رى بود از آوردن حقايق به بهانه اينكه موجب عيبجويى در كبار صحابه خواهد شد طفره رفتند و در مقابل به نقل روايات ساختگى پرداختند.

ابن اثير در مقدّمه الكامل مى گويد:

من در اين كتاب چيزهايى را آورده ام كه در يك كتاب نيآمده است... از تاريخ طبرى تأليف ابوجعفر طبرى آغاز نمودم; زيرا آن كتابى است كه همگان بر آن اعتماد مى كنند و هنگام اختلاف مورد مراجعه قرار مى گيرد... و هنگامى كه از تاريخ طبرى فراغت يافتم به مطالعه كتب مشهور تاريخى ديگر پرداختم و به آنچه از طبرى نقل كردم و در آن نبود از آن كتب اضافه كردم و همه چيز را در جايش قرار دادم، مگر چيزهايى كه مربوط به ياران پيامبر مى شد كه بر نقل طبرى چيزى اضافه نكردم مگر در حدّ توضيح بيشتر و يا اسم افراد و يا چيزى كه موجب انتقاد و طعن بر يكى از ياران پيامبر نباشد. و در بين مورّخين فقط به طبرى اعتماد نمودم; زيرا او از جهت استحكام كار و جامعّيت علم و صحت و صدق عقيده پيشواى همگان است، و تازه از تواريخ مشهور ديگر از آنهايى نقل كردم كه صدق منقولات و صحّت مندرجات آنها محرز بوده است.

همچنين ابن كثير، پس از پايان بردن سرگذشت صحابه در ردّه و فتوحات و جنگها و فتنه ها و حوادث مى گويد:

اين خلاصه آن چيزى است كه ابن جرير طبرى از ائمه تاريخ ذكر كرده است و در آن چيزى از اخبار ساختگى و جعلى كه اهل هوى يعنى شيعه و غير شيعه عليه صحابه ساخته اند نيست.

همچنين ابن خلدون پس از داستان صلح امام حسن و افتادن خلافت در دست معاوية مى گويد:

اين پايان كلام است در خلافت اسلامى و آنچه كه در آن اتفاق افتاد از ارتداد و فتوحات و جنگها سپس پيدا شدن اتفاق و يكپارچگى، اصول و كليات آن را به صورت خلاصه از كتاب محمد بن جرير طبرى نقل كرده ام; زيرا تاريخ طبرى موثّق ترين كتاب در اين باب است و از انتقاداتى كه موجب شبهه و اشكال در نيكان و صالحان صحابه مى شود به دور است و چه بسيار در كلام مورخّين اخبارى يافت مى شود كه انتقاد و عيبجويى به نيكان صحابه است، پس نبايد كتاب را به آن روايات سياه كرد.

همچنين مورّخين ديگر، كه اولين و موثّقترين مدرك آنها در بررسيهاى تاريخى، تاريخ طبرى بوده است.

يكى از كسانى كه طبرى بسيار از او روايت مى كند سيف بن عمر است و اخبار و روايات بسيارى از عصر رسول خدا و سقيفه و بيعت ابى بكر و جنگهاى ردّه و فتوحات و جنگ جمل از او نقل شده است، در حالى كه دانشمندان رجال درباره او چنين گفته اند.

ضعيف، متروك الحديث، ليس بشىء، كذّاب، كان يضع الحديث، اتهم بالزندقه.

در ضمن از اين اظهارات نكته عدم انعكاس تهديد به احراق در اين سه كتاب تاريخى هم روشن مى شود.   پاسخ به يك سؤال

ممكن است گفته شود كه مسأله ريختن به خانه فاطمه (س) و اهانت به آن حضرت و بردن امام به جبر به مسجد اگر واقعيت مى داشت حتماً در كتب تاريخى و حديثى همه دانشمندان اهل سنّت انعكاس مى يافت چنانچه داستان غدير و حديث ثقلين و منزلت در كتب آنان آمده است; امّا داستان احراق و اهانت به دختر پيامبر را چنانچه دانسته شد اهل سنّت جز اندكى، انكار مى كنند و فقط برخى از ايشان آن را در حدّ تهديد ذكر نموده اند.

در پاسخ اين سؤال مى گوييم;

اوّلاً: چنانچه از سخنان طبرى و ابن اثير و ابن خلدون و ابن كثير و ديگران دانسته مى شود نوعاً علماى اهل سنّت از نقل مسائل و وقايعى كه در آن عدالت صحابه زير سؤال برود خوددارى مى كنند، حالا چه رسد كه دامن زنندگان اين وقايع ناگوار دستگاه خلافت و شخص خليفه باشد و افرادى كه بر آنها اين ستمها و ظلمها رفته، خاندان پيامبر و دختر و داماد و عزيزان او باشند يعنى همان افرادى كه دهها روايت در فضائل و مناقب آنها در كتب همين نويسندگان آمده است. پس نقل اين حوادث به منزله تقبيح عمل خليفه و خلافكارى اوست. ازين جهت بعضى ها مثل ابن ابى الحديد كه قسمتهايى از آن را آورده اند آن را به عنوان گناه، منتهى گناه بخشودنى مطرح كرده اند كه اگر از دستگاه خلافت صادر نمى شد بهتر بود.(21) و بعضى ديگر چون ابن كثير اين را حق خليفه دانسته اند، كه افرادى از رعيّتش را ـ مخصوصاً اگر زن باشد ـ از حقّ محروم كند.

تازه اين افراد رفتار و كارهاى خلاف عدالت و تقوايى كه از ديگران ـ غير از خلفاء ـ صادر شده است را حمل بر اجتهاد آنها نموده اند تا به عدالت آنها اشكالى وارد نشود، اينها افرادى چون خالد بن وليد، عمرو بن عاص ، معاوية بن ابى سفيان ، ابوالغاديه قاتل عمار ياسر و حتى عبدالرحمن بن ملجم و يزيد بن معاويه و همه صحابه چه آنهايى كه در ركاب على (عليه السلام) جنگيدند و چه آنهايى كه با او وارد جنگ شدند و يا بى طرف بودند و ... همه را عادل مى دانند و كارهاى خلاف عدالت و تقواى آنها را حمل بر اجتهاد و تشخيص آنها مى كنند و آنها را در انجام اين كارهاى زشت و ناروا مستحق پاداش نيز مى دانند; زيرا براى مجتهد مخطىء يك پاداش وجود دارد.

چنانچه بيان داشتيم ما اين عقيده ـ عدالت و اجتهاد صحابه ـ را در رساله اى به طور مشروح ابطال نموديم و در اينجا وارد آن نمى شويم.

* * *

ثانياً: نقل حوادث و وقايع بستگى فراوانى دارد به تعداد شاهدان و ناظران عينى آن حوادث، داستان غدير و يا ثقلين و ... در بين هزاران نفر مطرح گرديد و به همين نسبت ناقلين آنها نيز زيادند، و اگر گروهى از نقل آن امتناع كنند باز عده زيادى هستند كه آن را نقل كنند. اين به خلاف مسأله ريختن به خانه و اهانت به دختر رسول خدا كه تعداد شاهدان عينى اين حادثه اندكند، چرا كه اين حادثه اى بود ناگهانى و بدون اطلاع قبلى ، و شايد اكثر شاهدان آن همان مهاجمين بودند كه از سوى ابوبكر براى اين كار فرستاده شدند و آنان هم داعى بر نقل خلافكاريهايشان نداشتند. پس اين مسأله با داستان غدير و حديث منزلت قابل مقايسه نيست، و به همين جهت كمتر نقل شده است، ازين جهت در كيفيّت اين امر و اينكه اين اهانت از سوى عمر بوده يا قنفذ يا مغيره، اختلاف ديده مى شود ولى همه اين روايات متفقند كه اين امر واقع شده است.

ثالثاً: درست است كه نويسندگان اهل سنت داستان غدير و يا ثقلين و يا احاديث ديگرى را كه شيعه از آنها استفاده تنصيص بر امامت اميرالمؤمنين را مى نمايد نقل كرده اند، اما در دلالت آنها تشكيك نموده و الفاظ حديث را تأويل مى برند تا استفاده اين معنى از آن نشود، ولى تأويل ماجراى ريختن به خانه ، يا صدمه زدن به دختر پيامبر امرى است بسيار مشكل، از اين جهت مصلحت را در آن ديدند كه از آن دم نزنند تا در تأويل و توجيه آن گرفتار نيايند.

* * *

رابعاً: ناپسندى و زشتى درگير شدن دستگاه خلافت براى اخذ بيعت با خاندان رسالت و هتك احترام به ساحت دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. اهانت به زنان حتى در زمان جاهليت امرى قبيح و زشت شمرده مى شد، و مايه ننگ و عيب اهانت كنندگان و نسل آنها به حساب مى آمد. زشتى و قباحت اين عمل در زن باردار و بى دفاع به مراتب بيشتر بوده است.

وَ اِنْ كانَ الرّجلُ ليتناوَلُ المرأة فِى الجاهليّة بِا