َ قُلْتَ اِنّى كُنْتُ اُقادُ كما يُقادُ الْجمل المخشوش حَتّى اُبايعَ ...

گفته اى كه مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند تا بيعت كنم.

براى توضيح اين قسمت لازم است كه به اصل نامه معاويه به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) نيز اشاره اى داشته باشيم.

ابن عبدربه متوفّاى 328 . احمدبن على قلقشندى متوفّاى 821 . همچنين ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نامه 28 نهج البلاغه نامه معاويه به امام(عليه السلام) را نقل مى كنند كه معاويه در بخشى از نامه به منظور تنقيص و پايين آوردن مقام امام مى نويسد:

وَ ما مِنْ هولاءِ الاّمَنْ بَغَيْتَ عَلَيْهِ وَ تَلَكَّأت فى بيْعَتِهِ حَتى حُمِلْتَ اِلَيْهِ قَهْرَاً تُساقُ بِخَزائِمِ الاِقْتِسارْ كَما يُساقُ الْفَحْلُ الْمَخْشُوشْ (23).

يعنى تو بر هر يك از خلفاى پيشين دشمنى ورزيدى و از بيعت با آنان امتناع كردى تا آن كه تو را همانند شتر افسار زده براى بيعت حاضر كردند.

اين جمله دشمن حكايت از بيعت تحميلى امام(عليه السلام) با هر يك از سه خليفه پيشين دارد ، ولى نمونه بارز اين بيعت تحميلى و بردن امام با وضع نامطلوب در مورد بيعت با ابوبكر بوده است.

از اين جهت ما نخست به معناى « جمل مخشوش » و سپس به ريختن مأموران خليفه به خانه و بردن امام (عليه السلام) مى پردازيم.

لغويين در معناى «خِشاش» گفته اند:

الخشاش: عُوَيْد يُجْعَلُ فى اَنْفِ الْبَعير يُشَدُّ بِهِ الزمامُ لِيكونَ اَسْرَعَ لاِنقياده.

چوب كوچكى كه در بينى شتر قرار مى دهند و افسار را به آن محكم مى بندند تا رام كردن شتر سريع تر صورت گيرد.

ابن ابى الحديد در موارد متعددى از شرح نهج البلاغه تصريح مى كند كه فرستادگان خليفه به زور وارد خانه شدند و امام را به گونه زننده اى براى بيعت به مسجد بردند.

او اين حادثه ناگوار را از ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جوهرى صاحب كتاب سقيفه نقل مى كند كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:

در يك جا ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى به اسنادش از ليث بن سعد نقل مى كند كه علّى (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى ورزيد. پس او را ملبّياً(24) ـ يعنى در حالى كه پيراهنش را در گردنش جمع كرده بودند و او را مى كشاندند ـ از خانه بيرون آوردند و او را به سرعت مى بردند و او به مسلمانها مى گفت براى چه گردن كسى را مى زنيد كه جهت اختلاف تأخير نكرده بلكه براى حاجتى ـ جمع قرآن يا تجهيز بدن پيامبر ـ تأخير كرده است پس بر هيچ دسته اى از مسلمانان نمى گذشت مگر اينكه به او گفته مى شد برو بيعت كن.

در نقل ديگر جوهرى از ابوالاسود مى گويد: ... كه عمر با گروهى به خانه فاطمه (س) هجوم آورد ... پس عمر آن دو ـ على و زبير ـ را از خانه خارج كرد و آنها را به مسجد مى راند تا بيعت كردند ...

جوهرى در نقل ديگر از شعبى مى گويد: كه ابوبكر خالد را طلبيد و عمر و خالد را به سوى على فرستاد، و خالد بيرون خانه ايستاد و عمر داخل شد ... عمر زبير را از خانه بيرون كشيد و به دست خالد داد و ابوبكر جمع كثيرى را براى يارى آن دو فرستاد. عمر مجدداً داخل خانه شد و به على گفت برخيز و بيعت كن، على سرش را پايين انداخت و از جايش تكان نخورد. پس عمر دست على را گرفت و گفت برخيز. على امتناع كرد. پس او را از جايش بلند كرد و به جلو راند. زبير را نيز جلو راند... سپس عمر و يارانش آنها را با خشونت و درشتى به مسجد بردند...

ابن ابى الحديد در مورد جوهرى مى گويد: او از رجال حديث و از ثقات مورد اطمينان است.

در مورد ديگر ابن ابى الحديد مى گويد:

اما خوددارى على(عليه السلام) از بيعت تا اينكه به خانه اش ريختند و او را به زور بيرون آوردند، اين را محدّثين و اهل سيره نقل نموده اند و ماهم در اين باب اقوال جوهرى را ذكر نموديم.

در همين جا ابن ابى الحديد برخى از حوادث ناگوارى را كه شيعه در اين مورد ذكر مى كند مثل زدن حضرت فاطمه (س) با تازيانه و باقى ماندن اثر آن تا هنگام مرگ و قرار گرفتنش بين در و ديوار و افتادن محسن و طناب انداختن به گردن على (عليه السلام) و كشاندن به سوى مسجد و ... را قبول ندارد و مى گويد اينها چيزهايى است كه شيعه به نقل آن متفّرد است، و پيش اصحاب ما واقعيت ندارد و اهل حديث آن را نقل نكرده اند.

ابن ابى الحديد در شرح خطبه 26 داستان سقيفه را پيش مى كشد و مى گويد: روايات در اين باب اختلاف دارد، پس آن چيزى كه شيعه مى گويد، و گروهى از محدّثين نيز بسيارى از آن را نقل كرده اند اين است كه على (عليه السلام) از بيعت سرباز زد تا اينكه او را به زور از خانه بيرون كردند... همگى آنها يعنى زبير و ساير متخّلفين از بيعت را براى بيعت بردند و كسى از بيعت امتناع نكرد مگر على (عليه السلام)به تنهايى; زيرا او به خانه فاطمه (س) پناه برد، پس آنها شرم كردند از اينكه او را به زور از خانه بيرون بكشند، و فاطمه (س) كنار در ايستاد و صدايش را به مهاجمين رساند. پس آنها پراكنده شدند و دانستند كه على به تنهايى ضررى نمى رساند. پس رهايش كردند. و گفته مى شود كه آنها او را با ديگران از خانه بيرون آوردند و پيش ابوبكر بردند تا بيعت كند... .

معلوم نيست چرا ابن ابى الحديد با اينكه نامه بيست و هشتم نهج البلاغة را قبول دارد، و با وجود اين اظهارات، شيعه را در نقل همه اين جريانات تلخ و ناگوار متفرّد مى داند.

2 ـ فضل بن شاذان نيشابورى از اصحاب ائمه متأخر (عليه السلام) متوفّاى 260 از اهل سنت نقل مى كند:

آن دو ـ ابوبكر و عمر ـ به سراغ على (عليه السلام) فرستادند هنگامى كه او را متلبباً حاضر كردند به او گفتند بيعت كن ، گفت اگر بيعت نكنم چه مى كنيد ؟ گفتند تو را مى كشيم ...

3 ـ بلاذرى در روايتى از ابن عباس نقل مى كند :

بَعَثَ اَبُوبَكرْ عُمَرَبن الخَطابْ اِلى عَلى رَضى اللّه عَنْهُم حيْنَ قَعَدَ عَنْ بِيْعَتِهِ وَ قالَ اِئتِنىْ بِهِ بِاَعْنَفِ الْعُنُفْ ...

ابوبكر عمر را در پى على (عليه السلام) فرستاد هنگامى كه على (عليه السلام) از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد، به عمر گفت: على را با خشن ترين وجه و شديدترين حالت نزد من بياور ...

آنان كه در نزد اهل سنت به رقت قلب و مهربانى و دل رحمى معروف بودند چنين دستورى را دادند، پس حساب افرادى كه به خشونت و تند خويى و قساوت قلب معروف بوده اند واضح است.

4 ـ يعقوبى متوفّاى 284 هـ.ق در اين مورد مى گويد:

ابوبكر و عمر خبر يافتند كه گروهى از مهاجرين و انصار با على بن ابيطالب در خانه فاطمه دختر رسول خدا فراهم گشته اند پس با گروهى آمدند و به خانه هجوم آور شدند على (عليه السلام) بيرون آمد (ظاهراً بايد زبير باشد و عبارت ابن ابى الحديد از جوهرى آن را در مورد زبير دانسته است) و شمشيرى حمايل داشت. عمر با او برخورد كرد و با او درگير شد و شمشيرش را شكست. و جمعيت به خانه ريختند. پس فاطمه (س) بيرون آمد و گفت به خدا قسم بايد بيرون رويد و گرنه سرم را برهنه مى كنم و نزد خدا ناله و زارى مى كنم. پس بيرون رفتند و هر كه در خانه بود برفت و چند روزى بماندند سپس يكى پس از ديگرى بيعت مى كردند وليكن على جز پس از شش ماه و به قولى چهل روز بيعت نك