د، مردم حدسها مى زدند، دسته ايى مى گفتند تنها در برابر دم شمشير سراطاعت خم مى كند... و گروهى پيش بينى مى كردند كه شمشير با شمشير روبرو مى شود... كسانى كه از اين و آن نبودند يگانه وسيله حفظ وحدت و اطاعت را آتش مى پنداشتند... مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه داستان هيزم را بازگو ننمايند چه با اين دستور زاده خطاب دور خانه فاطمه را كه على و اصحابش در آن بودند محاصره نمودند تا بدين وسيله قانع سازد يا بى مهابا بتازد؟ ...

همه اين داستانها كه با نقشه سابق يا ناگهان پيش آمد مانند كف روى موج ظاهر شد و اندكى نپاييد كه همراه جوش و خروش عمر از ميان رفت... اين مرد خشمگين و خروشان به خانه على (عليه السلام) روى آورد و همدستانش دنبال او به راه افتادند و به خانه هجوم آوردند يا نزديك بود هجوم آورند، ناگهان چهره اى چون چهره رسول خدا در ميان درب آشكار شد، چهره اى كه پرده اندوه آن را گرفته و آثار رنج و مصيبت بر آن آشكار است در چشمهايش قطرات اشك مى درخشيد و بر پيشانيش گرفتگى غضب هويدا بود.

عمر به جاى خود خشك شد و آن جوش و خروش چون موج از ميان رفت همراهانش كه دنبالش به راه افتاده بودند پشت سرش در مقابل درب بُهْت زده ايستادند; زيرا روى رسول خدا را از خلال روى حبيبه اش زهرا ديدند، سرها از شرمندگى و حياء به زير آمد و چشمها پوشيده شد ديگر تاب از دلها رفت همينكه ديدند فاطمه مانند سايه حركت نمود و با قدمهاى حزن زده لرزان اندك اندك به سوى قبر پدر نزديك شد... چشمها و گوشها يكسره متوجّه او گرديد، ناله اش بلند شد و باران اشك سرازير گشت و با سوزجگر پى درپى پدرش را صدا مى زد:

بابا اى رسول خدا ... گويا از تكان اين صدا زمين زيرپاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمد، باز زهرا نزديكتر رفت و با آن تربت پاك روى آورد و همى به آن غايب حاضر استغاثه مى نمود:

بابا اى رسول خدا ... پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه به سر ما آمد!؟

ديگر دلى نماند كه نلرزد و چشمى نماند كه اشك نريزد، آن مردم آرزو مى كردند كه زمين شكافته شود و در ميان خود پنهانشان سازد... .

14 ـ همچنين استاد توفيق ابوعلم در كتاب «اهل البيت» زير عنوان موضع گيرى امام على بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام به اين مطلب اشاره كرده است.

وى روايتى را كه ما از طبرى نقل كرديم در كتابش مى آورد، و مى گويد عمر به در خانه على آمد و در آن طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين متحصّن بودند، عمر گفت: به خدا قسم يا خانه را بر شما مى سوزانم و يا براى بيعت خارج شويد... .

در نقل ديگر مى نويسد كه عمر به علّى گفت: اگر با ابوبكر بيعت نكنى خانه ات را مى سوزانم. على (عليه السلام) گفت: آيا آن را مى سوزانى درحالى كه دختر رسول خدا در آن است؟ گفت: آرى، آن را آتش مى زنم گرچه دختر رسول خدا در آن باشد. سپس وى شعر شاعر نيل حافظ ابراهيم را ( كه بعداً مى آيد ) شاهد مى آورد... .

البّته بعضى از نويسندگان اهل سنّت كه اين موضوع را در آثارشان ذكر كرده اند اين عمل را لغزشى از سوى دستگاه خلافت شمرده اند و با تلاش فراوان مى كوشند كه اين عمل را توجيه كنند، تا به مقام عدالت و اجتهاد صحابه آسيبى وارد نشود و آن را از گناهان قابل آمرزش قلمداد مى كنند.

ابن ابى الحديد در اين مورد مى گويد:

فاطمه زهرا (س) در حالى كه بر ابوبكر و عمر خشمگين بود از دنيا رفت و او وصيّت كرد كه آن دو بر او نماز نگزارند و اين نزد اصحاب ما از امورى است كه صدورش از آن دو قابل اغماض است، و سزاوار اين بود كه احترام او و حرمت منزل او را نگاه مى داشتند ولى آنها از پيدا شدن اختلاف و تفرقه ترسيدند و به آن چيزى كه به نظرشان مصلحت تشخيص دادند، عمل كردند.

ولى جاى تأسّف است كه برخى از نويسندگان و شعراى اهل سنّت آن را به عنوان مفاخر خليفه دوّم مى شمارند. شاعر معروف معاصر محمد حافظ ابراهيم مصرى كه در سال 1351 هـ.ق درگذشته است در قصيده عمريّه خود به مدح خليفه دوّم برخاسته و او را به جهت اين عمل ستوده است.

و قولة لعلىّ قالَها عُمرُاكرِمْ بسامِعها اَعْظِم بملْقيها

حَرَّقتُ دارك لااُبْقى عليك بها ان لم تُبايْع وَبِنْتُ المصطفى فيها

ماكان غَيْرُ اَبى حَفْص يَفُوهُ بها اَمامَ فارسِ عدنان وَحاميها

به ياد بيآور سخنى را كه عمر به على گفت: چه ارجمند شنونده اى و چه بزرگ گوينده اى!

وى گفت: اگر بيعت نكنى خانه تو را مى سوزانم و اجازه نمى دهم در آنجا بمانى هرچند دختر پيامبر برگزيده خدا در آن باشد.

اين سخن را جز عمر كس ديگر نمى توانست بگويد آن هم در برابر شهسوار دودمان عدنان و پشتيبان آن .

آيا سوزاندن خانه دختر رسول خدا به منظور اخذ آراء بيشتر براى ابوبكر از افتخارات شمرده مى شود كه اين شاعر آن را از مفاخر خليفه دوّم مى شمارد؟

شارح قصيده عمريه «دمياطى» در شرح بيت دوّم مى گويد: اينكه دختر پيامبر برگزيده خدا در اين خانه جاى دارد على را از گزند عمر بركنار نميدارد. و سپس روايت ابن جرير طبرى: آمدن عمر به در خانه فاطمه و جمله معروفش وَاللّهِ لاَُحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ اَولَتَخْرُجُنَّ الى البيعة و ... را ذكر مى كند.

پس در مورد مسأله اوّل يعنى آمدن مأمورين خلافت به در خانه اميرالمؤمنين و تهديد كردن آنها به سوزاندن خانه و قسم ياد كردن و امور ديگر، از نظر مدارك اهل سنّت شكّى باقى نمى ماند گرچه بعضى ها با ذكر روايات متناقض مى كوشند كه قضيّه را لوث كنند و خوانندگان را در شك و ترديد بين روايات متناقض قرار مى دهند ولى برخى ديگر قضيّه را به صورت قطعى ذكر كرده اند و سپس در مقام توجيه عمل خليفه برآمده اند.

* * *

در مدارك و منابعى كه ذكر كرديم هيچ سخنى از ابن قتيبه دينورى و كتاب منسوب به او الامامة و السياسة نيست تا گاهى ايراد گرفته شود كه استناد اين كتاب به او تمام نيست(10) و گاهى نيز بگويند:

تأثير عقايد شيعه هاشمى علوى و عباسى در بيشتر روايات الامامة و السياسة آشكارا به چشم مى خورد و به احتمال اين روايات نتيجه تضّاد و رقابتى است كه پس از خلفاى راشدين ميان امويان و هاشميان پديد آمده است و گرنه فاطمه و على (عليه السلام) با ايمان تر و منزّه تر و خردمندتر از آن بوده اند كه برخلاف مصالح مسلمانان بپا خيزند و عمر بزرگتر و خوددارتر از آن است كه به سوزاندن خانه فاطمه دست يازد. 
   انعكاس اين مسأله در كتب دانشمندان شيعه

از نظر مدارك و منابع شيعه چنانچه خواهد آمد، مراحل بعدى اين مسأله ـ يعنى: ريختن به خانه و بردن حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) با وضع نامطلوب و جسارت آميز و آسيب رساندن به حضرت فاطمه (س) ـ به خوبى اثبات مى شود، و قهراً مرحله اول را نيز دربرخواهد داشت و نيازى به ذكر آنها در اينجا نيست.

* * *

ولى بعضى از مدارك شيعى در احتجاج با اهل سنّت تنها به ذكر مرحله اول كه مورد قبول آنان است اكتفاء كرده اند، و ما براى پرهيز از طولانى شدن مقاله تنها به فهرست اين منابع و ذكر آدرس اكتفاء مى كنيم.

1 ـ كتاب الجمل، از شيخ مفيد، متوفّاى سنه 413، ص 117 .

2 ـ امالى، از شيخ مفيد، مجلس ششم، ص 30.

3 ـ ال