1- بانویی از روم
نامم «ملیکا» است نوه یشوعا قیصر روم
از طرف مادر نوه شمعون از حواریون عیسی علیه السّلام
در دربار بزرگ شده اما بی توجه به ظواهر و در دل در جست و جوی نور دگر
گویی به سن ازدواج نزدیک بودم، که جدم به رسم امپراطوری، مرا به همسری برادرزاده اش انتخاب کرده بود و کسی توان سرپیچی نداشت،
مجلس با شکوهی با حضور کشیشان و اشراف برگزار شد.
درست هنگام خواندن عقد، زمین لرزید؛ کاخ تکان خورد و همه وحشتزده بر زمین افتادند.
بزرگ مسیحیان گفت این نشانه خشم خداست و مراسم پایان یافت.
مدتی گذشت و قیصر تصمیم گرفت مراسم را دوباره برگزار کند و دوباره همان شد!
خیلی به فکر فرو رفت و لحظه ای این دو حادثه عجیب را فراموش نمیکرد تا اینکه من مریض شدم و برای بار سوم از برگزاری مراسم منصرف شد.
2- پیام هایی به بانو ملیکا
از این دو اتفاق غرق در تفکر بودم و در اندیشهی سرنوشت خود، از خدا نجات میخواستم.
شبی در خواب دیدم جدم شمعون و حضرت مسیح علیه السّلام وارد کاخ شدند.
به جای تخت امپراطوری منبری با شکوه گذاشته شد و دوازده مرد نورانی و زیبا وارد شدند. در خواب به من گفتند: اینان پیامبر اسلام صل الله علیه و آله علی علیه السّلام و امامان از نسل اویند.
پیامبر رو به مسیح فرمود برای خواستگاری من برای فرزندش حسن عسکری آمده است. شمعون بسیار خوشحال شد.
پیامبر منبر رفت و خطبه عقد را خواند و مسیح و شمعون گواه شدند.
بیدار که شدم، محبت امام در دلم افتاده بود.
از شدت اشتیاق بیمار شدم و درمانی نیافتم.
پدرم گفت آرزویی بخواه. خواستم اسیران مسلمان را آزاد کند. پذیرفت…
و از آن روز حالم رو به بهبود رفت.
3- دعوت به اسلام توسط حضرت فاطمه و حضرت مریم
چهارده شب گذشت. شبی در خواب، حضرت فاطمه علیها السّلام همراه حضرت مریم به عیادتم آمدند.
مریم گفت: «این بانو، مادر همسر توست.»
با شنیدن نام امام عسکری علیه السّلام دلم لرزید و با گریه گفتم: چرا به دیدارم نمیآید؟
حضرت فاطمه فرمود: «اگر میخواهی خدا و مسیح از تو خشنود باشند، اسلام را بپذیر تا دیدارش نصیبت شود.» با جان و دل پذیرفتم. مرا در آغوش گرفت و بشارت داد که فرزندش به دیدارم خواهد آمد.
بیدار که شدم، شهادتین بر زبان داشتم. شب بعد، امام عسکری را در خواب دیدم. فرمود: «اکنون که اسلام آوردهای، به دیدارت میآیم تا روزی که به ظاهر همسرم شوی.»
از آن پس هر شب او را میدیدم و بیماری ام آرامآرام بهبود یافت.
4- بین کنیزان برو!
ملیکا سقوط تخت امپراطوری روم را با چشمهای خود دیده بود.
دعوتی را شنیده بود؛ از زبان فاطمه و مریم، علیهما السّلام، اما ایمان، همیشه یکباره اتفاق نمیافتد.
مادریِ امام، قلهای دور بود.
برای رسیدن، باید از پایینترین پلهها شروع میکرد.
دستور آمد: میان کنیزان برو.
ناشناس شو.
شبی در خواب، امام عسکری علیه السّلام گفت:
«روز معیّنی، لشگر جدّت به جنگ مسلمانان میرود. در میان خدمتکاران پنهان شو و با آنان راه بیفت.»
ملیکا اطاعت کرد.
جنگ شد، شکست آمد و اسارت.
در میان بانوان اسیر، نامش را عوض کرد، تا کسی او را نشناسد.
از آن پس، ملیکا دیگر ملیکا نبود؛
او «نرگس» شد!

5- خریدار نرگس (ع)
بشر بن سلیمان در بازار برده فروشان قدم می زد
و مأموریتی را که امام هادی علیه السّلام به او سپرده مرور: «ای بشر! تو از خاندان انصاری؛ ما به شما اعتماد داریم. میخواهم تو را به کاری شریف بگمارم!»
آنگاه نامهای به خط و زبان رومی نوشت، مهر کرد و همراه کیسهای زر به دستش سپرد و گفت:
«به بغداد برو. کنار فرات منتظر بمان. کشتیهایی میرسند، کنیزی را خواهی دید که نمیخواهد فروخته شود...»
نشانهها دقیق بود:
دختری با دو جامهی حریر ضخیم،
چهره در نقاب
چشمانی که از نگاه بیگانه میگریزد!
دستی که اجازه نمیدهد نقابش کنار رود، حتی اگر تازیانه بخورد!
او را دید همانگونه که امام وصف کرده بود.
برده فروش گفت: چاره ای نیست، باید فروخته شوی!
گفت: مرا به کسی بفروش که قلبم به امانتداری او گواهی دهد. در این حال جلو برو و با اجازه صاحبش نامه را به او بده
با خواندن نامه، دگرگون شد و به شدت گریست به عربی فصیح به فروشنده گفت: «مرا به صاحب این نامه بفروش؛ وگرنه خود را خواهم کشت.»
او را خریدم و حرکت کردیم. در راه همواره نامه را میبوسید و به چشم میکشید، از تعجب گفتم؛ تو که هنوز صاحب نامه را نمیشناسی چرا این قدر نامه را میبوسی؟
گفت: اگر پیامبر(ص) و جانشینان آنان را میشناختی چنین نمیگفتی!» آنگاه داستان خود را برایم بیان کرد.
رسیدیم به سامرا او را به حضور امام هادی بردم. امام به او خوش آمد گفت و به خواهرش حکیمه خاتون فرمود: این آن بانوی است که در انتظارش بودی، حکیمه او را در آغوش گرفت و به او تبریک گفت.
{کمال الدین و تمام النعمه}
| خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم | هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم |
6- تولد موعود
تا سحر چشم از نرگس بر نداشت باورش نمی شد؛ انگار نه انگار که قرار است خبری شود،
داشت کم کم شک می کرد.
صدای امام از اتاق دیگر بلند شد:
"شک نکن عمه وقتش شده."
برگشت نرگس از درد به خود می پیچید نشست کنارش دست هایش را دور شانه نرگس حلقه کرد سوره ی قدر برایش خواند؛
صدایی همراهی اش می کرد،
کودک از توی شکم مادر" انا انزلنا" می خواند.
7- نماز امام 5 ساله
انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست
کنار در خانه ی امام ایستاده بود، مردم دسته دسته می آمدند شهادت امام را تسلیت می گفتند و امامت او را تهنیت.
خادم خانه صدایش زد:"جنازه آماده ی نماز است."
جعفر رفت داخل خانه ایستاد کنار جنازه ی برادر و دست ها را برای تکبیر بالا برد، نوجوانی از گوشه ی خانه جلو آمد عبای جعفر را گرفت.
صدایش را همه شنیدند:"عمو برو کنار! برای نماز به جنازه ی پدر من سزاوار ترم."
رنگ جعفر پرید دست هایش را انداخت.
نماز استغاثه امام زمان (عج) را چگونه بخوانیم؟
8- دست از پا درازتر!
چندی از شهادت امام عسکری علیه السّلام نگذشته بود که سه مأمور با شمشیرهای برهنه پشت در خانه آمدند؛ خلیفه آنها را مأمور قتل جانشین امام کرده بود!
از غلام خانه پرسیدند: «چه کسی در خانه است؟»
انگار نه انگار جان آقایش در خطر است! سرش را بلند نکرد
گفت: «صاحبم.»
رفتند داخل، ایستاده بود و نماز می خواند، روی آب بود! انگار یک دریای واقعی، نمی توانستند نزدیکش بشوند!
نفر اول یک قدم برداشت توی آب فرو رفت! به زحمت درش آوردند بی هوش شد! دومی هم، سومی دست و پایش را گم کرد به غلط کردن افتاد: آقا ببخشید، اشتباه کردم، نفهمیدم
سه نفر آمدند با شمشیر؛
و لرزان و دستخالی بازگشتند.
{برگرفته از کتاب تا همیشه آفتاب}
9- نواب خاص
چهار نفر نایب خاص.
سه تاشان قبل از مردن، جانشین شان را به مردم معرفی کردند.
علی بن محمد سمری کسی را تعیین نکرد. گفت:
«امام دیگر نایب خاص ندارد»
از همان موقع بود که غیبت کبری شروع شد.
10- عنایت به شیخ مفید
شیخ مفید، عبا بر دوش، در را گشود.
مردی خاکآلود و اشکبار گفت:
«همسرم پیش از زایمان از دنیا رفت… کودک در شکمش است. با هم دفن کنیم؟»
شیخ گفت: «حرمت میّت مسلمان واجب است؛ دفنش کنید.»
سه روز بعد، همان مرد بازگشت؛ قنداقهای در بغل.
گفت: «پیک تان به موقع رسید… و گرنه...»به بچه اشاره کرد: «الان نبود».
شیخ حیران پرسید: «پیک؟»
گفت: «بله، همان سوار جوان که گفت فتوای شما عوض شده» شکم را شکافتیم و کودک زنده بود.
رنگ از چهره شیخ پرید. فهمید دست دیگری در کار است…
مدتی از خانه بیرون نیامد و فتوا نداد، تا توقیعی رسید:
«بر شماست فتوا دادن و بر ماست که نگذاریم در خطا بیفتین.»
دلش آرام گرفت.

11- فرستاده امام زمان عج
از قطیف عربستان برای زیارت امام رضا علیه السّلام از خانه خارج شد، که فهمید پولش گم شده؛
نه راهِ بازگشت داشت، نه توان ادامه.
دلشکسته، زیر لب نام امام رضا و امام زمان علیهما السّلام را صدا زد.
ناگهان سیدی نورانی کنارش ایستاد.
مبلغی به او داد و گفت:
«با این پول به سامرا برو. به میرزای شیرازی بگو سیدمهدی فرستاده…
و اگر نشانه خواست، بگو آن روز در شام که حرم عمه ام بر اثر ازدحام جمعیت کثیف شد و تو جارو و ملاعلی کنی آشغال جمع می کرد، کنار شما بودم.»
به سامرا رسید. پیام را رساند.
میرزا لرزید، اشک ریخت، در آغوشش گرفت و گفت:
«پول را بگیر…
و هنگام بازگشت، دوباره بیا؛
میخواهم یکبار دیگر چشمانی را ببینم که امام زمان را دیدهاند.»
{فایل صوتی در راسخون از خصایص الزینبیه}
12- در بغل کشیدن سیدبحرالعلوم
میرزای قمی گوید: سالها با سید بحرالعلوم همدرس و هممباحثه بودیم و حتی درسها را برای او تقریر میکردم.
بعد که به ایران آمدم، شنیدم سید به مقامی بزرگ در علم رسیده است.
وقتی دوباره در نجف دیدمش، در دانش همچون دریایی مواج بود.
در خلوت از او پرسیدم: «چه شد که چنین شدی؟»
و فرمود: «چگونه این طور نباشد و حال آنکه حضرت ولیّ عصر ارواحنا فداه مرا شبی در مسجد کوفه به سینه خود چسبانیده!»
توضیح خواستم گفت: «شبی در مسجد کوفه دیدم آقا ولیّ عصر علیه السّلام مشغول عبادت هستند. سلام کردم، جوابم را مرحمت فرمود و گفتند پیش بروم! مقداری جلو رفتم ولی ادب کردم، زیاد جلو نرفتم. فرمود: «جلوتر بیا». چند قدمی نزدیکتر رفتم، باز هم فرمود: «جلوتر بیا».
نزدیک شدم، تا آنکه آغوش مهر گشود و مرا در بغل گرفت و به سینه مبارکش چسباند. و از آن پس، بحرِ علوم شدم.»
13- تشرف مقدس اردبیلی
سیدمیرعلام تفرشی گوید: شبی دیرهنگام در صحن امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم که دیدم استادم مقدس اردبیلی، به سوی حرم میرود.
پنهانی دنبالش رفتم. با اینکه در بسته بود، به رویش گشوده شد و وارد حرم شد و گویی با کسی سخن گفت.
سپس از نجف بیرون رفت و راهی مسجد کوفه شد. در محراب، مدتی طولانی با شخصی که من نمیدیدم، گفتوگو کرد.
در راه بازگشت، سرفه ام گرفت برگشت مرا دید. اصرار کردم حقیقت را بگوید. فرمود:
«گاه برخی مسائل برایم دشوار میشود. به حرم امیرالمؤمنین پناه میبرم پاسخ میگیرم. امشب اما به من فرمودند: به مسجد کوفه برو؛ مهدی آنجاست»
گفت: «به محراب مسجد کوفه رفتم و از حضرت حجت علیه السّلام پرسیدم. پاسخهایم را گرفته و اکنون بازمیگردم.»
| همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی | چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟! |
| به کسی جمال خود را ننموده یی و بینم |
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی! |
14- خانه پدری
سلام زیاد کرده ای، اما هیچ جا مثل سرداب نیست.
سرداب سامراء که می روی، انگار خانه ی امام زمانی، راحت می گویی:
"السلام علیک حین تقوم ...
السلام علیک حین تقعد ...
السلام علیک حین تصلی و تقنت ... "
انگار همان جا دارد روبرویت، نماز می خواند.
15- مقام امام زمان عج
اسمش را گذاشته اند مقام امام زمان.
کربلا.
درست کنار شریعه ی فرات.
می گویند مِلک امام زمان است.
همان جایی که عمویش عباس از اسب افتاد.
علی اکبر، عباس، علی اصغر... حسین علیه السّلام هم افتاد. پرچم خاندان پیامبر افتاده بود میان میدان و دیگر کسی نبود آن را بردارد!
أین الطالب بدم المقتول بکربلاء؟

16-دعا کنند، فرج می رسد
حاج محمدعلی فشندی گوید: از مسجد جمکران برمیگشتیم که سیدی نورانی را دیدم وارد صحن شد. هوا خیلی گرم بود. با خود گفتم حتماً تشنه است. ظرف آبی بردم و تعارف کردم. نوشید و برگرداند.
گفتم: «آقا دعا کنید فرج امام زمان نزدیک شود.»
فرمود:
«شیعیان ما، اگر به اندازه آب خوردنی، فرج ما را بخواهند و دعا کنند، فرج میرسد.»
این را گفت… و دیگر ندیدمش.
آنجا فهمیدم چه کسی را دیدهام و حضرتش انتظار واقعی از شیعیانشان را دارند.
| تو دعا خواندی مولا، که ما برگردیم | منتظر ماندی مولا که ما بر گردیم |
17- دختر گمشده
میان آن همه لباس سفید و جمعیت بیپایان،
دختربچهای دهساله مادرش را گم کرده بود.
گوشهای نشست، سر بر زانو گذاشت، صدای التماس اش را انگار هیچکس نمی شنید
«یا صاحبالزمان…»
صدایی شنید.
جوانی با لباس احرام روبهرویش ایستاده بود:
«بلند شو، با هم طواف کنیم.»
اشک هایش را پاک کرد گفت: «بلد نیستم…»
لبخند زد: «هر جا رفتم، بیا. هر چه کردم، بکن.»
راه افتادند. جمعیت خودبهخود کنار میرفت.
تا هر دو حجرالاسود را بوسیدند.
و طواف تمام شد، اشاره کرد: «مادرت آنجاست… نگران توست.»
دختر برگشت خداحافظی کند، دیگر کسی را ندید.
18- شعر خاص
در مجلسی ادبی، شاعران یکییکی شعرهای بلندشان را خواندند و تشویق شدند.
تا نوبت به یکی از شعرا رسید رو کرد به حضار و گفت من برای امشب، یک بیت آوردم.
حضار زدند زیر خنده!
جمعیت که ساکت شد، گفت:
تازه یک مصرعش هم از حافظ عاریه گرفتم
این بار علاوه بر مردم، خود رهبری هم زد زیر خنده
اما وقتی آروم شدند خواند:
👈🏼 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
که خواند:
👈🏼تمام هستی زهرا نصیب نرجس شد❗️
تا چندین دقیقه صدای تکبیر و صلوات از همه جا به گوش می رسید
19- تشرّف محضر امام زمان(عج)
سیّدهاشم حدّاد میگفت: حضرت آقا، سیّدعلی قاضی،
در هر حالتی؛ نشستن، برخاستن، رفتن
زیر لب میگفت: «یا صاحب الزمان…»
روزی کسی پرسید: «آقا، آیا شما به دیدار حضرت رسیدهاید؟»
لبخندی زدند و فرمود:
«کور است چشمی
که صبح بیدار شود
و اولین نگاهش به امام زمان نیفتد.»
{راسخون از کتاب اسوه عارفان – ص109 }
20- ارتباط رضایت مادر و تشرف خدمت حضرت
شیخ محمدعلی ترمذی جوان بود و سودای علم داشت.
با دو دوستش قرار گذاشت برای تحصیل بروند؛
اما مادر راضی نشد.
نرفت…
دلش اما پر از حسرت ماند.
روزی در قبرستان نشسته بود که پیرمردی نورانی کنارش آمد:
«چرا اندوهگینی؟»
قصهاش را گفت.
پیرمرد گفت: «میخواهی هر روز به تو درس بدهم؟»
دو سال شاگردش بود؛
و فهمید استادش، خضر است.
روزی خضر گفت: «چون رضایت مادرت را بر خواستهات ترجیح دادی، تو را به سعادتی میبرم.»
لحظهای بعد، او را با خود کنار چشمهای سبز،
خدمت حضرت صاحبالامر برد.
سالها بعد که پرسیدند راز این توفیق چه بود،
گفت: «همهاش از دعای مادر و رضایت او بود.»
{شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام}
مرتبط:
داستانک های عیسی مسیح | داستان های کوتاه از عیسی مسیح (ع)
![]()
داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام
داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر
سفارش امام زمان(عج) به شیخ صدوق برای تالیف کتابی درباره غیبت انبیاء
پرسشهای اساسی درباره ظهور: باورهای نادرست درباره ظهور حضرت ولی عصر (عج)