ر بر فاطمه (س) وارد شدند و دركارشان با او مشورت كردند، آنان به همديگر مراجعه مى نمودند. اين خبر به عمر رسيد و عمر بر فاطمه وارد شد و گفت اى دختر رسول خدا هيچ كس محبوبتر از پدرت در نزد من نيست و بعد از او كسى محبوبتر از شما نزد من نيست. به من خبر رسيد كه اين عدّه بر تو وارد مى شوند و اگر دوباره به من خبر برسد چنين و چنان مى كنم. سپس وى خارج شد، و فاطمه بر آنها وارد شد و گفت كه عمر نزد من آمد و قسم خورد كه اگر دوباره نزد من برگرديد چنين و چنان مى كند و به خدا قسم كه وى به گفته خود عمل مى كند پس در كارتان بنگريد و ديگر به اينجا برنگرديد... .

مؤلف چيزى در جهت خلاف آن نقل نمى كند.

البته مؤلف براى حفظ آبروى خليفه به جاى « لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ اَولَتخْرُجُنَّ اِلى الْبَيْعَة»(7) لاَاَفعَلّنَ وَ لَأَ فْعَلَّنَ » آورده است.

7 ـ عمادالدين اسماعيل بن على ابو الفداء(8) مؤلف كتاب المختصر فى اخبار البشر متوفّاى سنه 732 مى نويسد:

سپس ابوبكر عمر بن الخطاب را به سوى على و افرادى كه با او بودند فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه بيرون كند، و به او گفت اگر از آمدن امتناع ورزيدند با آنها جنگ كن، سپس عمر با مقدارى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و فاطمه با او روبرو شد و گفت اى پسر خطاب كجا مى روى، آيا آمدى خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آرى، مگر آنكه درآئيد در چيزى كه همه امّت درآمدند.

مؤلف روايتى بر خلاف آن نقل نمى كند.

در مورد عدم انعكاس اين قضيّه در « الكامل فى التاريخ » از ابن اثير; و البداية و النهاية از ابن كثير; و تاريخ المبتداء والخبر از ابن خلدون نكته اى است كه در تحت عنوان پاسخ به يك سؤال به آن اشاره خواهيم كرد.

8 ـ علامه محمد بن محمد بن شحنه متوفاى 815 در اين مورد مى نويسد: «سپس عمر به در خانه على آمد تا خانه را با اهل آن بسوزاند ناگاه با فاطمه(س) مواجه گرديد عمر گفت مگر درآييد در چيزى كه همه امت درآمدند.

در بيشتر اين عبارات چنانچه ملاحظه مى كنيد ابوبكر به عمر گفت در صورت امتناع متحصّنين از بيرون آمدن با آنها بجنگد. و عمر با پاره اى آتش براى سوزاندن خانه به سوى آنها رفت و سوگند ياد كرد كه در صورت بيرون نيآمدن خانه را با اهلش بسوزاند.

9 ـ ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج البلاغة، متوفّاى 656 از احمد بن عبدالعزيز الجوهرى مؤلف كتاب «السقيفه» نقل مى كند:

وقتى كه با ابوبكر بيعت شد، زبير و مقداد با جماعتى از مردم پيش على به خانه فاطمه رفت و آمد مى كردند و در امورشان باهم مشورت مى نمودند و عمر بر فاطمه سلام الله عليها وارد شد و گفت: اى دختر رسول خدا كسى از مردم پيش من محبوبتر از رسول خدا نبوده و اكنون كسى از مردم نزد من محبوبتر از شما نيست ولى قسم به خدا اين مانع نمى شود كه دستور دهم اين خانه را همراه اين گروه آتش زنند، وقتى كه عمر برگشت فاطمه نزد آنها رفت و گفت كه عمر نزد من آمد و قسم ياد كرد كه اگر دوباره برگرديد خانه را با شمابسوزاند وبه خدا قسم او به سوگندش عمل مى كند پس اينجا را ترك كنيد آنها ديگر برنگشتند و با ابوبكر بيعت كردند.

ابن ابى الحديد درباره جوهرى مى گويد، او از رجال حديث و از ثقات مورد اعتماد است.

در نقل ديگر ابوبكر جوهرى از عمر بن شبّه و ... نقل مى كند كه عمر به خانه فاطمه (س) آمد و گفت: وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه لَتَخْرُجُّنَ اِلى الْبَيْعَةِ اَوْ لاَُحْرِقَنَّ الْبَيْت عَلَيْكُمْ.

همچنين ابوبكر جوهرى مؤلف كتاب السقيفه در روايت ديگر نقل مى كند: كه سعدبن ابى وقّاص و مقداد بن اسود نيز در خانه فاطمه با آنان ـكه در روايت سابق نامشان آمد يعنى اميرالمؤمنين على (عليه السلام)و زبير و گروهى از بنى هاشم ـ اجتماع كرده بودند تا با على (عليه السلام)بيعت كنند، پس عمر به سوى آنها آمد تا خانه را با آنها بسوزاند.

ايشان اين مطالب را در ذيل خطبه شصت و شش نهج البلاغه نيز ذكر مى كند.

اين اظهارات هم عقيده ابن ابى الحديد در اين قضيه است و هم نظر ابوبكر جوهرى كه از او نقل كرده است.

10 ـ مؤلّف كنزالعّمال متوفّاى 975 از اسلم نقل مى كند كه عمر بر فاطمه سلام الله عليها وارد شد و ... و گفت به خدا قسم احترام تو نزد من مانع نمى شود كه امر كنم گروهى را كه نزد تو اجتماع كردند با خانه بسوزانند و بعد روايت را مثل نقل ابن ابى الحديد از جوهرى به پايان مى برد.

از ميان نويسندگان معاصر اهل سنّت بعضى ها به اين حقيقت تلخ اشاره كرده اند گرچه اكثر آنها مى كوشند كه اين مطالب را در آثارشان ذكر نكنند و تلاش مى كنند كه خلافت خلفاء را با شكل حكومت مردم بر مردم و يا اصل مشاوره توجيه كنند. بديهى است كه ريختن مأموران خلافت به خانه مخالفين و تهديد به آتش زدن و كشاندن متحصّنان به مسجد و وادار نمودن آنها به بيعت و كتك زدن و اهانت كردن و تهديد به قتل، مخالف با روح دموكراسى است، از اين جهت اينها را در آثار و تأليفاتشان ذكر نمى كنند.(9) ولى با اين همه برخى از ايشان نتوانستند از ديدن حقيقت چشم بپوشند، و خلاف آن را بنويسند.

اينك ما سخنان بعضى از آنان را در اين مسأله ذكر مى كنيم.

11 ـ نويسنده معروف و معاصر مصرى عباس محمود العقّاد متوفاى 1383 در كتاب عبقرية عمر مى نويسد:

گروهى شدت عمل عمر در دعوت على براى بيعت با ابوبكر را زياد پنداشته اند، چنانچه در بعضى از رواياتيكه صحت آنها ترجيح دارد آمده است. و خلاصه آن روايات چنين است: كه عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبير و گروهى از مهاجران بودند. پس گفت بخدا سوگند يا خانه را بر شما مى سوزانم و يا براى بيعت بيرون بيآييد. پس زبير با شمشير كشيده بيرون آمد و شمشير از دستش افتاد بر او هجوم آوردند و او را دستگير كردند.

گروهى اين شدت عمل را زياد پنداشته اند. و آن را نوعى ستم از سوى عمر در حق على و دوركردن بنى هاشم از خلافت شمرده اند.

12 ـ عمر رضا كحّاله مؤلف اعلام النساء مى نويسد:

پس ابوبكر عمر را به سوى آنها ـ افرادى كه از بيعت با ابوبكر امتناع كرده و در خانه فاطمه متحّصن شده بودند ـ فرستاد. عمر از بيرون خانه آنها را صدا كرد، امّا آنها از خارج شدن خوددارى كردند عمر هيزم طلبيد و گفت: قسم به كسى كه جان عمر در دست اوست يا از خانه بيرون مى آييد و يا خانه را همراه با اهلش مى سوزانم. به او گفتند: اى اباحفص در خانه فاطمه است گفت: گر چه فاطمه در خانه باشد.

البته مدرك عمررضا در اين قضيه كتاب الامامة والسياسة منسوب به ابن قتيبه دينورى است. اى كاش وى به منابع بيشمار اهل سنت كه در اين باب وجود دارد مراجعه مى كرد و به كتاب الامامة و السياسة كه در مورد آن حرفهايى زده اند اكتفا نمى كرد.

13 ـ نويسنده معروف مصرى عبدالفتّاح عبدالمقصود در كتاب «الامام على بن ابيطالب» در اين مورد مى نويسد.

... و با اين پيش بينى ها در آن روز ميان مردم شايع شد كه عمر قدم پيش گذارده و با گروهى از ياران و همدستانش به سوى خانه فاطمه رهسپار گشته و انديشه آن را دارد كه پسر عموى رسول خدا را چه بخواهد و چه نخواهد به آنچه تاحال نپذيرفته وادار نماي