تب واقدى است.

ج: همچنين علامه حلّى و شيخ حرالعاملى و قاضى نورالله تسترى از كتاب غرر ابن خذابه نيز همين مطلب را نقل مى كنند.

ولى متأسفانه نتوانستيم به چنين كتابى دست پيدا كنيم.

د: على بن يونس عاملى متوفاى 877 از بلاذرى نقل مى كند كه عمر حضرت فاطمه (س) را بين در و ديوار قرار داد به گونه اى كه محسن بر اثر ضربه از بين رفت.(4)

ولى ما اين مطلب را در انساب الاشراف چاپهاى فعلى نيافتيم.

هـ: حافظ گنجى شافعى متوفاى 658 و رشيدالدين ابن شهر آشوب متوفاى 588 از معارف ابن قتيبه نقل مى كنند كه محسن بر اثر ضربه قنفذ درگذشت.

در صورتى كه در المعارف چاپهاى فعلى چيزى در اين موضوع ديده نمى شود.

( مرحوم علامه امينى (ره) در الغدير جلد 2 صفحه 65 با ذكر نمونه اى تحريف در نسخه هاى المعارف را اثبات كرده اند.)

پس از بيان اين نكته اينك با رعايت ترتيب تاريخى به آوردن برخى از منابع و مدارك اهل سنت كه به آنها دسترسى داشته ايم مى پردازيم.

1 ـ عبدالله بن محمد بن ابى شيبه متوفاى 235 در المصنف فى الاحاديث و الآثار از زيدبن اسلم از پدرش نقل مى كند : « وقتى كه براى ابوبكر پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بيعت گرفته شد على (عليه السلام) و زبير به خانه فاطمه (س) تردد داشتند و در امورشان با هم مشورت مى كردند هنگامى كه اين خبر به عمر رسيد بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا به خدا قسم كسى از مردم نزد من محبوبتراز پدرت نبوده و اكنون كسى از مردم محبوبتر از شما نيست ولى به خدا قسم اين مانع نمى شود اگر بار ديگر اين گروه در اينجا جمع شوند دستور دهم خانه را با آنان بسوزانند وقتى كه عمر خارج شد فاطمه نزد آنان رفت و گفت كه عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر دوباره برگرديد خانه را با شما بسوزاند به خدا قسم او به سوگندش عمل مى كند پس اينجا را ترك كنيد ، آنها خانه را ترك كردند و ديگر بر نگشتند تا اينكه با ابوبكر بيعت كردند.(5)»

2 ـ احمد بن يحيى معروف به بلاذرى متوفّاى سنه 279 مى نويسد:

ابوبكر به سراغ على(عليه السلام) براى بيعت فرستاد، و على امتناع نمود پس عمر آمد و با او شعله اى از آتش بود، و فاطمه(س) در درِحجره با او روبرو مى شود و مى گويد: اى پسر خطاب آيا آمدى خانه ام را بسوزانى؟ گفت: آرى، چون اين مهمترين چيزى است كه پدر تو آورده است...

3 ـ امام المورّخين محمّد بن جرير طبرى متوفاى سنه 310 در تاريخ معروفش چنين مى نويسد:

اتى عُمر بن الخطّاب منزل على وفيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين فقال: «واللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ او لَتخْرجُنَّ اِلى الْبَيعة».

عمر به منزل على آمد و در آن خانه طلحه و زبير و جمعى از مهاجرين بودند عمر گفت: «به خدا قسم يا خانه را بر شما آتش مى زنم و يا اينكه بيرون مى آييد و بيعت مى كنيد».

طبرى در روايت ديگرى از خليفه دوّم نقل مى كند كه پس از رحلت پيامبر، على و زبير و يارانشان از بيعت خوددارى كردند و همه انصار نيز امتناع ورزيدند ولى همه مهاجرين براى تعيين خليفه نزد ابوبكر اجتماع كردند.(6) (وى بيان نمى كند كه از مخالفين چگونه بيعت گرفته اند).

ايشان همچنين از سيف بن عمر نقل مى كند كه: «كسى از بيعت با ابوبكر امتناع نكرد مگر مرتّد و يا كسى كه نزديك بود مرتّد شود، و كسى از مهاجرين از بيعت با ابوبكر خوددارى نكرد».

و همچنين از سيف بن عمر نقل مى كند كه: «على در خانه اش نشسته بود و به او خبر رسيد كه ابوبكر در مسجد براى بيعت نشسته است، على با عجله اى كه داشت تنها با پيراهن تنش بدون ازار و ردا وارد مسجد شد تا مبادا در امر بيعت تأخيرى داشته باشد و سپس بيعت كرد و كنار ابوبكر نشست و كسى را فرستاد تا لباس او را از خانه بياورند».

در حالى كه او در نقل ديگر از زهرى آورده است كه على و بنى هاشم (همگى اشان) تا شش ماه (رحلت فاطمه زهرا«س» ) با ابوبكر بيعت نكردند.

طبرى بدون اينكه براى اين روايات متناقض چاره اى بينديشد به مطالب بعدى منتقل مى شود.

4 ـ ابن عبدربّه مؤلف العقد الفريد متوفّاى سنه 328 مى نويسد:

امّا على و عباس بن عبدالمطلب و زبير در خانه فاطمه نشستند تا اينكه ابوبكر عمر بن الخطاب را به سوى آنها فرستاد كه ايشان را از خانه فاطمه بيرون كند و به عمر گفت كه اگر از بيرون آمدن امتناع كردند با آنها قتال كن پس عمر با آتش به در خانه فاطمه آمد تا خانه را همراه با آنها بسوزاند كه فاطمه با عمر روبرو مى شود و مى گويد: اى پسر خطاب آيا آمده اى كه خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى مگر آنكه داخل بشويد در چيزى كه امّت داخل شدند... .

ابن عبدربّه چيزى برخلاف آن نقل نمى كند.

دكتر سيد جعفر شهيدى پس از نقل عباراتى از بلاذرى و ابن عبدربه مى گويد:

اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم كتاب ابن عبدربّه اندلسى (عِقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را در پيش چشم دارم، داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى كنم، بسيار بعيد و بلكه ناممكن مى نمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دسته هاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شيعه در سده هاى نخستين اسلام نيرويى نداشته و در اقلّيت بسر مى برده اند، چنانكه مى بينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمى رود. در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايم تر يا سخت تر، ديده مى شود.

در اين جا قبل از پرداختن به ساير منابع اهل سنّت به نقل كلام مورّخ معروف مسعودى مى پردازيم گر چه بسيارى او را شيعه مى دانند ولى چون اهل سنّت كتابش را معتبر مى شمرند به نقل اقوال او مى پردازيم.

5 ـ ابوالحسن على بن الحسين المسعودى متوفاى سنه 346 در مروج الذهب مى نويسد:

كه عروة بن زبير براى برادرش ـ عبدالله بن زبير ـ در ماجراى بين او با بنى هاشم و محمد حنيفه و محاصره نمودنشان در شعب و جمع آورى هيزم براى سوزاندن آنها عذر مى آورد و مى گفت: او مى خواست بدينوسيله آنها را بترساند تا در بيعت و اطاعت او درآيند; زيرا كه آنها ـ بنى هاشم ـ پيش از اين نيز از بيعت امتناع ورزيده بودند. بعد مى گويد: اين (امتناع آنها در گذشته) جاى ذكرش اين جا نيست و ما اين خبر را در كتابى به نام حدائق الاذهان كه در مناقب و فضائل اهل بيت تأليف نموديم، آورده ايم.

ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه در نقل از مسعودى اين داستان را روشن تر ذكر مى كند، و ايشان عذر عروة بن زبير از برادرش عبداللّه بن زبير را چنين مى نويسد:

او خواست كه وحدت كلمه از بين نرود و مسلمين اختلاف نكنند و بنى هاشم در بيعت آيند، تا وحدت كلمه حاصل شود. چنانچه عمر بن خطاب چنين عمل كرد با بنى هاشم، هنگامى كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند; زيرا عمر هيزم فراهم نمود تا خانه را با اهل آن بسوزاند.

معلوم نيست آيا چيزى در نقل ابن ابى الحديد افزوده شده است، و يا اينكه از تاريخ مسعودى در چاپهاى بعدى چيزى را حذف كرده اند؟

6 ـ ابن عبدالبرالنمرى القرطبى متوفّاى سنه 463 در الاستيعاب فى معرفة الاصحاب مى گويد:

هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد على و زب