسول؛ (49) محمّد جز فرستاده‏اى نيست.»
«يا يحيى خذِ الكتابَ؛ (50) اى يحيى! كتاب (خدا) را بگير.»
«يا موسى إنّى أنا رَبُّك؛ (51) اى موسى! من پروردگار توام.»
مرد مىفهمد داوود، محمّد، يحيى و موسى از آشنايان اويند. آنها را صدا مىزند. چيزى نمىگذرد كه چهار جوان به سوى او مىآيند. مرد رو به زن كرده، مىپرسد: اينها چه نسبتى با تو دارند؟
«المالُ و الْبَنون زينَةُ الحياة الدنيا؛ (52) مال و فرزندان زيور زندگى دنيايند.»
مرد مىفهمد كه اين جوانان فرزندان اويند. وقتى فرزندانش (53) جلو مىآيند زن مىگويد: «يا اَبَتِ إستَأجِرهُ إنَّ خيرَ مَن استَاجَرْتَ القَوى الأمينُ؛ (54) اى پدر! او را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى است كه استخدام مىكنى، هم نيرومند است و هم در خور اعتماد.»
پسران اجرت آن مرد را مىدهند و زن دوباره مىگويد:
«و اللّه‏ُ يُضاعفُ لِمَن يَشاء؛ (55) و خدا براى هر كس كه بخواهد چند برابر مىكند.»
فرزندان در مىيابند كه اين مقدار كم است و او را پاداش بيشترى مىدهند.
مرد كه از چنان تسلط زن بر قرآن در شگفت شده بود از جوان‏ها مىپرسد: اين زن كيست؟
آنان مىگويند: او مادر ما فضه، كنيز زهرا (عليها السلام) است و بيست سال است كه به غير قرآن لب نگشوده است.
مرد كه درس‏هاى زيادى در اين مدت كم از فضه آموخته بود هم چنان شگفت زده، راه خود گرفت و رفت.» (56)
آرى فضه امروز استادى بود كه مردان هم كيش و بزرگان سرزمين خويش را درس مىداد.آغوش وصل

تاريخ نويسان، نه زمان رحلت فضه ـ رحمة اللّه‏ عليها ـ را ذكر كرده‏اند و نه از عدد ساليانى كه زيسته است چيزى گفته‏اند. (57) امّا گفته‏اند پيكر پاك فضه را بعد از آرامش، در قبرستان «باب الصغير» دمشق به خاك سپردند.

در انتهاى غربى قبرستان اتاقى است كه گنبدى سبز رنگ و كوچك دارد و ديوارهايش از سنگ سياه است. روى سنگ قبرش محفظه‏اى چوبى قرار دارد كه با پارچه‏اى سبز پوشيده شده است.
مرقد فضه كمى بالاتر از قبر عبداللّه‏ فرزند امام صادق (عليه السلام) قرار دارد (58) و مورد توجه اولياى خدا و مردم است. اولين زائر فضه، سيده نفيسه، همسر اسحاق، فرزند امام صادق (عليه السلام) بود كه در سال 193 (هـ.ق) به زيارت قبر حضرت زينب (عليها السلام) رفت و قبر فضه را نيز زيارت كرد. (59)
فضه نيز از خاندان رسول خدا غربت و مظلوميت را به ارث برده است و چون آنان گنج درونش كه با سعى فراوان به دست آورده بود، ناشناخته مانده است، امّا آنچه مسلّم است به هنگام ترك دنياى فانى، از دنيا و حُبّ دنيا هيچ نداشته است، چرا كه داستان علم كيميا را از ياد نبرده بود. آخرين لحظات كه فضه اشهد خويش را با دل و جان به زبان مىراند، بانويش فاطمه او را در سينه مىفشرد، به پاس آن دم كه او خود را عمود كمر خميده‏اش نمود.
رسول خدا و مولايش على ـ صلوات اللّه‏ عليهم ـ به استقبالش آمدند تا از زحمات او در خانه فاطمه زهرا قدردانى كنند. حسنين سرور جوانان بهشت در انتظارش بودند و مهربانىهاى او را در روزگارشان به ياد داشتند، و بهشت با همه زيبايىها، جلوه‏ها و طراوتش به سوى او مىآمد.
آن زمان شايد خوش‏ترين لحظات زندگى فضه بود؛ امّا براى زمينيان و فرزندان فاطمه زهرا ـ جان‏ها به فداى همگى شان باد ـ غمبار و جان گداز بود. چون فضه از ياران انگشت شمار خاندان وحى و تنها گلى بود كه در بوستان خانه على و فاطمه شكفت و قد راست كرد.
